تبلیغات
 ¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸

....


 لطفا بلندگوی سیستم خودتون رو روشن کنید 




تاریخ : سه شنبه 19 دی 1396 | 03:36 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

غیرت دینی ...

برداشت اول 

یک ، دو ... عه بجنب ...

با سرعت نور در ماشین را باز کردم و به آقایی که می خواست سوار ماشین شود گفتم: بفرمایید ... و خودم رفتم عقب پیش خانم ها نشستم ... ماشین که راه افتاد خانم کنار دستیم آرام در گوشم گفت: دستت درد نکنه، خیلی لطف کردی ...

 

برداشت دوم

دیر شده بود، سریع از پله های مترو بالا آمدم و به طرف تاکسی ها رفتم، دو مرد عقب نشسته بودند، سرم را پایین آوردم و به جوانی که در صندلی جلو نشسته بود گفتم: ببخشید آقا، می شه لطف کنید و عقب بنشینید ؟

- بله، حتما ...

 

برداشت سوم

سوار تاکسی که شدم ، بلافاصله خانم دیگری هم آمد و کنارم نشست، یک دختر خانم جوانی هم در صندلی جلو نشسته بود، چند لحظه ای منتظر شدیم تا آقایی نزدیک ماشین شد، با خودم گفتم ای کاش می شد اون دختر خانم می اومد عقب،همین که این فکر از ذهنم گذشت،  خانم کناری ام سرش را جلو برد و آرام و مهربان به دختر جوانی که جلو نشسته بود گفت: عزیزم می شه بیای عقب، کنار هم بنشینیم؟

حقیقتا جرئت و غیرت آن خانم رو تحسین کردم ....

دختر بدون هیچ حرفی در را باز کرد و کنار ما نشست ...

هم من و هم آن خانم ازش تشکر کردیم، خندید ...

 

بررداشت چهارم

نفر دومی بودم که عقب کنار آن خانم نشستم، مرد جوانی با عجله به طرف تاکسی آمد ، تعدادمان مساوی شد، دو آقا، دو خانم ... مرد جوان تا نشست، کیفش را بین من و خودش گذاشت و چسبید به در، تعجب کردم، اولین باری بود که چنین مرد غیرتمندی می دیدم، کلی دعایش کردم ...

........................................................................................................................

پی نوشت:

سلاااام، سلاااام ... این بود خاطرات ماجراهای تاکسی ای بانوی خانه  

دارم روی خودم کار می کنم تا مثل اون خانم تو برداشت سوم باشم، سخته ولی خب باید بتونم از غیرت دینیم دفاع کنم

اینها چهارتا برداشت بود از کلی خاطرات تاکسی ای ما ، البته همه اشونم انقدر به خوبی و خوشی تموم نشدندها  ولی خب در 90 درصد اوقات، پایانهاشون همینطوری گل و بلبلی و پروانه ای بود




طبقه بندی: نگاهت رو عوض کن ، 

تاریخ : شنبه 7 بهمن 1396 | 05:23 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

کرم سیدالکریم ...

چشم دوخته ام به گنبد طلایی رنگش و گرمای بدنش را در کنارم احساس می کنم که آرام آرام در گوشم زمزمه می کند، به گمانم دو ساعتی هست که با هم حرف می زنیم، می گوید:

       _ جان جان، من از شما معذرت میخوام .

نگاهم را از گنبد برمی دارم و به چشمهای قهوه ای رنگش که از پشت عینک نگاهم می کند، چشم می دوزم ... منم از شما معذرت می خوام آقاجان ، تقصیر منم بود .


لبخند می زند ...

_ راستی به سید الکریم چی گفتی ؟

دوباره به گنبد طلایی رنگ نگاهی می اندازم ، شیطنتم گل می کند゜*顔、かわいい*゜ のデコメ絵文字

_ شکایتت رو کردم بچه سید ، تا سیدالکریم به جدتون برسونه که پسرشون، عروسشون رو اذیت می کنه ...

