تبلیغات
¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸

اگر به جای گفتن:

دیوار موش دارد و موش گوش دارد،

بگوییم:

"فرشته ها در حال نوشتن هستند"...

نسلی از ما متولد خواهد شد که به جای مراقبت مردم، "مراقبت خدا" را در نظر دارد !

قصه از جایی تلخ شد که در گوش یکدیگر با عصبانیت خواندیم:

بچه را ول کردی به امان خدا !

ماشین را ول کردی به امان خدا !

خانه را ول کردی به امان خدا !

و اینطور شد که "امان خدا" شد: مظهر ناامنی!

ای کاش میدانستیم امن ترین جای عالم، امان خداست ...




تاریخ : سه شنبه 14 دی 1395 | 05:09 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

این مطلب فقط یک روزانه نوشته ، پیشنهاد می کنم وقتتون رو براش نزارید ...

ولی اگه خواستید بخونید ..

پس لطفا خانم ها بخوانند ...

ممنونم ...


ادامه مطلب
تاریخ : پنجشنبه 2 دی 1395 | 06:26 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

امروز، عجب روزی بود!!! همه غافلگیر شدیم...

درخانه بودیم. پدر خواب بود، مادر در آشپزخانه مشغول پخت‌و‌پز و من و برادر کوچکم سر کنترل تلویزیون جر‌ّ و ‌بحث می‌کردیم!

که ناگهان آن صدای عجیب و دلنشین در خانه پیچید، آیه ای از قرآن بود.

 به خیال آنکه شاید صدا از بیرون آمده، پنجره را باز کردم و دیدم که صدا در خیابان نیز به وضوح می آید.

صدایت آشنا و پر‌رنج بود؛ پدرم بی درنگ از خواب پرید، مادرم با کفـگیر، به زمین تکیه داده بود، من و برادرم کنترل را به کناری پرت کردیم و سراپا گوش شدیم، اصلاً مجری تلویزیون و مهمانان آن هم از جای خود بلند شده بودند و با دهانی باز و چشمانی متعجب، آسمان را ور‌انداز می کردند.

و تو خود را معرفی کردی:

« ای اهل عالم! أنا المهدی ... من بقیه‌الله و حجت و جانشین خداوند روی زمینم ...»

باورمان نمی‌شد.‌ آن‌جا بود که گل از گل‌مان شکفت و زیر لب سلام دادیم:

«السلام علیک یا بقیه‌‌الله فی ارضه»

بعد با طنین محمدی‌ات ما را به یاری طلبیدی :

« ....در حقّ ما از خدا بترسید و ما را خوار نسازید، یاری‌مان کنید که خداوند شما را یاری کند. امروز از هر مسلمانی یاری می طلبم.»

وصف نشدنی‌ست... در پوست خود نمی گنجیدیم... پدرم همان پایین تخت به سجده شکر افتاد... مادرم سرش روی زانو بود و های‌های گریه می کرد و من و برادرم به خیابان دویدیم!

خودت دیدی که کوچه و خیابان غلغله بود!

مردم مثل مورچه هایی که خانه‌هاشان اسیر سیلاب شده بیرون می‌ریختند، یکی دکمه پیراهنش را بین راه می‌بست، دیگری گره روسری‌اش را میان کوچه محکم می‌کرد، عده ای زیر‌ بغل پیرزنی ناراحت را که پایه عصایش به‌خاطر عجله شکسته بود گرفته بودند و دیدی آن کودکی که به عشق تو کفش‌های پدرش را با عجله پوشیده بود و هی زمین می خورد!

مردمی که روزی از سلام کردن به یکدیگر اکراه داشتند، خندان به هم تبریک می گفتند... قنادی محل رایگان شیرینی پخش می‌کرد و دم گل‌فروشی سر خیابان، مردم صف بسته بودند برای خرید گل ولو یک شاخه برای تهنیت به گل نرگس!

