تبلیغات
¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸
منوی اصلی
¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸
... عاشق اگر رنگی از معشوق نگیرد، در عشق خودش صادق نیست ...
  • بانوی خانه دوشنبه 22 خرداد 1396 05:06 ب.ظ نظرات ()


    هستم ولی خسته ام ...

    ان شالله بعد از ماه مبارک در خدمتتونم ، کلی حرف دارم ، مخصوصا از کار هیجان انگیزی که دارم انجام میدم

    تو این شبها خیلی التماس دعا دارم


    آخرین ویرایش: دوشنبه 22 خرداد 1396 05:39 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • بانوی خانه پنجشنبه 4 خرداد 1396 06:08 ب.ظ نظرات ()

    سلام دوستان

    در ادامه، نکات خانم چینی چیان در رابطه با رعایت ادب آورده شده ...


    آخرین ویرایش: دوشنبه 8 خرداد 1396 11:10 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • بانوی خانه پنجشنبه 4 خرداد 1396 06:01 ب.ظ نظرات ()

    همسر الویت اول زندگی است ...

    زنها همیشه دوست دارند بدونند که همیشه انتخاب اول همسرشون هستند.

    دوست دارند دائما بپرسند که:

    -        من رو دوست داری یا کارِت رو ؟

    -        من مهم ترم یا جلسه ات؟

    -        بین من و خانواده ات کدوم اولویت داریم؟


    آقایون عزیز، خانم شما به طریق مختلف دنبال جواب این نوع سوال هاست.

    پس با هوشمندی و سیاست نتیجه رو به نفع خانم تموم کنید و از عشقی که بهتون بر می گردونند لذت ببرید.


    آقایون تیز باشید لطفا !!

    خانم ها شدیدا علاقمندند که برای شما اولین نفر باشند، اولویت شما باشند.

    این حس خوب رو بهشون بدید و ببینید که چطور ده ها برابرش رو از عشق و آرامش به خودتون برمی گردونند.

    امتحانش مجانیه، فقط کمی حوصله و وقت و زیرکی می خواهد که ماشالله تمام آقایون در این مسأله استادند...

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 خرداد 1396 06:07 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • بانوی خانه یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 01:22 ب.ظ نظرات ()

    با یکی از طرفداران آقای روحانی که می گفت دانشجوی داروسازی هست، حرف می زدم ... صحبتمون رسید به مسئله ی هسته ای و برجام ... 

    چیزی گفت که هنوز که هنوز مبهوت حرفشم ...

    گفت: ما اصلا انرژی هسته ای نمی خواییم، انرژی هسته ای به چه درد ما می خوره وقتی که نفت داریم !!


    آخرین ویرایش: یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 02:01 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • بانوی خانه دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 10:25 ق.ظ نظرات ()

    دو روزی بود که حرف بینمان شده بود فقط سلام .. خداحافظ .. بله ... خیر .... 

    ناراحت بودم، ناراحت که نه، دلم شکسته بود ... گفته بودم نگو، گفته بودم نکن، گفته بودم سرد می شوم ... ولی باز هم ادامه داده بود ... انقدر ادامه داد تا سرد شدم ...

    می رفت ، می آمد ... دلبری می کرد... ولی انگار نه انگار ... قلبم هیچ تکانی نمی خورد، شده بود عین یخ ، سرد و بی روح ...

    مایی که نهایتا ناراحتی و قهرهایمان ده دقیقه ای بیشتر طول نمی کشید، و آخرسر هم با یک چشم در چشم هم شدن قلبهایمان می لرزید و پغی میزدیم زیر خنده و همه چیز از یادمان می رفت، حالا با گل و شیرینی اش هم لبم به خنده باز نمی شد ...

    باخودم فکر کردم تمام شد، دیگر همه چیز تمام شد ... روی تخت دراز کشیدم و چشمهایم را بستم ... تقه ای به در زد و وارد اتاق شد ... جابه جا شدن هوای اطرافم را حس می کردم، آمده بود تا دوباره شانسش را امتحان کند ولی نشد، باز هم قلبم تکانی نخورد، حتی نمی توانستم نقش بازی کنم ... سکوت کرد ... می دانستم متاصل شده، می دانستم پشیمان شده ولی خط قرمزم را رد کرده بود، خط قرمزی که بارها برای رد کردنش معذرت خواهی کرده بود ولی باز هم ردش کرده بود و حالا من ....

