تبلیغات
 ¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸

....


 لطفا بلندگوی سیستم خودتون رو روشن کنید 




تاریخ : سه شنبه 19 دی 1396 | 03:36 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

من ببعی نیستم ...

ناخنهایش بدجوری نظرم را جلب کرده بود، همانطور که سرم پایین بود و داشتم کتاب می خواندم ، یواشکی ناخنهایش را هم نگاه می کردم، با خودم فکر کردم عه ،چه بامزه ناخنهاش چقدر شبیه چنگالهای عقابه، تیز و کشیده و منحنی شکل،چقدر راحت می شود با اینها داخل دماغ را خاراند که ساندویچش را از کیفش درآورد و شروع کرد به گاز زدن، خیلی نامحسوس اطراف را نگاه کردم که ببینم کسی متوجه ساندویچ و گاز زدنهای او شد یا نه که دیدم بله ردیف جلویی و چند نفر که روبه روی ما در واگن مترو ایستاده بودند سر بلند کردند و نگاهش کردند و دوباره به همان کاری که داشتند مشغول شدند، سرم را بالا آوردم و به طور خیلی خیلی نامحسوس و پوآرو وارانه  چهره اش را نگاه کردم، تمام صورتش عملی بود و آرایش مشکی داشت، نگاهم از صورتش به ساندویچ گاز زده اش افتاد و دوباره روی ناخنهایش ثابت شد، با خودم فکر کردم، به نظرت اگه بهش تذکر بدم با همین چنگالهاش چشمهام رو درمیاره ؟

خودم گفت : احتمال کتک خوردنت هست ، کمی بیشتر فکر کن ..

_ آخه داره علنا گناه می کنه ، نمی شه که من ساکت بشینیم و هیچی نگم، خودش می شه تایید گناه اون دیگه.

خودم گفت: زد شَل و پَلت کرد کسی نیست جمعت کنه ها نشینی آبغوره بگیری ...

حرف خودم خیلی منطقی بود، دوباره کله ام را در کتابم فرو کردم که مثلا متوجه گازها و ملچومولوچهایش نشده ام. ولی چیزی در وجودم وول می خورد که بدجور روی اعصابم رفته بود، یاد همان روز افتادم، لابد می پرسید کدام روز ؟ همان روزی که در دفتر نشسته بودم که خوش خنده خانم در حالیکه ناراحت بود وارد شد و شروع کرد به گله گذاری و شکایت از وضع مملکت و پوشش زنان و در آخر گفت، آخرسر با این وضعیت تر و خشک همه باهم می سوزیم ... که باوقار خانم گفت: ولی این حرف در منطق قرآن، درست نیست...

_ کدوم حرف ؟

_ همین که به خاطر گناهان دیگران تر و خشک باهم می سوزند، در منطق قرآن هر وقت قرار بوده عذابی نازل بشه خداوند به پیامبرش وحی می کنه که خودت و مومنان از شهر خارج بشید و فقط گناهکارها عذاب می شدند، اگر الان هم عذابی بیاد بر اساس منطق قرآن فقط گناهکارها رو عذاب می کنه نه کسانی که گناهی نکردند، اینکه می بینید آدم خوب ها هم عذاب می شوند به خاطر اینکه وظایف خودشون رو در قبال اون گنهکارها انجام ندادند یعنی در قبال گناه اون گنهکارها سکوت کردند و بهشون اعتراضی نکردند برای همین اون خوبها هم چون این وظیفه خودشون رو انجام ندادند مشمول گناه می شوند، وگرنه در منطق قرآن آدم خوب هایی که به گناه دور و اطرافشون بی تفاوت نبودند همیشه از عذاب نجات پیدا کردند...

سرم را بالا آوردم ، به ساندویچش که حالا به نیمه رسیده بود نگاهی کردم، به خودم گفتم هر اتفاقی که بعدش بیافته مهم نیست، مهم اینکه من نباید نسبت به گناه بی تفاوت باشم...

سرم را کنار گوشش بردم (همه نگاه ها به سمت ما چرخید)، آرام گفتم :ببخشید می خواهید چادرم رو بگیرم جلوی صورتتون تا خوردنتون معلوم نباشه ؟

با حالتی تهاجمی پرسید : چرا ؟

لبخند زدم ، خب چون ماه رمضان، مردم روزه اند.

با صدای بلندی گفت: نه بابا خانم کی دیگه روزه می گیره ، برو همین الان ازشون بپرس، هیچکس دیگه روزه نمی گیره، من گرسنه امه می خوام بخورم .

