¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸ /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم : تو را دوست دارم

نه خطی! نه خالی! نه خواب و خیالی

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم آواز با ما :

تو را دوست دارم تو را دوست دارم


و ما رسیدیم به اردیبهشت عزیز

 ماه یکی شدن

 ماه همسفرشدن

 ماه پرواز تا خــدا


قالب مناسبتیه


تاریخ : یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 | 09:21 ق.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

روایت اول 

دعوت شدیم برای تولد جیگر خانم ، آن هم در یکی از رستورانهای جردن ...

به نظرم رستورانی در آن منطقه در شان ما نبود ... تلفن را برداشتم و زنگ زدم ... بعد از کلی حال و احوال و قربان صدقه رفتن های خواهر و برادری گفتم: داداش گلی ، این رستورانی که گرفتی چطور جاییه؟ فداتشم می دونی که علی آقا همه جا نمی تونه بیاد ...

_ خیالت جمع آبجی کوچیکه، وی آی پی گرفتم ...

آقاسید با هیئت امنای مسجدشان جلسه داشت و برای همین دیر می رسید، قرار شد من با مامان اینها بروم و آقا سید بعد نماز و جلسه شان بیاید ...

وارد رستوران که شدم، شوکه شدم، دقیقا در وسط رستوران پیانو زن و خواننده اش داشتند برای خودشان برنامه اجرا می کردند ... به اطراف نگاه کردم، مانده بودم که وی آی پی اش کجاست که خانم برادرم و خانواده اش را روی یک سن در گوشه ی رستوران دیدم، با خودم فکر کردم، این دیگه چطور وی آی پیه اینکه دقیقا تو چشم ملته که ... 

در دلم رخت می شستند ... بعد از سلام و احوالپرسی، دو سه دقیقه بعد از ورود ما خواننده اجرایش را تمام کرد و فقط موسیقی آرام پیانو بود که نواخته می شد ... با خودم گفتم خدا کنه خواننده دیگه شروع به خواندن نکنه که برادرم آرام در گوشم زمزمه کرد : دیدی آبجی کوچیکه به خاطر شما هماهنگ کرده بودم که وقتی اومدید دیگه خواننده نخونه، خیالت تخت تا آخرش راحت بشین ... خندیدم ... هم از محبتش خنده ام گرفت هم از اینکه، آخرش پیر می شوم تا به خانواده ام بفهمانم شان یک روحانی یعنی چه ...

آقاسید آمد ... از بین تمام مشتری های رستوران رد شد تا به ما رسید ... نگاه مردان و زنان رستوران را می دیدم، بعضی ها متعجب، بعضی ها بی تفاوت، بعضی ها هم سریع شالهایشان را جلو می کشیدند ...

شام خوردیم 表情 気持ち 顔文字 のデコメ絵文字 و حالا نوبت کیک و کادوها و جشن بود که آهنگ پیانو عوض شد و تولد تولدت مبارک را نواخت، آهنگش طوری بود که می شد رقصید و همه مشغول شدن به دست زدن و خواندن با آهنگ ... یا خداااااا ... 

سریع گوشی ام را درآوردم و پیام دادم، من آماده ام، اگر خواستید بریم ... جوابی نداد، نگاهش کردم ... پدرِ خانم برادرم داشت با او صحبت می کرد ... با شهید شاهرخ وعده یک روز نماز قضا و نایب الزیاره شدن کردم تا هرچه زودتر آهنگ قطع شود ... الحمدالله 5 دقیقه بیشتر طول نکشید انگار اشکالی به وجود آمده بود چون بعدش هم دیگر پیانو زن، آهنگی نزد ... 

روایت دوم

مامان با عصبانیت داد زد: فــــــــاطــــــــمه ...



ادامه مطلب

طبقه بندی: طلبگی بدون روتوش ، 
تاریخ : یکشنبه 24 بهمن 1395 | 10:56 ق.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

وقتی این نوع عکسها را به عنوان تبلیغ حجاب و عفاف می بینم یاد یک جریانی میوفتم که آقای شفیعی کدکنی از آقای ابتهاج نقل می کند ...