    صدای آرام قدمهایش را می شنیدم که به سمت در می رفت، لحظه ای ایستاد ... با حالتی غمزده چیزی گفت ... چشم باز کردم ... کسی را واسطه کرده بود ...

    به 6 سال و اندی پیش پرتاب شدم، جلوی امامزاده، در میان شهدا وقتی که باهم قرار گذاشتیم که زندگیمان را نذرشان کنیم، اصلا ایشان بزرگتر زندگیمان، با خنده گفت بود: هر وقت دعوایمان شد می رویم پیششان برای قضاوت ... و من هم با همان حیای دخترانه ام خندیده بودم به معنای تایید ...

    و حالا چندین سال بعد از آن سالهای اول ، دوباره واسطه کرده بود بزرگترمان را، بزرگتری که جانِ عالم به فدایش ...

    احساس گرما در قلبم کردم ... دوباره دلم محکم شد، یخ قلبم داشت آب می شد انگار ... من عاشق این بانو بودم ... اصلا عشق او بود که رسوای عالمم کرده بود که الّا و بّلا یکی از پسران او را می خواهم ...

    بر روی تخت نشستم و با چشمانی نمناک زیر لب خواندم ...


    من غلامی ز غلامان توام یا زهرا

    مستمندی به سر خان توام یا زهرا

    از زمانی که به خود آمده ام فهمیدم

    خاطر آشفته و حیران تو ام یازهرا

    .

    ........................................................................................................

    + شاید از نظر خیلی ها مسئله مهم نبوده باشی، ولی خب هرکسی یه خطوط قرمز برای خودش داره که به هیچ وجه حاضر نیست از طرف کسی نقض بشه حتی نزدیکترین فرد زندگیش ...

    ++ اینکه زندگی آدم صاحب داشته باشه خیلی خوبه، اینکه تمام لحظاتش رو نذر بهترین مردمان روی زمین کرده باشه که دستش رو بگیرند تا به خدا برسه خیلی عالیه ... اینطوری دیگه تک تک لحظات آدم هدر نمیره، انگاری توش یه هدف هست، یه حس خوب، اینطوری همیشه نگاهشون به زندگی آدم هست، دستت رو می گیرند تا نخوری زمین مثل یه مادر، مثل یه بزرگتر ...


    آخرین ویرایش: دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 02:36 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • بانوی خانه سه شنبه 12 اردیبهشت 1396 11:14 ب.ظ نظرات ()

    حوصله هیچکدامشان را ندارم ... دقیقا هیچکدامشان را ...

    البته قالیباف که حرف می زد کمی جگرم حال آمد، حال آمد از اینکه بلاخره کسی پیدا شد تا جلوی قلدر بایستد و حرف دل ما را چشم در چشم به او بزند و طرف مقابل جلوی میلیون ها چشم جرئت نکند به راحتی به او بگوید دهانت را خرد می کنم !!!

    ولی با اینحال هم حوصله هیچکدامشان را ندارم ...

    راستش را بخواهید خسته شده ام ... از حرف، حرف، حرف ... خسته شده ام ...

    دلم می خواهد یک سونامی می آمد و تمام مسئولین را با خودش می برد، می برد و گروهی دیگر سرکار می آمد ... گروهی تازه نفس ، خلاق، مبتکر .... گروهی به معنای حقیقی کلمه انقلابی ...

    ولی به خودم می خندم، به این رویا می خندم که هی دختر کجای کاری ؟ باور کن که از ماست که برماست ... این مسئولان مگر از کجا آمدند؟ از مریخ ؟؟؟

     تا زمانیکه من ، تا زمانی که ما ، تا زمانیکه ما پدر و مادرها به فرزندانمان یاد می دهیم که حقت را بگیر آن هم به هر قیمتی حتی اگر حقی که برای خودت قائلی ناحق هم باشد ولی آن را الا و بلا بگیر ، آش مسئولانمان همین است و کاسه کشورمان هم همین ...