با همان آرامش و لبخندی بر لب ولی کمی بلندتر از قبل گفتم :چه آدمها روزه بگیرند، چه نگیرند، الان ما در ماه مبارک رمضانیم و این رو همه می دونند و ادب( این لفظ رو با تاکید گفتم) حکم می کنه که حرمت ماه رمضان رو نگه داریم .

چند نفر لبخند زدند ، انگار کمی جا خورد، بعد از مکثی گفت: ولی من گرسنمه امه دلم می خواهد همینجا بخورم.

سکوت کردم ...

چون من مامور بودم به تکلیف نه به نتیجه.

............................................................................................................................

پی نوشت 1 : شاید اگر هم زمان با من یا بعد از من افراد حاضر در اونجا هم تذکر می دادند، نتیجه هم حاصل می شد

پی نوشت 2: هر روز که از خواب بلند می شم به خودم یادآوری می کنم که ما فقط یکبار زندگی می کنیم، ولی اگه خوب زندگی کنیم ، همین یکبار کافیه ...




طبقه بندی: نگاهت رو عوض کن ، 

تاریخ : جمعه 19 مرداد 1397 | 09:41 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

با لبخندت دنیا رو تغییر بده :)

در اتاق را می بندم هندزفری را درون گوشهایم می گذارم و پلی می کنم، صدای حاج آقا پناهیان به گوش می رسد، صدا به اندازه ی کافی بلند نیست ، زنی بیرون در فریاد می کشد ...

تِرک را عوض می کنم، مولودی خوانی کریمی است ، بچه ای بیرون در جیغ می کشد ...

 صدا را زیادتر می کنم، علی مولا مولا علی مولا ...من خودمو از تو می دونم .. عاشقتمو اهل ایرونم ... علی مولا مولا علی مولا .... فریادها و جیغ ها در صدای حاج محمود و دستها گم می شود ...

این ماجرای هر روز ماست ....

از صبح که بلند می شوند مادر و پسری با هم جنگ و دعوا دارند، حتی بعضی اوقات زن و شوهری ... تصورش را بکنید خسته و له شده از کار بیرون به امید لذت بردن از آرامش خانه می آیی و می نشینی که دوباره و هزارباره صداهای فریاد و جیغ و دادها و فحش های زن همسایه با پسر و شوهرش را می شنوی ، شما باشید چه حالی می شوید هر روز کسی در گوش شما فریاد بزند ؟

الحمدالله خانه های امروزی که دیوار ندارند همه باهم در یک جا زندگی می کنیم ...

آقاسید میاید ، حرفی می زند که خلاف میلم است، دلم می خواهد سرش فریاد بزنم و تا جایی که می شود سیاه و کبودش کنم ، از این حالت چکشی خودم تعجب می کنم و با خودم فکر می کنم این منورالفکرها هم پر بیراه نگفته اندها ، که همیشه پای یک زن درمیان است ، با خودم فکر می کنم انتخاب با توست، مثل زن همسایه زود عصبانی شو و فریاد بکش و دومینوی بی اعصابی شوهر و بچه و همسایه  و جامعه را راه بینداز یا خونسرد و آرام نیشت را تا بناگوش باز کن و لبخند بزن و دومینوی نشاط و آرامش را بین شوهر و بچه و همسایه و بطبع جامعه را راه بینداز ...

باور کن ، انتخاب با توست ....


..............................................................................................................................

پی نوشت1 : درگیر دومینوهای اطرافت نشو، ارزشت تو بیشتر از اینکه مهره یک دومینو بشی!

پی نوشت 2: هر جا که هستی، همونجا مرکز زمینه، پس از همینجا شروع کن!

پی نوشت 3: نمی دونم خودتون فهمیدید یا نه ، ولی من بهتون می گم...

 رمز وبلاگم رو پیدا کردم  (خب تابستونه شوخی ها یخ می چسبه )




طبقه بندی: نگاهت رو عوض کن ، 

تاریخ : سه شنبه 16 مرداد 1397 | 06:30 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

غیرت دینی ...

برداشت اول 

یک ، دو ... عه بجنب ...

با سرعت نور در ماشین را باز کردم و به آقایی که می خواست سوار ماشین شود گفتم: بفرمایید ... و خودم رفتم عقب پیش خانم ها نشستم ... ماشین که راه افتاد خانم کنار دستیم آرام در گوشم گفت: دستت درد نکنه، خیلی لطف کردی ...