می گوید: ﺩﺭ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﮐﻔﻦ ﻭ ﺩﻓﻦ ﺷﺨﺼﯽ ﺷﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩﻡ، ﺩﯾﺪﻡ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ او را در ﻗﺒﺮ بگذارند، ﭼﯿﺰﯼ ﺣﺪﻭﺩ ﯾﮏ ﻭﺟﺐ ﺳﺮﮔﯿﻦ ﻭ ﻓﻀﻮﻻﺕ ﺗﺮ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ، در ﮐﻒ ﻗﺒﺮ ریختند. ﺍﺯ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﮐﻪ داشت ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﺭا ﺍﻧﺠﺎﻡ می داد ، ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩﻡ: ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺭﺳﻤﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺍﺭﯾﺪ؟ ﮔﻔﺖ: در ﺭﺳﺎﻟﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ مستحب است ﻭ ﻣﺎ ﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ ﺑﺮﺍی ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎیماﻥ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﺭا ﺍﻧﺠﺎﻡ می دهیم. ابتهاج می گفت ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﺑﺮﺍیم ﺗﻌﺠﺐ ﺁﻭﺭ ﺑﻮﺩ، ﺳﺮﯾﻊ ﮔﺸﺘﻢ یک ﺭﺳﺎﻟﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﺮﺍﻍ ﻃﺮﻑ، به او ﮔﻔﺘﻢ: ﮐﺠﺎیش ﻧﻮﺷﺘﻪ؟ ﻃﺮﻑ ﻫﻢ ﺑﺨﺶ ﺁﯾﯿﻦ ﮐﻔﻦ ﻭ ﺩﻓﻦ ﻣﯿﺖ را ﺁﻭﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﻔﺮﻣﺎ. ﺩﯾﺪﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ « ﮐﻒ ﻗﺒﺮ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ، ﻣﺴﺘﺤﺐ ﺍﺳﺖ ﯾﮏ ﻭﺟﺐ ﭘﻬﻦ ﺗﺮ ﺑﺎﺷﺪ.» 

این حجاب به خودی خود ممکن است مشکل شرعی نداشته باشد !!! اما یک نوع جلب توجه و خودنمایی نامطلوب دارد که با تبلیغ حجاب سازگار نیست ... و این نفهمیدن مغز معنای حجاب است، یعنی همان فرق پِهِن_تر و پهن_تر است ...

خوب دقت کنید !!! در محدوده حلال دین نباید سختگیر بود و همه را با یک خط کش راند ... و اگر این کارها برای تبلیغ دین نبود ، بلکه دوست داشتند عکس بگذارند، حرفی نبود ... من هم می گفتم سخت نگیریم ، سلایق مختلف است ، می خواهد چنین بپوشد ، در بسیاری از موارد هم حلال است ...

اما اگر با کپشن و تبلیغ حجاب و دین این عکس ها را نمایش می دهند، باید سختگیری بیشتری کرد ...

بر خود من به عنوان یک مبلغ دین باید خیلی سختگیری شود، تا انحراف از معنای دین اتفاق نیوفتد ...


(نوشته شده توسط سید مهدی صدرالساداتی)





طبقه بندی: ابتذال فرهنگی ، 
تاریخ : یکشنبه 17 بهمن 1395 | 07:39 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

خیلی لاغر شده بود، در واقع اصلا نشناختمش، دوستم رو می گم ... رمز موفقیتش رو که پرسیدم گفت، دارم براساس طب سنتی عمل می کنم ... صبحانه یک چیز گرم و مفصل می خورم، ناهارها هم دیگه نمی خورم، شام هم یه چیز گرم ولی خیلی سبک ...

از فرداش شروع کردم به سبک رژیم دوستم، رژیم گرفتن، صبح ها شیر با عسل با یه مقدار کمی ارده شیره می خوردم، ناهار رو هم حذف کردم و دیگه چیزی نمی خوردم تا شام، اونم یا یک غذای نونی درست می کردم و چند لقمه می خوردم یا اگه برنجی بود فقط 6 یا 7 تا قاشق ...