    وقتی راننده خطی مان در هوای بارانی 200 تومان بر روی کرایه اش می کشد، وقتی فلان منشی جزء فیزیوتراپی به خاطر آنکه از قیافه فلان بیمار خوشش نیامده ساعتها او را منتظر نگه می دارد، وقتی فلان کارمند جزء ، ساعتها می رود برای صبحانه و بعد هم ناهار و  استراحت و زودتر از موعد تعطیل می کند ، انگار نه انگار که ساعتها مردم پشت در اتاقش منتظرند تا در را باز کند ... وقتی که فلان استاد برای آنکه دلش خنک شود نمره دانشجویش را نمی دهد ... چه توقعی از مسئولان دارم من ؟؟؟

    خب همین آدمها همین ماها، فرزندان همین آدمها همین ماها ، همین که یاد گرفته اند کلاه خودت را بچسب تا باد نبرد ، وقتی به قدرت و منصبی هم می رسند معلوم است که باز هم فقط کلاه خودشان را می چسبند تا باد نبردش و می گویند دیگران به ما چه ... مهم این است که ما حق ناحقمان را از سفره این انقلاب برداریم !!!!

    با خودم که فکر می کنم می بینم هی دختر خیلی هم شلوغش نکن، خیلی این و آن نکن، تو هم اگر به قدرتی برسی معلوم نیست چقدر علیه السلام باقی بمانی ...

    بی خود نیست حضرت آقا سالها پیش گفتند کودکان را دریابید که آینده کشور ما در گرو تربیت فکری و روحی و ایمانی کودکان و نوجوانان ماست ...

    و خب مگر به غیر از ما ، همین مای حق خور و حق ضایع کن و همیشه حق به جانب چه کسی الگوی کودکانمان هست ؟؟؟

    باور کنید اگر کشوری می خواهیم به دور از فساد، به دور از حق خوری، به دور از تفکرات از بالا به پایینی و آقازادگی ... باید اول از خودمان شروع کنیم، از خود، خود ، خودمان ... باید اول خودمان را تربیت کنیم ، خودمان را صالح کنیم ... تعارف که نداریم ، هر کدام از ما آدمها حکم مهره دومینو را داریم که یک حرکت را شروع کنیم بقیه هم همراهمان می شوند، چه بخواهد آن حرکت خوب باشد، چه بد ... پس بیاییم آغازگر یک حرکت خوب باشیم، یک تحول ... یک تغییر بزرگ در خودمان، در خانواده مان ... برای کشورمان ... برای بهتر شدن ...

    بی خود نیست که می گویند خانواده ، جامعه کوچک است، جامعه کوچکمان را انقلابی کنیم، انسانی و الهی کنیم ، باور کنید دیگر نیازی به سونامی نیست، کشورمان انقلابی و انسانی و الهی خواهد شد ...


    « إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّى یُغَیِّروا ما بِأَنفُسِهِم »

    « خداوند سرنوشت هیچ قوم (و ملّتی) را تغییر نمی‌دهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند! »(11، رعد)

    .............................................................................................................................

    + در روز جهانی کارگر، در برنامه تبلیغاتی رئیس جمهور در حرم امام خمینی، مجری خطاب به کارگرانی که از وضع موجود ناراحت بودند و انتقاد می کردند گفت شما مزدورید و از « خرد کردن دهان» آنها سخن گفت، «خرد کردن دهان» کارگری که پیامبر اکرم (ص) سفارش به بوسیدن دستانش را کرده است.

    آخرین ویرایش: سه شنبه 12 اردیبهشت 1396 11:27 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • بانوی خانه یکشنبه 24 بهمن 1395 11:56 ق.ظ نظرات ()

    روایت اول 

    دعوت شدیم برای تولد جیگر خانم ، آن هم در یکی از رستورانهای جردن ...