ماشین‌ها بوق‌زنان و بانوان کِـل‌کشان و گلاب پاشان، پشت سر جمعیت عظیمی از جوانان به راه افتادند. جوانانی که دست می افشاندند و با شور می‌خواندند:

« صلّ علی محمد *** حضرت مهدی آمد»

خیلی از نگاه‌ها به ویترین یک تلویزیون‌ فروشی در آن سوی خیابان دوخته شده بود تا اولین تصویر جمال زیبایت، مخابره جهانی شود... نذر 313 صلوات کردم مبادا اجنبی چشم زخمت بزند... وقتی چهره دلربایت به قاب تلویزیون آمد، شیشه مغازه غرق بوسه شد... یکی بلندبلند صلوات می‌فرستاد، دیگری قسم می‌خورد که تو را قبلاً در محله‌شان دیده وخیلی‌ها اشک‌هایشان را با آستین پاک می‌کردند تا یک دل سیر تماشایت کنند...

در این مدت که علائم پیش از ظهور یکی پس از دیگری نمایان می‌شد، دل شیعیانت مثل سیر‌و‌سرکه می جوشید اما کسی فکر نمی‌کرد به این زودی‌ها ببـیندت...

راست گفت جدّت رسول خدا که فرمود:« مَثَل ظهور مهدی(عج)، مَثَل برپایی قیامت است. مهدی(عج) نمی آیدمگرناگهانی." قسم می خورم این اثرِ دعای توست که تاکنون ما زیر عَلَمت مانده ایم."

 

کاش زودتر برسی ای پسر فاطمه 


دنبالک ها: دعوت نامه یک چالش وبلاگی،  

تاریخ : شنبه 27 آذر 1395 | 06:03 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

سلام دوستان

در ادامه ، نکات خانم چینی چیان در راز داری و مصداقها و چگونگی راز داری آورده شده ...


ادامه مطلب

طبقه بندی: خانم ها بخوانند ...، 

تاریخ : سه شنبه 9 آذر 1395 | 07:10 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

چند سال پیش پدر یکی از بستگان ما فوت کرد و چند ماه بعد هم مادرش، پدر و مادرش هر دو از خوبان و نیکان روزگار بودند، هر دو صفای دلی داشتند که نگو و زندگی عاشقانه ای که همه جوانهای فامیل حسرت عشقشان را می خوردند ...

چند وقت بعد از فوت مادر، پسرش خواب پدرش را دید ... می گفت: پدرم غمگین بود، گفتم آقاجان چرا غمگین هستید ؟ گفت خانم (همسرش که همیشه با این نام صداشون می کردند) رو نمی تونم ببینم ... گفتم چرا ؟ ایشون که دیگه اومدن پیش شما .... گفت نه ... اون پیش من نیست، اون جاش خیلی بهتر از منه ...

راستش حاج آقا پناهیان می گفت:

«ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻣﻮﻓﻖ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﺍﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺻﺮﻓﺎً ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﻋﻮﺍ ﻧﺒﺎﺷﺪ . ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮤ ‏«ﺻﺮﻓﺎ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﻋﻮﺍ »، ﯾﮏ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮤ ﺣﺪﺍﻗﻠﯽ ﺍﺳﺖ. ﺷﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺩﻋﻮﺍ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺯﻭﺟﯿﻦ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺨﺸﯽ ﺍﺯ ﻧﯿﺎﺯﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ . ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﻫﻮﺍﻫﺎﯼ ﻧﻔﺴﺎﻧﯽ ﺑﮕﺬﺭﻧﺪ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﻋﻮﺍﻫﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻢ ﻣﯿﺸﻮﺩ . ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﺻﺮﻑ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺩﻋﻮﺍ ﻣﻼﮎ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻧﯿﺴﺖ. ﺷﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺩﻋﻮﺍ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯﻃﺮﻓﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ؛ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﺻﻔﺎﺕ ﮊﻧﺘﯿﮏ ﺧﺎﺻﯽ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﺍﺯ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﺗﺒﻌﯿﺖ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻋﻮﺍ ﻧﮕﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮤ ﻣﻮﻓﻖ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺴﺘﺮ ﺗﮑﺎﻣﻞ ﻭ ﺭﺷﺪ ﻣﻌﻨﻮﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻋﻀﺎﯼ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺭﺍ ﻣﻬﯿﺎ ﮐﻨﺪ . ﺍﮔﺮﭼﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻘﺪﻣﺎﺕ ﻻﺯﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻣﺎﺩﻩﺳﺎﺯﯼ ﺍﯾﻦ ﺑﺴﺘر ﺭﺷﺪ، ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺩﻋﻮﺍ ﻭ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺍﺳﺖ، ولی نبودنش هم دلیل بر زندگی خوب نیست ...»