نتیجه اش فوق العاده بود، بعد از یک مدتی هرکس من رو می دید می گفت وااای دختر چقدر لاغر شدی تو ، چکار کردی ؟ و منم قند تو دلم آب می شد ... اربعین که رفتیم کربلا تو اون یک هفته غذام از همون حد رژیمم هم کمتر شد، چون می ترسیدم که مریض بشم، برای همین چیزی نمی خوردم ... قوت غالبم شده بود در روز یک مشت آجیل با کلی چایی عراقی ...

از کربلا که برگشتیم، سرفه هام شروع شد ... خب طبیعی بود، هر کسی که رفته بود مریض شده بود، برای همین بهشون توجه نمی کردم ... بعضی اوقات انقدر سرفه می کردم که نفسی برام نمی موند، وقتی ازم می پرسیدن ای بابا چرا اینطوری شدی تو ، می خندیدم و می گفتم: لامروتا ترور بیولوژیکیم کردن ، دیدن من اینقدر فعالم ردمو زدن ...

هر روز سرفه هام شدیدتر می شد و هر روز هم رژیمم رو سخت تر از روز قبل می کردم تا زودتر لاغر بشم ...سرفه هام و رژیمم و سرما و آلودگی هوا و وارونگی دما هم دست به دست هم دادند و چنان مریض شدم که هر روز غش و ضعف می کردم می افتادم وسط خونه ... جاتون خالی یه بارم وسط خیابون روی آسفالتهای بارون خورده ولو شدم، انقدر بامزه بود 

و اینطوری شد که دورم پر شد از انواع قرص های چرک خشک کن و ضد التهاب و اسپری های تنفسی و ویتامین و نوروبیون و مولتی ویتامین و آهن و از اینجور چیزها و مامان هم برای اینکه تقویت بشم، برام دو تا بلدرچین خرید که بخورمشون ...

بلدرچین ها رو باید می شستم و تمییزشون می کردم، تا حالا هیچوقت اینکار رو نکرده بودم، مرغ هامون رو هم همیشه خود مغازه دار تمییز می کنه و تحویل میده وقتی که بدن کوچولو بلدرچینها رو دست گرفتم که تمییزشون کنم، خیلی ناراحت شدم ... با خودم فکر کردم، ببین یه موجود خداوند باید به خاطر من الکی کشته بشه ...  وقتی تمییزش می کردم کلی از خانم یا آقای بلدرچین معذرت خواهی کردم که تو رو خدا ببخشید که تو رو به خاطر من کشتن ... شب که آقاسید اومد خونه تمام ماجرا و حس و حالم رو نسبت به بلدرچین براش گفتم، کلی خندید و گفت: اتفاقا کمال اونا اینکه ما انسانها بخوریمشون و عبادت خدا رو بکنیم ... گفتم: شرطش همینه دیگه، که بعد از خوردنشون عبادت خدا رو بکنیم، اینطوری به کمال میرسن دیگه، نه اینکه همچنان برای خودمون ول بچرخیم ...

برای همین تصمیم گرفتم برای اینکه اون بلدرچین به کمالش برسه، حتما یا یه چند تا صلواتی بفرستم ، نماز مستحبی یا قرآنی بخونم ، و کلا یه عبادتی انجام بدم ... همین کار رو هم کردم، شب موقع خواب یهو به خودم گفتم: ای خاک بر سرت دختر، این همه سال از عمرت گذشت اینطوری برای به کمال نرسیدن خودت عذاب وجدان نگرفتی و ناراحت نشدی ...

سعی کردم خوابم ببره، ولی نبرد ... آقا سید خوابیده بود، بلند شدم و گوشی رو برداشتم تا یه سری به تلگرام بزنم شاید یه کم که اونجا بچرخم خوابم بگیره، تلگرام رو که باز کردم یکی از دوستهام که یکی دوسالی بود ازش خبر نداشتم بهم پیام داده بود، عکس پروفایلش برام جالب بود، بازش کردم تا ببینم چیه، 80 تا عکس پروفایل داشت ، در تمام عکسهاش از عشقش به پسرش و لحظات شیرین مادری نوشته بود، خیلی زیبا بودند، خیـلــی ...