_ می شه شکایتت رو پس بگیری ؟

_ نخیرم ...

از نخیر زبانی ام، بله قلبی ام را می فهمد، چشمکی می زند و می گوید: خواهـــش  ...

از حالتش خنده ام می گیرد، آدمهایی که از اطرافمان می گذرند هرکدام سرمی چرخانند و با لبخندی از کنارمان می گذرند ... با خودم فکر می کنم حتما در دلشان می گویند آخی لابد تازه باهم ازدواج کردند و اومدند صفا سیتی دونفره...

ولی نمی دانند که سیدالکریم حّکم روزهای ابری زندگی ماست، روزهایی که از هم ناراحتیم، دلگیریم، میاییم روبه روی گنبد طلایی رنگش در آن صحن قدیمی حوض دارش می نشینیم و او را حکم قرار می دهیم، ناراحتیهایمان را بهم می گوییم، رفتارهایی که کرده بودیم و یا رفتارهایی که باید می کردیم و نکردیم، همه ­ی تلنبار شده های روی دلمان را بیرون می ریزیم و باهم حرف می زنیم ، درست در مقابل سیدالکریم، و آنوقت ما می مانیم و کرم سیدالکریم ... انگار کرمشان یخ بین قلبهایمان را باز می کند، می شویم همان همسفرهای عاشق همیشگی .... و ما می مانیم و عشق ....ハート のデコメ絵文字

می شویم مهمان سفره ی کرم آقا البته با طعم کباب داغ و نان و ریحانهای سبز ، سبز، سبز ....


.......................................................................................................................................

پی نوشت:

مردی از اهل ری به خدمت حضرت علی بن محمد النقی (امام هادی) (ع) رفت. حضرت پرسید: كجا بودی؟

 او گفت: به زیارت امام حسین(ع) رفته بودم.

 امام فرمود: اگر قبر عبدالعظیم را كه نزد شما است زیارت می كردی مانند كسی بودی كه امام حسین (ع) را زیارت كرده باشد.

پی نوشت2:

موقع هایی که ازش ناراحتم ، بهش می گم بچه سید، چون هم از این لفظ خوشم میاد، هم اینکه سادات بودنشون رو تو اون ناراحتی ها برام یادآوری می کنه که به احترام جدشون حرمت نگه دارم و همینکه نمی دونم این لفظ چی داره ولی به محض گفتنش دلم نرم می شه :)




طبقه بندی: همسرانه ، 

تاریخ : سه شنبه 19 دی 1396 | 01:06 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

بال هایت را کجا جا گذاشته ای ؟

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: « اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.»

پرنده گفت: «من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم.»

انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت: «راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟»

انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید.

پرنده گفت: «نمی دانی، توی آسمان چه قدر جای تو خالی­ست.»

انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور. یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت: «غیر از تو، پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود.»

پرنده این را گفت و پر زد. انسان ردّ پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یادآورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: «یادت می آید، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی، عزیزم، بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟»

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.

آن وقت رو به خدا کرد و گریست.



نویسنده : عرفان نظر آهاری

....................................................................................................................................................


سلام من اومدم  البته بعید می دونم هنوز کسی اینجا باشه 



تاریخ : جمعه 15 دی 1396 | 05:34 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

هستم ولی خسته ام ...


هستم ولی خسته ام ...

ان شالله بعد از ماه مبارک در خدمتتونم ، کلی حرف دارم ، مخصوصا از کار هیجان انگیزی که دارم انجام میدم

تو این شبها خیلی التماس دعا دارم




تاریخ : دوشنبه 22 خرداد 1396 | 05:06 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

رعایت ادب ...

سلام دوستان

در ادامه، نکات خانم چینی چیان در رابطه با رعایت ادب آورده شده ...



ادامه مطلب

طبقه بندی: خانم ها بخوانند ...، 

تاریخ : پنجشنبه 4 خرداد 1396 | 06:08 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

آقایان بخوانید حتما ...