با خودم فکر کردم، مطمئنا در جریان  پستی و بلندی های زندگی، (خانم) خیلی بیشتر از همسرش ، آقاجان، رشد کرده بود که حالا جایگاهش بهتر از آقا جان بود ...

واقعا مسخره است، نه ؟؟

اینکه 50 ، 60 سال با کسی زندگی کنی، دوستش داشته باشی ، به او خو بگیری و در آخر بعد از 50، 60 سال زندگی مشترک، در زندگی ابدی از او جدا باشی !!!

چه دوست داشتن پوچی ...

یادم نرود ...

یادمان نرود ...

خانواده موفق ... خانواده حداکثری ... خانواده ای است که تمام اعضای خانواده اش رشد کنند، نه فقط زن ... یا نه فقط مرد ... بلکه تمام اعضای خانواده اش ...

باید بستر سازی کنیم برای این رشد ...

باید هوشیار باشیم نسبت به این رشد دسته جمعی ...

باید طالبش باشیم ...

اصلا وظیفه مان همین است ...

« هنَّ لباس لکم و انتم لباس لهنَّ » بقره ۱۸۷

قرآن کریم زوجین را تشبیه به لباس برای همدیگر کرده است!

لباس باید در طرح ، رنگ و جنس مناسب انسان باشد،همسر نیز باید هم کفو انسان و متناسب بافکر و شخصیت انسان باشد ...

لباس مایه ی زینت و آرامش است ، همسر و فرزند نیز مایه ی زینت و آرامش خانواده است ... چطور همسر و فرزندانمان را زینت خانواده کنیم با رشد حداکثری تمام اعضای خانواده مان ...

لباس عیوب انسان را میپوشاند ، هر یک از زن و مرد نیز باید عیوب یکدیگر را بپوشانند ...

انسان باید لباس خود را از آلودگی حفظ کند ، هر یک از دو همسر نیز باید دیگری را از آلوده شدن به گناه حفظ نماید...

در هوای سرد لباس ضخیم و در هوای گرم لباس نازک استفاده می شود،هر یک از زن و مرد نیز باید اخلاق و رفتار خود را متناسب با نیاز روحی طرف مقابل تنظیم کند!

اگر مرد عصبانی است ، زن با لطافت با او برخورد کند و اگر زن خسته است ، مرد با او مدارا کند ...

لباس حریم انسان است، زن و مرد هم حریم یکدیگرند ..

............................................................................................................

پی نوشت :

سلام دوستان

بابت تاخیر در پست گذاری ببخشید، معذرت می خوام که نگرانتون کردم پیامهاتون رو دیدم و دعاگوی همه دوستان بودم، تک تک با نام مثل دفعه قبلی



تاریخ : سه شنبه 9 آذر 1395 | 03:44 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

سلام دوستان

اگر خدا بخواهد ان شالله فردا عازم کربلام ...

ببخشید که پیامها چه خصوصی ها چه عمومی ها رو نتوانستم پاسخ بدم ، حلال کنید ...

خیلی محتاج دعام ... خیـــــــــــــــــلی ...

اگر قابل باشم حتما دعاگوی شما دوست جونی های ندیده ام هم خواهم بود و به نیابت از شما در مسیر عشق قدم بر می دارم ...

اگر ناراحتتون کردم، ببخشید، حقیقتا ناخواسته بوده و واقعا قصدم ناراحت کردن دوست جونی های اینجا نبوده، پس معذرت می خوام و حلالم کنید ....