یاد خودم افتادم، کلا اینطور آدمی نیستم که با دیدن بچه و تعریف آدمها از بچه اشون اینطوری بشم ولی غریزه مادریم اون لحظه بدجور غلغلک داده شده بود، دلم خواست ... انقدر که بغض کردم، حتی گریه هم کردم، با خودم گفتم، ای خدا چی می شد از اون بالا یه ندا می دادی که ناراحت نباش، که دلم قرص بشه که ما هم بچه دار می شیم، که منم لذت مادری رو می چشم ... کلا ذهن و روحم خیلی مشوش شد و بهم ریخت، پا شدم رفتم توی اتاق تا خودم رو به یه چیزی سرگرم کنم و از این حالت در بیام ... وارد اتاق که شدم یه دفتر روی میز بود، برش داشتم و همینطوری بازش کردم، دفتر نکات قرآنیم بود که همیشه خطاب ها و نکته های خیلی زیبای قرآن رو توش می نویسم ، همینکه بازش کردم چشمم به این آیه افتاد ...


« لا تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنا »

 « غصه مخور، خدا با ماست » (40، توبه)

و زیر اون آیه این بیت رو نوشته بودم که ...


دل قـوی دار، که بـنـیاد بـقـا، مـحـکـم ازوسـتــ ...


دیوانه شدم ... این آیه در چنان لحظه ای ، چنان تاثیری روم گذاشت که ناخواسته به سجده رفتم ... اون شب، شب فوق العاده ای شد ... تا اذان صبح بیدار بودم ....

وقتی نماز صبح رو خواندم یهو یاد این حرف آیت الله فاطمی نیا افتادم که می گفتند:

(خودتان را معطل نکنید ، تا لطیف نشوید چیزی گیرتان نمی آید من اهل قسم نیستم ولی مجبورم ، دلم میسوزد، یک کلمه میگویم خانوم ها ، آقایون بشنوید، به حضرت زهرا سلام الله علیها قسم اگر لطیف نباشید چیزی گیرتان نمی آید!

خودتان را معطل نکنید ، هی روزی چند تا اوقات تلخی در خانه راه می اندازد ، عصبانی میشود ، از اینطرف هم میخواهد بشود زبدة العارفین ، عمدة المکاشفین ،یک بار این قسم را با تمام وجودم خوردم ، تا لطیف نشوید چیزی گیرتان نمی آید.

آقای علامه طباطبائی سرتاسر لطافت بود ، لطافت این مرد به جایی رسیده بود که به عمرش با کسی دعوا نکرده بود، زمانی که ما، در قم بودیم این بچه های قم از هشت سالگی دوچرخه بیست و هشت سوار می شدند، از بغل رکاب میزدند، یک بچه ای آمد زد علامه طباطبائی را لت و پار کرد ، افتاد رو زمین حالا ما باشیم چه میگوییم، خیلی دیگر آدم خوبی باشیم یک چیزی میگوییم دیگر ... این آقا بلند شد ، خیلی راحت ، اول رفت سراغ بچه،گفت:طوریت نشد؟! گفت : نه ، گفت : الحمد لله، خداحافظ.)

با خودم فکر کردم،من فقط نسبت به یه بلدرچین کوچولو  لطیف شدم و بعد چنین اتفاقی افتاد ... واقعیت اینکه دنیا معادلات خاص خودش رو داره و تمام افعال ما حتی اون کوچکترینش هست که نتایج این معادلات رو تعیین می کنه ...

دوستتـ دارم خــدا




طبقه بندی: نگاهت رو عوض کن ، 
تاریخ : شنبه 16 بهمن 1395 | 04:02 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

اگر به جای گفتن:

دیوار موش دارد و موش گوش دارد،

بگوییم:

"فرشته ها در حال نوشتن هستند"...