    به نظرم رستورانی در آن منطقه در شان ما نبود ... تلفن را برداشتم و زنگ زدم ... بعد از کلی حال و احوال و قربان صدقه رفتن های خواهر و برادری گفتم: داداش گلی ، این رستورانی که گرفتی چطور جاییه؟ فداتشم می دونی که علی آقا همه جا نمی تونه بیاد ...

    _ خیالت جمع آبجی کوچیکه، وی آی پی گرفتم ...

    آقاسید با هیئت امنای مسجدشان جلسه داشت و برای همین دیر می رسید، قرار شد من با مامان اینها بروم و آقا سید بعد نماز و جلسه شان بیاید ...

    وارد رستوران که شدم، شوکه شدم، دقیقا در وسط رستوران پیانو زن و خواننده اش داشتند برای خودشان برنامه اجرا می کردند ... به اطراف نگاه کردم، مانده بودم که وی آی پی اش کجاست که خانم برادرم و خانواده اش را روی یک سن در گوشه ی رستوران دیدم، با خودم فکر کردم، این دیگه چطور وی آی پیه اینکه دقیقا تو چشم ملته که ... 

    در دلم رخت می شستند ... بعد از سلام و احوالپرسی، دو سه دقیقه بعد از ورود ما خواننده اجرایش را تمام کرد و فقط موسیقی آرام پیانو بود که نواخته می شد ... با خودم گفتم خدا کنه خواننده دیگه شروع به خواندن نکنه که برادرم آرام در گوشم زمزمه کرد : دیدی آبجی کوچیکه به خاطر شما هماهنگ کرده بودم که وقتی اومدید دیگه خواننده نخونه، خیالت تخت تا آخرش راحت بشین ... خندیدم ... هم از محبتش خنده ام گرفت هم از اینکه، آخرش پیر می شوم تا به خانواده ام بفهمانم شان یک روحانی یعنی چه ...

    آقاسید آمد ... از بین تمام مشتری های رستوران رد شد تا به ما رسید ... نگاه مردان و زنان رستوران را می دیدم، بعضی ها متعجب، بعضی ها بی تفاوت، بعضی ها هم سریع شالهایشان را جلو می کشیدند ...

    شام خوردیم 表情 気持ち 顔文字 のデコメ絵文字 و حالا نوبت کیک و کادوها و جشن بود که آهنگ پیانو عوض شد و تولد تولدت مبارک را نواخت، آهنگش طوری بود که می شد رقصید و همه مشغول شدن به دست زدن و خواندن با آهنگ ... یا خداااااا ... 

    سریع گوشی ام را درآوردم و پیام دادم، من آماده ام، اگر خواستید بریم ... جوابی نداد، نگاهش کردم ... پدرِ خانم برادرم داشت با او صحبت می کرد ... با شهید شاهرخ وعده یک روز نماز قضا و نایب الزیاره شدن کردم تا هرچه زودتر آهنگ قطع شود ... الحمدالله 5 دقیقه بیشتر طول نکشید انگار اشکالی به وجود آمده بود چون بعدش هم دیگر پیانو زن، آهنگی نزد ... 

    روایت دوم

    مامان با عصبانیت داد زد: فــــــــاطــــــــمه ...


    آخرین ویرایش: جمعه 29 بهمن 1395 09:53 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • بانوی خانه یکشنبه 17 بهمن 1395 08:39 ب.ظ نظرات ()

    وقتی این نوع عکسها را به عنوان تبلیغ حجاب و عفاف می بینم یاد یک جریانی میوفتم که آقای شفیعی کدکنی از آقای ابتهاج نقل می کند ...