یاعلی 



تاریخ : دوشنبه 24 آبان 1395 | 12:24 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

در سالهای خیلی قبل، آن روزهایی که تازه وبلاگ نویسی شروع شده بوده، خانمی بود که از خودش و زندگی طلبگی می نوشت. البته نه خیلی سوسولانه مثل فانتزی های که امروز بعضی ها می نویسند؛

_ ای که چشمانم به عمامه ات گره خورده !

_ ای عبای تو کساء من!

_ صدای قلبم را با تق تق نعلین تو تنظیم می کنم!

و از این حرفها ...

وبلاگ این خانم نسبتا طرفدار هم داشت. تا اینکه یک روز برای من نظری گذاشت و حرفهایی زد که بعد فهمیدم با همسرشون اختلاف شدیدی دارند و منم با واسطه گری هر کاری کردم همسرش به ادامه زندگی راضی نشد و بعد از هم جدا شدند .

جالب اینجا بود که این خانم در بدترین شرایط زندگی با همسرش بهترین جملات را برای توصیفش به کار می برد تا حدی که فکر می کردی خوشبخت ترین زوج روی زمین اند و بعدها هم وبلاگش را حذف کرد.

خلاصه اینکه فانتزی دیدن زندگی طلبگی - که در سبکهای رایج زندگی امروز از سخترین ها است- باعث شده تعدادی از دختر خانم ها ازدواج با طلبه را رویایی ببینند، غافل از اینکه این زندگی شرایط خاص خودش را دارد و همیشه هم گل و بلبلی نیست. اختلاف های رایج زندگی عادی مردم در زندگی طلبه ها هم هست. در طلبه ها هم آمار طلاق اگر چه نسبت به سایر اقشار کم است ولی وجود دارد.

به هر حال خواهشم از همه همسران طلبه ها این است؛ حالا که عکس دست قلب خودتون و حاج آقا رو به اشتراک می گذارید و از زندگی طلبگی می نویسید حداقل طوری باشد که اولا برای افرادی حسرت ایجاد نشود و ثانیا به واقعیت نزدیک باشد. این را یک طلبه ای می نویسد که بیشترین ارتباط ممکن را با زندگی طلبه ها دارد.

البته این حرفها هم فقط مختص به طلبه ها نیست. خیلی ها این کار را می کنند. من از باب یه سوزن به خودم یه جوالدوز به دیگری نوشتم

بدی فضای مجازی این است که گناهان در قالب متفاوت از دنیای حقیقی جلوه می کنند. مثل پخش نکردن تصویر شخصی 4×3 یک خانم در فضای حقیقی و پخش کردن تصویر40×30 همان فرد در فضای مجازی!

یکی از دلایل انجام این کار شاید مسئله فخر فروشی باشد. گناهی که در قرآن و در روایات بسیار مذمت شده است و در دنیای مجازی به شکلی متفاوت جلوه گر است ...

 "إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالاً فَخُوراً" نساء/36

معنی فخر فروشی یعنی به خود بالیدن ، به خود و آنچه متعلق به او است.

جالب این جاست که در روایات، عمده ترین موضوع فخرفروشی داشتن همسر و فرزند و مقام است !

خیلی در این فضا نمی شود به شکل تفصیلی به مطلب بپردازم اما در همین حد بگویم که ملاک تشخیص فخرفروشی در دنیای واقعی و از نگاه روانشناختی 3 چیز است؛

اول اینکه کاملا به شنونده و مخاطب القاء شود که من یک چیزی در دنیا دارم که تو نداری!

دوم اینکه آن چیزی که من دارم خاص و از همه بهتر است!

سوم اینکه خواسته یا ناخواسته سخنم موجب حسرت در دل فردی شود! که اینجا کار خطرناک خواهد شد.