نسلی از ما متولد خواهد شد که به جای مراقبت مردم، "مراقبت خدا" را در نظر دارد !

قصه از جایی تلخ شد که در گوش یکدیگر با عصبانیت خواندیم:

بچه را ول کردی به امان خدا !

ماشین را ول کردی به امان خدا !

خانه را ول کردی به امان خدا !

و اینطور شد که "امان خدا" شد: مظهر ناامنی!

ای کاش میدانستیم امن ترین جای عالم، امان خداست ...



تاریخ : سه شنبه 14 دی 1395 | 05:09 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

این مطلب فقط یک روزانه نوشته ، پیشنهاد می کنم وقتتون رو براش نزارید ...

ولی اگه خواستید بخونید ..

پس لطفا خانم ها بخوانند ...

ممنونم ...


ادامه مطلب
تاریخ : پنجشنبه 2 دی 1395 | 06:26 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

امروز، عجب روزی بود!!! همه غافلگیر شدیم...

درخانه بودیم. پدر خواب بود، مادر در آشپزخانه مشغول پخت‌و‌پز و من و برادر کوچکم سر کنترل تلویزیون جر‌ّ و ‌بحث می‌کردیم!

که ناگهان آن صدای عجیب و دلنشین در خانه پیچید، آیه ای از قرآن بود.

 به خیال آنکه شاید صدا از بیرون آمده، پنجره را باز کردم و دیدم که صدا در خیابان نیز به وضوح می آید.

صدایت آشنا و پر‌رنج بود؛ پدرم بی درنگ از خواب پرید، مادرم با کفـگیر، به زمین تکیه داده بود، من و برادرم کنترل را به کناری پرت کردیم و سراپا گوش شدیم، اصلاً مجری تلویزیون و مهمانان آن هم از جای خود بلند شده بودند و با دهانی باز و چشمانی متعجب، آسمان را ور‌انداز می کردند.

و تو خود را معرفی کردی:

« ای اهل عالم! أنا المهدی ... من بقیه‌الله و حجت و جانشین خداوند روی زمینم ...»

باورمان نمی‌شد.‌ آن‌جا بود که گل از گل‌مان شکفت و زیر لب سلام دادیم:

«السلام علیک یا بقیه‌‌الله فی ارضه»

بعد با طنین محمدی‌ات ما را به یاری طلبیدی :

« ....در حقّ ما از خدا بترسید و ما را خوار نسازید، یاری‌مان کنید که خداوند شما را یاری کند. امروز از هر مسلمانی یاری می طلبم.»

وصف نشدنی‌ست... در پوست خود نمی گنجیدیم... پدرم همان پایین تخت به سجده شکر افتاد... مادرم سرش روی زانو بود و های‌های گریه می کرد و من و برادرم به خیابان دویدیم!

خودت دیدی که کوچه و خیابان غلغله بود!

مردم مثل مورچه هایی که خانه‌هاشان اسیر سیلاب شده بیرون می‌ریختند، یکی دکمه پیراهنش را بین راه می‌بست، دیگری گره روسری‌اش را میان کوچه محکم می‌کرد، عده ای زیر‌ بغل پیرزنی ناراحت را که پایه عصایش به‌خاطر عجله شکسته بود گرفته بودند و دیدی آن کودکی که به عشق تو کفش‌های پدرش را با عجله پوشیده بود و هی زمین می خورد!

مردمی که روزی از سلام کردن به یکدیگر اکراه داشتند، خندان به هم تبریک می گفتند... قنادی محل رایگان شیرینی پخش می‌کرد و دم گل‌فروشی سر خیابان، مردم صف بسته بودند برای خرید گل ولو یک شاخه برای تهنیت به گل نرگس!