    می گوید: ﺩﺭ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﮐﻔﻦ ﻭ ﺩﻓﻦ ﺷﺨﺼﯽ ﺷﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩﻡ، ﺩﯾﺪﻡ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ او را در ﻗﺒﺮ بگذارند، ﭼﯿﺰﯼ ﺣﺪﻭﺩ ﯾﮏ ﻭﺟﺐ ﺳﺮﮔﯿﻦ ﻭ ﻓﻀﻮﻻﺕ ﺗﺮ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ، در ﮐﻒ ﻗﺒﺮ ریختند. ﺍﺯ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﮐﻪ داشت ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﺭا ﺍﻧﺠﺎﻡ می داد ، ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩﻡ: ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺭﺳﻤﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺍﺭﯾﺪ؟ ﮔﻔﺖ: در ﺭﺳﺎﻟﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ مستحب است ﻭ ﻣﺎ ﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ ﺑﺮﺍی ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎیماﻥ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﺭا ﺍﻧﺠﺎﻡ می دهیم. ابتهاج می گفت ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﺑﺮﺍیم ﺗﻌﺠﺐ ﺁﻭﺭ ﺑﻮﺩ، ﺳﺮﯾﻊ ﮔﺸﺘﻢ یک ﺭﺳﺎﻟﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﺮﺍﻍ ﻃﺮﻑ، به او ﮔﻔﺘﻢ: ﮐﺠﺎیش ﻧﻮﺷﺘﻪ؟ ﻃﺮﻑ ﻫﻢ ﺑﺨﺶ ﺁﯾﯿﻦ ﮐﻔﻦ ﻭ ﺩﻓﻦ ﻣﯿﺖ را ﺁﻭﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﻔﺮﻣﺎ. ﺩﯾﺪﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ « ﮐﻒ ﻗﺒﺮ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ، ﻣﺴﺘﺤﺐ ﺍﺳﺖ ﯾﮏ ﻭﺟﺐ ﭘﻬﻦ ﺗﺮ ﺑﺎﺷﺪ.» 

    این حجاب به خودی خود ممکن است مشکل شرعی نداشته باشد !!! اما یک نوع جلب توجه و خودنمایی نامطلوب دارد که با تبلیغ حجاب سازگار نیست ... و این نفهمیدن مغز معنای حجاب است، یعنی همان فرق پِهِن_تر و پهن_تر است ...

    خوب دقت کنید !!! در محدوده حلال دین نباید سختگیر بود و همه را با یک خط کش راند ... و اگر این کارها برای تبلیغ دین نبود ، بلکه دوست داشتند عکس بگذارند، حرفی نبود ... من هم می گفتم سخت نگیریم ، سلایق مختلف است ، می خواهد چنین بپوشد ، در بسیاری از موارد هم حلال است ...

    اما اگر با کپشن و تبلیغ حجاب و دین این عکس ها را نمایش می دهند، باید سختگیری بیشتری کرد ...

    بر خود من به عنوان یک مبلغ دین باید خیلی سختگیری شود، تا انحراف از معنای دین اتفاق نیوفتد ...


    (نوشته شده توسط سید مهدی صدرالساداتی)


    آخرین ویرایش: یکشنبه 17 بهمن 1395 09:09 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • بانوی خانه شنبه 16 بهمن 1395 05:02 ب.ظ نظرات ()

    خیلی لاغر شده بود، در واقع اصلا نشناختمش، دوستم رو می گم ... رمز موفقیتش رو که پرسیدم گفت، دارم براساس طب سنتی عمل می کنم ... صبحانه یک چیز گرم و مفصل می خورم، ناهارها هم دیگه نمی خورم، شام هم یه چیز گرم ولی خیلی سبک ...

    از فرداش شروع کردم به سبک رژیم دوستم، رژیم گرفتن، صبح ها شیر با عسل با یه مقدار کمی ارده شیره می خوردم، ناهار رو هم حذف کردم و دیگه چیزی نمی خوردم تا شام، اونم یا یک غذای نونی درست می کردم و چند لقمه می خوردم یا اگه برنجی بود فقط 6 یا 7 تا قاشق ...

    نتیجه اش فوق العاده بود، بعد از یک مدتی هرکس من رو می دید می گفت وااای دختر چقدر لاغر شدی تو ، چکار کردی ؟ و منم قند تو دلم آب می شد ... اربعین که رفتیم کربلا تو اون یک هفته غذام از همون حد رژیمم هم کمتر شد، چون می ترسیدم که مریض بشم، برای همین چیزی نمی خوردم ... قوت غالبم شده بود در روز یک مشت آجیل با کلی چایی عراقی ...