این سه مورد در روایات به شکل مفهومی بیان شده و اساسا فلسفه مذمت فخرفروشی این سه چیز است که در شکل گیری اخلاق انسان، فرد را به جایی می رساند که ایمانش ضعیف شده چرا که فکر می کند آن چیزی را که دارد هیچ‌وقت از بین نخواهد رفت. این کار آن قدر خطرناک است که امیرالمومنین (ع) هشدار داده اند «فخرفروشی باعث هلاک شدن انسان خواهد شد»

البته فکر کنم نیاز به توضیح ندارد که چرا فخرفروشی باعث هلاک شدن می شود؟ کمی فکر کنید جواب قشنگی پیدا می کنید که دقیقا قرآن به آن در چندین آیه و سوره اشاره کرده !

بعضی ها استدلال می کنند که این کار ما باعث ترویج سبک زندگی اسلامی است و نه فخر فروشی! البته که خدا از دل ها بیشتر آگاه است ...

« بَلِ الْإِنْسَانُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ. وَلَوْ أَلْقَى مَعَاذِیرَهُ » قیامه/14.15

"بلكه انسان خودش از وضع خود آگاه است، هر چند در ظاهر براى خود عذرهایى بتراشد"

ولی یک نگاهی به سیره ائمه اطهار علیهم السلام و بزرگان بکنید ببینید آیا آنها اینگونه سبک زندگی را ترویج می کردند؟ با پخش کردن عکس و زندگی و مشخصات شخصی خودشون و شوهرشون؟ اونم دست در دست؟ قلب در قلب؟

(نوشته شده توسط سید عباس سید نژاد)

.........................................................................................................................

خیلی وقت بود که می خواستم چنین مطلبی بنویسم ولی متاسفانه نه فرصتش بود و نه می دانستم دقیقا از کجا شروع کنم، تا اینکه پست این طلبه بزرگوار رو در نقد این رفتارها دیدم که هرآنچه را که من می خواستم بگویم را به بهترین شیوه مختصر و مفید گفته بودند ...

حقیقت اینکه برای خود من هم خیلی نظرات اینچنینی می آید که ببین فلانی که مذهبی است یا فلانی که طلبه است چه عکسی گذاشته، چه مطلبی نوشته، خوش بحالشون ... یا ببین چقدر شوهر اون وبلاگ نویس خوبه، ببین چه چیزهایی ازش نوشته، چرا شوهر من اینطوری نیست، با اینکه من هم همان کارهای اون خانم رو می کنم ... 

متاسفانه تازگی ها هم تصویر عاشقانه های یکی از طلاب در کنار همسرش را با نوشته های عاشقانه ای که در زیر عکسهایشان می نویسند دیده ام، درست که خانم هنگام عکس انداختن نقاب چادر لبنانی اش را بالا می آورد تا چهره اش مشخص نباشد ولی یه سوالی بدجور در ذهنم وول می خوره که آقای طلبه، اگر مردی در خیابان از شما بخواهد که عکس همسرتون را به او بدهید آیا حاضرید همین عکسهای خانمتان را به او بدهید تا برای خودش داشته باشه ؟ یا برعکسش ، شما خانم محجبه ای که عکسهایی که با پوشیه چشمهایتان را قاب گرفته اید، رو بعضا میزارید، اگه تو خیابون یه مردی جلوتون رو بگیره و ازتون عکستون رو بخواد، حاضرید این عکسهایی که در فضای مجازی منتشر می کنید رو بهش بدید که مال خودش باشه ؟

به قول یک بنده خدایی این کارها ترویج سبک زندگی نیست، ابتذال فرهنگی است ..

عشق های ویترینی ...




طبقه بندی: طلبگی بدون روتوش ، 

تاریخ : سه شنبه 18 آبان 1395 | 12:12 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

چند بار صدایش کردم ...

چشمانش را باز کرد، سرخ سرخ بودند ... خواست حرفی بزند، نتوانست، زبانش سنگین شده بود ... حالش خوب نبود ...

کمک خواستم، همه ریختند داخل اتاق ...

حالا دهانش هم کج شده بود، می خواست بلند شود، نمی توانست ... بدنش حس نداشت ...

به سختی نفس می کشید، انگار دیگر نایی برای نفس کشیدن نداشت ... چشمانش به طاق افتاد ...در کمتر از ثانیه ای همه ی این اتفاقات داشت می افتاد ...