ماشین‌ها بوق‌زنان و بانوان کِـل‌کشان و گلاب پاشان، پشت سر جمعیت عظیمی از جوانان به راه افتادند. جوانانی که دست می افشاندند و با شور می‌خواندند:

« صلّ علی محمد *** حضرت مهدی آمد»

خیلی از نگاه‌ها به ویترین یک تلویزیون‌ فروشی در آن سوی خیابان دوخته شده بود تا اولین تصویر جمال زیبایت، مخابره جهانی شود... نذر 313 صلوات کردم مبادا اجنبی چشم زخمت بزند... وقتی چهره دلربایت به قاب تلویزیون آمد، شیشه مغازه غرق بوسه شد... یکی بلندبلند صلوات می‌فرستاد، دیگری قسم می‌خورد که تو را قبلاً در محله‌شان دیده وخیلی‌ها اشک‌هایشان را با آستین پاک می‌کردند تا یک دل سیر تماشایت کنند...

در این مدت که علائم پیش از ظهور یکی پس از دیگری نمایان می‌شد، دل شیعیانت مثل سیر‌و‌سرکه می جوشید اما کسی فکر نمی‌کرد به این زودی‌ها ببـیندت...

راست گفت جدّت رسول خدا که فرمود:« مَثَل ظهور مهدی(عج)، مَثَل برپایی قیامت است. مهدی(عج) نمی آیدمگرناگهانی." قسم می خورم این اثرِ دعای توست که تاکنون ما زیر عَلَمت مانده ایم."

 

کاش زودتر برسی ای پسر فاطمه 


دنبالک ها: دعوت نامه یک چالش وبلاگی،  
تاریخ : شنبه 27 آذر 1395 | 06:03 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

سلام دوستان

در ادامه ، نکات خانم چینی چیان در راز داری و مصداقها و چگونگی راز داری آورده شده ...


ادامه مطلب

طبقه بندی: خانم ها بخوانند ...، 
تاریخ : سه شنبه 9 آذر 1395 | 07:10 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

چند سال پیش پدر یکی از بستگان ما فوت کرد و چند ماه بعد هم مادرش، پدر و مادرش هر دو از خوبان و نیکان روزگار بودند، هر دو صفای دلی داشتند که نگو و زندگی عاشقانه ای که همه جوانهای فامیل حسرت عشقشان را می خوردند ...

چند وقت بعد از فوت مادر، پسرش خواب پدرش را دید ... می گفت: پدرم غمگین بود، گفتم آقاجان چرا غمگین هستید ؟ گفت خانم (همسرش که همیشه با این نام صداشون می کردند) رو نمی تونم ببینم ... گفتم چرا ؟ ایشون که دیگه اومدن پیش شما .... گفت نه ... اون پیش من نیست، اون جاش خیلی بهتر از منه ...

راستش حاج آقا پناهیان می گفت:

«ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻣﻮﻓﻖ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﺍﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺻﺮﻓﺎً ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﻋﻮﺍ ﻧﺒﺎﺷﺪ . ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮤ ‏«ﺻﺮﻓﺎ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﻋﻮﺍ »، ﯾﮏ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮤ ﺣﺪﺍﻗﻠﯽ ﺍﺳﺖ. ﺷﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺩﻋﻮﺍ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺯﻭﺟﯿﻦ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺨﺸﯽ ﺍﺯ ﻧﯿﺎﺯﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ . ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﻫﻮﺍﻫﺎﯼ ﻧﻔﺴﺎﻧﯽ ﺑﮕﺬﺭﻧﺪ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﻋﻮﺍﻫﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻢ ﻣﯿﺸﻮﺩ . ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﺻﺮﻑ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺩﻋﻮﺍ ﻣﻼﮎ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻧﯿﺴﺖ. ﺷﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺩﻋﻮﺍ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯﻃﺮﻓﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ؛ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﺻﻔﺎﺕ ﮊﻧﺘﯿﮏ ﺧﺎﺻﯽ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﺍﺯ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﺗﺒﻌﯿﺖ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻋﻮﺍ ﻧﮕﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮤ ﻣﻮﻓﻖ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺴﺘﺮ ﺗﮑﺎﻣﻞ ﻭ ﺭﺷﺪ ﻣﻌﻨﻮﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻋﻀﺎﯼ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺭﺍ ﻣﻬﯿﺎ ﮐﻨﺪ . ﺍﮔﺮﭼﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻘﺪﻣﺎﺕ ﻻﺯﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻣﺎﺩﻩﺳﺎﺯﯼ ﺍﯾﻦ ﺑﺴﺘر ﺭﺷﺪ، ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺩﻋﻮﺍ ﻭ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺍﺳﺖ، ولی نبودنش هم دلیل بر زندگی خوب نیست ...»