 

برداشت دوم

دیر شده بود، سریع از پله های مترو بالا آمدم و به طرف تاکسی ها رفتم، دو مرد عقب نشسته بودند، سرم را پایین آوردم و به جوانی که در صندلی جلو نشسته بود گفتم: ببخشید آقا، می شه لطف کنید و عقب بنشینید ؟

- بله، حتما ...

 

برداشت سوم

سوار تاکسی که شدم ، بلافاصله خانم دیگری هم آمد و کنارم نشست، یک دختر خانم جوانی هم در صندلی جلو نشسته بود، چند لحظه ای منتظر شدیم تا آقایی نزدیک ماشین شد، با خودم گفتم ای کاش می شد اون دختر خانم می اومد عقب،همین که این فکر از ذهنم گذشت،  خانم کناری ام سرش را جلو برد و آرام و مهربان به دختر جوانی که جلو نشسته بود گفت: عزیزم می شه بیای عقب، کنار هم بنشینیم؟

حقیقتا جرئت و غیرت آن خانم رو تحسین کردم ....

دختر بدون هیچ حرفی در را باز کرد و کنار ما نشست ...

هم من و هم آن خانم ازش تشکر کردیم، خندید ...

 

بررداشت چهارم

نفر دومی بودم که عقب کنار آن خانم نشستم، مرد جوانی با عجله به طرف تاکسی آمد ، تعدادمان مساوی شد، دو آقا، دو خانم ... مرد جوان تا نشست، کیفش را بین من و خودش گذاشت و چسبید به در، تعجب کردم، اولین باری بود که چنین مرد غیرتمندی می دیدم، کلی دعایش کردم ...

........................................................................................................................

پی نوشت:

سلاااام، سلاااام ... این بود خاطرات ماجراهای تاکسی ای بانوی خانه  

دارم روی خودم کار می کنم تا مثل اون خانم تو برداشت سوم باشم، سخته ولی خب باید بتونم از غیرت دینیم دفاع کنم

اینها چهارتا برداشت بود از کلی خاطرات تاکسی ای ما ، البته همه اشونم انقدر به خوبی و خوشی تموم نشدندها  ولی خب در 90 درصد اوقات، پایانهاشون همینطوری گل و بلبلی و پروانه ای بود




طبقه بندی: نگاهت رو عوض کن ، 

تاریخ : شنبه 7 بهمن 1396 | 05:23 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

کرم سیدالکریم ...

چشم دوخته ام به گنبد طلایی رنگش و گرمای بدنش را در کنارم احساس می کنم که آرام آرام در گوشم زمزمه می کند، به گمانم دو ساعتی هست که با هم حرف می زنیم، می گوید:

       _ جان جان، من از شما معذرت میخوام .

نگاهم را از گنبد برمی دارم و به چشمهای قهوه ای رنگش که از پشت عینک نگاهم می کند، چشم می دوزم ... منم از شما معذرت می خوام آقاجان ، تقصیر منم بود .


لبخند می زند ...

_ راستی به سید الکریم چی گفتی ؟

دوباره به گنبد طلایی رنگ نگاهی می اندازم ، شیطنتم گل می کند゜*顔、かわいい*゜ のデコメ絵文字

_ شکایتت رو کردم بچه سید ، تا سیدالکریم به جدتون برسونه که پسرشون، عروسشون رو اذیت می کنه ...

_ می شه شکایتت رو پس بگیری ؟

_ نخیرم ...

از نخیر زبانی ام، بله قلبی ام را می فهمد، چشمکی می زند و می گوید: خواهـــش  ...

از حالتش خنده ام می گیرد، آدمهایی که از اطرافمان می گذرند هرکدام سرمی چرخانند و با لبخندی از کنارمان می گذرند ... با خودم فکر می کنم حتما در دلشان می گویند آخی لابد تازه باهم ازدواج کردند و اومدند صفا سیتی دونفره...

ولی نمی دانند که سیدالکریم حّکم روزهای ابری زندگی ماست، روزهایی که از هم ناراحتیم، دلگیریم، میاییم روبه روی گنبد طلایی رنگش در آن صحن قدیمی حوض دارش می نشینیم و او را حکم قرار می دهیم، ناراحتیهایمان را بهم می گوییم، رفتارهایی که کرده بودیم و یا رفتارهایی که باید می کردیم و نکردیم، همه ­ی تلنبار شده های روی دلمان را بیرون می ریزیم و باهم حرف می زنیم ، درست در مقابل سیدالکریم، و آنوقت ما می مانیم و کرم سیدالکریم ... انگار کرمشان یخ بین قلبهایمان را باز می کند، می شویم همان همسفرهای عاشق همیشگی .... و ما می مانیم و عشق ....ハート のデコメ絵文字

می شویم مهمان سفره ی کرم آقا البته با طعم کباب داغ و نان و ریحانهای سبز ، سبز، سبز ....