خاله جـیغ می کشید ...

چندین بار صدایش زدم ...  مامانی ... مامانی ...

مامان فریاد می زد : المستغاثه بک یا صاحب الزمان ...

خواهرم به سمت تلفن دوید ... اورژانس ...

خاله جـیغ می کشید ...

مامان باهمه وجودش فریاد می زد: المستغاثه بک یا صاحب الزمان ...

برایش آب آوردم ...

مامان آب را به صورت مادرش پاشید ، فوتش کرد ...

نفس رفت ..

مامان عاجزانه فریاد می زد: 

المستغاثه بک یا صاحب الزمان ...

المستغاثه بک یا صاحب الزمان ....

المستغاثه بک یا صاحب الزمان ...


نفس رفته دوباره برگشت ... چشمانش را بست ... رنگ صورتش بازتر شد ... یکی از دستانش را بالا آورد ... داشت بهتر می شد ...

اورژانس که آمد حالش خیلی خیلی بهتر شده بود ...

در بیمارستان، تشخیص دکترها سکته مغزی بود ...

... CVA 

و متعجب از اینکه با اینحال چه حال مریضتان خوب است ...

ولی ما دلیلش را می دانستیم ..

او صدایمان را شنیده بود ...

استغاثه هایمان را

او آمده بود ...

امام حیّ مان را می گویم

او به دادمان رسیده بود ...


الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَةِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْأَئِمَّةِ المَعصومین عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ

.....................................................................................................................

سلام عطیه جان

کلاسهای تربیت مبلغه زبان انگلیسی در مرکز زبان انگلیسی کوثر در حوزه فاطمی(یا همان دانشجویی) در تهران در خیابان فاطمی روبه روی کانون بازنشستگان ارتش برگزار می شه ، اینم شماره مرکز زبان انگلیسی کوثر  02166575636، روزهای دوشنبه و چهارشنبه زنگ بزنید.



تاریخ : یکشنبه 9 آبان 1395 | 10:02 ق.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

دروغ چرا ... آن ته ته های وجودم از خودم خوشم می آمد ...

کلاسها و همایشها و نشستهایی که می رفتم باعث شده بود که همیشه از هم سن و سالانم یک سر و گردن بالاتر باشم ... از اینکه حتی در جمع بزرگترها هم حرفی برای گفتن داشتم و به نظراتم اهمیت می دادند ... دروغ چرا ... لذت می بردم !!!

 از اینکه اساتیدم تحسینم می کردند و نسبت به دیگر دوستان و همشاگردی هایم حساب جداگانه ای به رویم باز می کردند ... دروغ چرا ... قند در دلم آب می شد !!!

از اینکه مرجعی شده بودم برای مراجعه دوستانم و پرسیدن سوالهایشان و نظراتم برایشان مهم بود ... دروغ چرا ... دلم غنج می رفت !!!

از اینکه وقتی در مکانی حاضر می شدم وبه واسطه صحبت کردن و ارائه نظراتم، نظر اکثر افراد را به خودم جلب می کردم ... خب دروغ چرا ... باعث شده بود که کم کم خودم را فرد مهمی حساب کنم !!!

همیشه ذهنم پر بود از سوالات جورواجور ... از چراهای بی پایان ... و خب چه کسی بهتر از آقاسید برای پاسخگویی به آنها ...

از همان اوایل زندگی هر سوالی که برایم پیش می آمد را از او می پرسیدم، اگر قانع می شدم که هیچ و اگر قانع نمی شدم که غالبا نمی شدم، بر حسب عادت شروع می کردم به مباحثه ... ساعتها مباحثه و مجادله می کردیم ولی بی نتیجه ...

یک شب سر سفره شام باز سوالی برایم پیش آمد، پرسیدم ... جواب داد ... قانع نشدم و ماراتن مباحثه مان مثل همیشه شروع شد، هنوز زیاد روی موضوع صحبت نکرده بودیم که آقاسید همیشه آرام و کظم غیظ کن ، از کوره در رفت و با عصبانیت گفت ...