    از کربلا که برگشتیم، سرفه هام شروع شد ... خب طبیعی بود، هر کسی که رفته بود مریض شده بود، برای همین بهشون توجه نمی کردم ... بعضی اوقات انقدر سرفه می کردم که نفسی برام نمی موند، وقتی ازم می پرسیدن ای بابا چرا اینطوری شدی تو ، می خندیدم و می گفتم: لامروتا ترور بیولوژیکیم کردن ، دیدن من اینقدر فعالم ردمو زدن ...

    هر روز سرفه هام شدیدتر می شد و هر روز هم رژیمم رو سخت تر از روز قبل می کردم تا زودتر لاغر بشم ...سرفه هام و رژیمم و سرما و آلودگی هوا و وارونگی دما هم دست به دست هم دادند و چنان مریض شدم که هر روز غش و ضعف می کردم می افتادم وسط خونه ... جاتون خالی یه بارم وسط خیابون روی آسفالتهای بارون خورده ولو شدم، انقدر بامزه بود 

    و اینطوری شد که دورم پر شد از انواع قرص های چرک خشک کن و ضد التهاب و اسپری های تنفسی و ویتامین و نوروبیون و مولتی ویتامین و آهن و از اینجور چیزها و مامان هم برای اینکه تقویت بشم، برام دو تا بلدرچین خرید که بخورمشون ...

    بلدرچین ها رو باید می شستم و تمییزشون می کردم، تا حالا هیچوقت اینکار رو نکرده بودم، مرغ هامون رو هم همیشه خود مغازه دار تمییز می کنه و تحویل میده وقتی که بدن کوچولو بلدرچینها رو دست گرفتم که تمییزشون کنم، خیلی ناراحت شدم ... با خودم فکر کردم، ببین یه موجود خداوند باید به خاطر من الکی کشته بشه ...  وقتی تمییزش می کردم کلی از خانم یا آقای بلدرچین معذرت خواهی کردم که تو رو خدا ببخشید که تو رو به خاطر من کشتن ... شب که آقاسید اومد خونه تمام ماجرا و حس و حالم رو نسبت به بلدرچین براش گفتم، کلی خندید و گفت: اتفاقا کمال اونا اینکه ما انسانها بخوریمشون و عبادت خدا رو بکنیم ... گفتم: شرطش همینه دیگه، که بعد از خوردنشون عبادت خدا رو بکنیم، اینطوری به کمال میرسن دیگه، نه اینکه همچنان برای خودمون ول بچرخیم ...

    برای همین تصمیم گرفتم برای اینکه اون بلدرچین به کمالش برسه، حتما یا یه چند تا صلواتی بفرستم ، نماز مستحبی یا قرآنی بخونم ، و کلا یه عبادتی انجام بدم ... همین کار رو هم کردم، شب موقع خواب یهو به خودم گفتم: ای خاک بر سرت دختر، این همه سال از عمرت گذشت اینطوری برای به کمال نرسیدن خودت عذاب وجدان نگرفتی و ناراحت نشدی ...

    سعی کردم خوابم ببره، ولی نبرد ... آقا سید خوابیده بود، بلند شدم و گوشی رو برداشتم تا یه سری به تلگرام بزنم شاید یه کم که اونجا بچرخم خوابم بگیره، تلگرام رو که باز کردم یکی از دوستهام که یکی دوسالی بود ازش خبر نداشتم بهم پیام داده بود، عکس پروفایلش برام جالب بود، بازش کردم تا ببینم چیه، 80 تا عکس پروفایل داشت ، در تمام عکسهاش از عشقش به پسرش و لحظات شیرین مادری نوشته بود، خیلی زیبا بودند، خیـلــی ...