با خودم فکر کردم، مطمئنا در جریان  پستی و بلندی های زندگی، (خانم) خیلی بیشتر از همسرش ، آقاجان، رشد کرده بود که حالا جایگاهش بهتر از آقا جان بود ...

واقعا مسخره است، نه ؟؟

اینکه 50 ، 60 سال با کسی زندگی کنی، دوستش داشته باشی ، به او خو بگیری و در آخر بعد از 50، 60 سال زندگی مشترک، در زندگی ابدی از او جدا باشی !!!

چه دوست داشتن پوچی ...

یادم نرود ...

یادمان نرود ...

خانواده موفق ... خانواده حداکثری ... خانواده ای است که تمام اعضای خانواده اش رشد کنند، نه فقط زن ... یا نه فقط مرد ... بلکه تمام اعضای خانواده اش ...

باید بستر سازی کنیم برای این رشد ...

باید هوشیار باشیم نسبت به این رشد دسته جمعی ...

باید طالبش باشیم ...

اصلا وظیفه مان همین است ...

« هنَّ لباس لکم و انتم لباس لهنَّ » بقره ۱۸۷

قرآن کریم زوجین را تشبیه به لباس برای همدیگر کرده است!

لباس باید در طرح ، رنگ و جنس مناسب انسان باشد،همسر نیز باید هم کفو انسان و متناسب بافکر و شخصیت انسان باشد ...

لباس مایه ی زینت و آرامش است ، همسر و فرزند نیز مایه ی زینت و آرامش خانواده است ... چطور همسر و فرزندانمان را زینت خانواده کنیم با رشد حداکثری تمام اعضای خانواده مان ...

لباس عیوب انسان را میپوشاند ، هر یک از زن و مرد نیز باید عیوب یکدیگر را بپوشانند ...

انسان باید لباس خود را از آلودگی حفظ کند ، هر یک از دو همسر نیز باید دیگری را از آلوده شدن به گناه حفظ نماید...

در هوای سرد لباس ضخیم و در هوای گرم لباس نازک استفاده می شود،هر یک از زن و مرد نیز باید اخلاق و رفتار خود را متناسب با نیاز روحی طرف مقابل تنظیم کند!

اگر مرد عصبانی است ، زن با لطافت با او برخورد کند و اگر زن خسته است ، مرد با او مدارا کند ...

لباس حریم انسان است، زن و مرد هم حریم یکدیگرند ..

............................................................................................................

پی نوشت :

سلام دوستان

بابت تاخیر در پست گذاری ببخشید، معذرت می خوام که نگرانتون کردم پیامهاتون رو دیدم و دعاگوی همه دوستان بودم، تک تک با نام مثل دفعه قبلی


تاریخ : سه شنبه 9 آذر 1395 | 03:44 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

سلام دوستان

اگر خدا بخواهد ان شالله فردا عازم کربلام ...

ببخشید که پیامها چه خصوصی ها چه عمومی ها رو نتوانستم پاسخ بدم ، حلال کنید ...

خیلی محتاج دعام ... خیـــــــــــــــــلی ...

اگر قابل باشم حتما دعاگوی شما دوست جونی های ندیده ام هم خواهم بود و به نیابت از شما در مسیر عشق قدم بر می دارم ...

اگر ناراحتتون کردم، ببخشید، حقیقتا ناخواسته بوده و واقعا قصدم ناراحت کردن دوست جونی های اینجا نبوده، پس معذرت می خوام و حلالم کنید ....

یاعلی 


تاریخ : دوشنبه 24 آبان 1395 | 12:24 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

تعداد کل صفحات : 14 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

  • paper | تیم بلاگ | زیبا مد