_ اهـ ، بسه دیگه چقدر تحقیرم می کنی، خیلی خب باشه تو بهتر از من می فهمی، قبول ...

دستم را که هنگام حرف زدن تکانش می دادم، در هوا خشک شد .... شوکه شدم .... دهانم از تعجب باز ماند ...

چرا چنین احساسی کرده بود ؟ گیج شدم ...

یاد حدیث امام صادق (ع) افتادم


« إِذا أَحبَبتَ رَجُلاً فَلا تُمازِحهُ وَ لا تُمارِهِ »

" هرگاه کسی را دوست داشتی، با او نه شوخی کن، نه مجادله"


مجادله های بی حد و حصر من، اقتدار مردَم را شکسته بود ...

حالا می فهمیدم که چرا می گفتند ازدواج، خودِ درونی آدم را نشانش می دهد، روحیه ی مخفی خود مهم پنداری من در پس مجادله ها و مباحثه هایم با همسرم داشت رو می آمد ... دروغ چرا ...


اعوذ بالله من نفسی ...

..............................................................................................................................................

پی نوشت 1:

این اتفاق مال چند سال پیش 

پی نوشت 2:

در توضیح حدیث باید گفت که (در این حدیث، شوخی و مجادله، در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند و این نشانه آن است که مقصود از شوخی در اینجا، آن نوع شوخی هست که مخاطب ما در آن، با ما همراه نیست، بلکه ما با شوخی کردن می‌خواهیم نه‌تنها به نوعی مخالفت خود را به او نشان دهیم و بلکه بدتر از این، او را مسخره کنیم.)

پی نوشت 3:

شخصى از امام صادق علیه السلام پرسید: « گاهى به من گفته مى شود: دوستت دارم. از كجا بدانم كه (راست مى گوید و) دوستم دارد؟ حضرت فرمودند: قلب خودت را بیازماى، پس اگر تو او را دوست دارى، بدان كه او نیز تو را دوست دارد.» (كافى، ج2، ص652، ح2)

پیامبر (ص) می فرماید: «كسى كه حق با او باشد و با این حال مجادله را رها كند، من برایش خانه اى در حومه بهشت ضمانت مى كنم. كسى كه در حال شوخى هم دروغ نگوید، من برایش خانه اى در وسط بهشت ضمانت مى كنم و كسى كه باطنش را نیكو گرداند، من براى او خانه اى در بالاى بهشت ضمانت مى كنم»

پی نوشت 4 :

پیشنهاد می کنم صوتهای دهه محرم امسال حاج آقا پناهیان در دانشگاه امام صادق رو حتما حتما حتما گوش کنید، یا حداقل صوت جلسه دومشون رو گوش کنیم ( ایــنــجـا)


به قول دوستمون مونا جان 

همسر قرار نـیـسـت که معلم اخلاق ما باشه، این اشتباهی که اکثر خانم های مذهبی دارند.





طبقه بندی: همسرانه ، 

تاریخ : پنجشنبه 29 مهر 1395 | 10:46 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

گفته بود دو شبِ خواب می بینم روی سینه‌ام نشسته‌اند تا سَرم از تنم جدا کنند ...

فریاد می‌زنم ...

امام حسین می‌آید ...

می‌گوید :

 " نترس، درد ندارد. سر مرا هم بریدند."


شهید لبنانی مدافع حرم ذوالفقار حسن عزالدین

آهــــ حسینــــــ 

.................................................................................................................................................

از امروز قشلاق کردم اومدم خانه پدری ....(ایـنـجـا)

.........

زندگی طلبگیست دیگر

همسرت که طلبه باشد

خانه به دوش می شوی ...

الحمدالله به خاطر این نعمت 

در این روزها و شبها، بین دعاهاتون، بین بارانی شدنها و دل سوخته شدنهاتون برای اهل بیت ...

سخت محتاج دعایم ...




طبقه بندی: طلبگی بدون روتوش ، 
برچسب ها: moharam95،  

تاریخ : یکشنبه 11 مهر 1395 | 02:46 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات
تعداد کل صفحات : 13 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • سوله مقاله