.......................................................................................................................................

پی نوشت:

مردی از اهل ری به خدمت حضرت علی بن محمد النقی (امام هادی) (ع) رفت. حضرت پرسید: كجا بودی؟

 او گفت: به زیارت امام حسین(ع) رفته بودم.

 امام فرمود: اگر قبر عبدالعظیم را كه نزد شما است زیارت می كردی مانند كسی بودی كه امام حسین (ع) را زیارت كرده باشد.

پی نوشت2:

موقع هایی که ازش ناراحتم ، بهش می گم بچه سید، چون هم از این لفظ خوشم میاد، هم اینکه سادات بودنشون رو تو اون ناراحتی ها برام یادآوری می کنه که به احترام جدشون حرمت نگه دارم و همینکه نمی دونم این لفظ چی داره ولی به محض گفتنش دلم نرم می شه :)




طبقه بندی: همسرانه ، 

تاریخ : سه شنبه 19 دی 1396 | 01:06 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

بال هایت را کجا جا گذاشته ای ؟

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: « اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.»

پرنده گفت: «من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم.»

انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت: «راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟»

انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید.

پرنده گفت: «نمی دانی، توی آسمان چه قدر جای تو خالی­ست.»

انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور. یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت: «غیر از تو، پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود.»

پرنده این را گفت و پر زد. انسان ردّ پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یادآورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: «یادت می آید، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی، عزیزم، بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟»

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.

آن وقت رو به خدا کرد و گریست.



نویسنده : عرفان نظر آهاری

....................................................................................................................................................


سلام من اومدم  البته بعید می دونم هنوز کسی اینجا باشه 



تاریخ : جمعه 15 دی 1396 | 05:34 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

هستم ولی خسته ام ...


هستم ولی خسته ام ...

ان شالله بعد از ماه مبارک در خدمتتونم ، کلی حرف دارم ، مخصوصا از کار هیجان انگیزی که دارم انجام میدم

تو این شبها خیلی التماس دعا دارم




تاریخ : دوشنبه 22 خرداد 1396 | 05:06 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

رعایت ادب ...

سلام دوستان

در ادامه، نکات خانم چینی چیان در رابطه با رعایت ادب آورده شده ...



ادامه مطلب

طبقه بندی: خانم ها بخوانند ...، 

تاریخ : پنجشنبه 4 خرداد 1396 | 06:08 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

آقایان بخوانید حتما ...

همسر الویت اول زندگی است ...

زنها همیشه دوست دارند بدونند که همیشه انتخاب اول همسرشون هستند.

دوست دارند دائما بپرسند که:

-        من رو دوست داری یا کارِت رو ؟

-        من مهم ترم یا جلسه ات؟

-        بین من و خانواده ات کدوم اولویت داریم؟


آقایون عزیز، خانم شما به طریق مختلف دنبال جواب این نوع سوال هاست.

پس با هوشمندی و سیاست نتیجه رو به نفع خانم تموم کنید و از عشقی که بهتون بر می گردونند لذت ببرید.


آقایون تیز باشید لطفا !!

خانم ها شدیدا علاقمندند که برای شما اولین نفر باشند، اولویت شما باشند.

این حس خوب رو بهشون بدید و ببینید که چطور ده ها برابرش رو از عشق و آرامش به خودتون برمی گردونند.

امتحانش مجانیه، فقط کمی حوصله و وقت و زیرکی می خواهد که ماشالله تمام آقایون در این مسأله استادند...




طبقه بندی: آقایان بخوانند ...، 

تاریخ : پنجشنبه 4 خرداد 1396 | 06:01 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

تاریخ ...

با یکی از طرفداران آقای روحانی که می گفت دانشجوی داروسازی هست، حرف می زدم ... صحبتمون رسید به مسئله ی هسته ای و برجام ... 

چیزی گفت که هنوز که هنوز مبهوت حرفشم ...

گفت: ما اصلا انرژی هسته ای نمی خواییم، انرژی هسته ای به چه درد ما می خوره وقتی که نفت داریم !!




تاریخ : یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 | 01:22 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

تعداد کل صفحات : 15 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  



  • paper | خرید بک لینک قوی | از قدیم تا کنون
  • فروش رپورتاژ آگهی ارزان | فروش لینک ارزان