    یاد خودم افتادم، کلا اینطور آدمی نیستم که با دیدن بچه و تعریف آدمها از بچه اشون اینطوری بشم ولی غریزه مادریم اون لحظه بدجور غلغلک داده شده بود، دلم خواست ... انقدر که بغض کردم، حتی گریه هم کردم، با خودم گفتم، ای خدا چی می شد از اون بالا یه ندا می دادی که ناراحت نباش، که دلم قرص بشه که ما هم بچه دار می شیم، که منم لذت مادری رو می چشم ... کلا ذهن و روحم خیلی مشوش شد و بهم ریخت، پا شدم رفتم توی اتاق تا خودم رو به یه چیزی سرگرم کنم و از این حالت در بیام ... وارد اتاق که شدم یه دفتر روی میز بود، برش داشتم و همینطوری بازش کردم، دفتر نکات قرآنیم بود که همیشه خطاب ها و نکته های خیلی زیبای قرآن رو توش می نویسم ، همینکه بازش کردم چشمم به این آیه افتاد ...


    « لا تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنا »

     « غصه مخور، خدا با ماست » (40، توبه)

    و زیر اون آیه این بیت رو نوشته بودم که ...


    دل قـوی دار، که بـنـیاد بـقـا، مـحـکـم ازوسـتــ ...


    دیوانه شدم ... این آیه در چنان لحظه ای ، چنان تاثیری روم گذاشت که ناخواسته به سجده رفتم ... اون شب، شب فوق العاده ای شد ... تا اذان صبح بیدار بودم ....

    وقتی نماز صبح رو خواندم یهو یاد این حرف آیت الله فاطمی نیا افتادم که می گفتند:

    (خودتان را معطل نکنید ، تا لطیف نشوید چیزی گیرتان نمی آید من اهل قسم نیستم ولی مجبورم ، دلم میسوزد، یک کلمه میگویم خانوم ها ، آقایون بشنوید، به حضرت زهرا سلام الله علیها قسم اگر لطیف نباشید چیزی گیرتان نمی آید!

    خودتان را معطل نکنید ، هی روزی چند تا اوقات تلخی در خانه راه می اندازد ، عصبانی میشود ، از اینطرف هم میخواهد بشود زبدة العارفین ، عمدة المکاشفین ،یک بار این قسم را با تمام وجودم خوردم ، تا لطیف نشوید چیزی گیرتان نمی آید.

    آقای علامه طباطبائی سرتاسر لطافت بود ، لطافت این مرد به جایی رسیده بود که به عمرش با کسی دعوا نکرده بود، زمانی که ما، در قم بودیم این بچه های قم از هشت سالگی دوچرخه بیست و هشت سوار می شدند، از بغل رکاب میزدند، یک بچه ای آمد زد علامه طباطبائی را لت و پار کرد ، افتاد رو زمین حالا ما باشیم چه میگوییم، خیلی دیگر آدم خوبی باشیم یک چیزی میگوییم دیگر ... این آقا بلند شد ، خیلی راحت ، اول رفت سراغ بچه،گفت:طوریت نشد؟! گفت : نه ، گفت : الحمد لله، خداحافظ.)

    با خودم فکر کردم،من فقط نسبت به یه بلدرچین کوچولو  لطیف شدم و بعد چنین اتفاقی افتاد ... واقعیت اینکه دنیا معادلات خاص خودش رو داره و تمام افعال ما حتی اون کوچکترینش هست که نتایج این معادلات رو تعیین می کنه ...

    دوستتـ دارم خــدا

    آخرین ویرایش: شنبه 16 بهمن 1395 07:41 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • بانوی خانه سه شنبه 14 دی 1395 06:09 ب.ظ نظرات ()

    اگر به جای گفتن:

    دیوار موش دارد و موش گوش دارد،

    بگوییم:

    "فرشته ها در حال نوشتن هستند"...

    نسلی از ما متولد خواهد شد که به جای مراقبت مردم، "مراقبت خدا" را در نظر دارد !

    قصه از جایی تلخ شد که در گوش یکدیگر با عصبانیت خواندیم:

    بچه را ول کردی به امان خدا !

    ماشین را ول کردی به امان خدا !

    خانه را ول کردی به امان خدا !

    و اینطور شد که "امان خدا" شد: مظهر ناامنی!

    ای کاش میدانستیم امن ترین جای عالم، امان خداست ...


    آخرین ویرایش: سه شنبه 14 دی 1395 06:18 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 14 1 2 3 4 5 6 7 ...