همسر الویت اول زندگی است ...

زنها همیشه دوست دارند بدونند که همیشه انتخاب اول همسرشون هستند.

دوست دارند دائما بپرسند که:

-        من رو دوست داری یا کارِت رو ؟

-        من مهم ترم یا جلسه ات؟

-        بین من و خانواده ات کدوم اولویت داریم؟


آقایون عزیز، خانم شما به طریق مختلف دنبال جواب این نوع سوال هاست.

پس با هوشمندی و سیاست نتیجه رو به نفع خانم تموم کنید و از عشقی که بهتون بر می گردونند لذت ببرید.


آقایون تیز باشید لطفا !!

خانم ها شدیدا علاقمندند که برای شما اولین نفر باشند، اولویت شما باشند.

این حس خوب رو بهشون بدید و ببینید که چطور ده ها برابرش رو از عشق و آرامش به خودتون برمی گردونند.

امتحانش مجانیه، فقط کمی حوصله و وقت و زیرکی می خواهد که ماشالله تمام آقایون در این مسأله استادند...




طبقه بندی: آقایان بخوانند ...، 

تاریخ : پنجشنبه 4 خرداد 1396 | 06:01 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

تاریخ ...

با یکی از طرفداران آقای روحانی که می گفت دانشجوی داروسازی هست، حرف می زدم ... صحبتمون رسید به مسئله ی هسته ای و برجام ... 

چیزی گفت که هنوز که هنوز مبهوت حرفشم ...

گفت: ما اصلا انرژی هسته ای نمی خواییم، انرژی هسته ای به چه درد ما می خوره وقتی که نفت داریم !!




تاریخ : یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 | 01:22 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

نام تو مرا همیشه مست می کند ...

دو روزی بود که حرف بینمان شده بود فقط سلام .. خداحافظ .. بله ... خیر .... 

ناراحت بودم، ناراحت که نه، دلم شکسته بود ... گفته بودم نگو، گفته بودم نکن، گفته بودم سرد می شوم ... ولی باز هم ادامه داده بود ... انقدر ادامه داد تا سرد شدم ...

می رفت ، می آمد ... دلبری می کرد... ولی انگار نه انگار ... قلبم هیچ تکانی نمی خورد، شده بود عین یخ ، سرد و بی روح ...

مایی که نهایتا ناراحتی و قهرهایمان ده دقیقه ای بیشتر طول نمی کشید، و آخرسر هم با یک چشم در چشم هم شدن قلبهایمان می لرزید و پغی میزدیم زیر خنده و همه چیز از یادمان می رفت، حالا با گل و شیرینی اش هم لبم به خنده باز نمی شد ...

باخودم فکر کردم تمام شد، دیگر همه چیز تمام شد ... روی تخت دراز کشیدم و چشمهایم را بستم ... تقه ای به در زد و وارد اتاق شد ... جابه جا شدن هوای اطرافم را حس می کردم، آمده بود تا دوباره شانسش را امتحان کند ولی نشد، باز هم قلبم تکانی نخورد، حتی نمی توانستم نقش بازی کنم ... سکوت کرد ... می دانستم متاصل شده، می دانستم پشیمان شده ولی خط قرمزم را رد کرده بود، خط قرمزی که بارها برای رد کردنش معذرت خواهی کرده بود ولی باز هم ردش کرده بود و حالا من ....

صدای آرام قدمهایش را می شنیدم که به سمت در می رفت، لحظه ای ایستاد ... با حالتی غمزده چیزی گفت ... چشم باز کردم ... کسی را واسطه کرده بود ...

به 6 سال و اندی پیش پرتاب شدم، جلوی امامزاده، در میان شهدا وقتی که باهم قرار گذاشتیم که زندگیمان را نذرشان کنیم، اصلا ایشان بزرگتر زندگیمان، با خنده گفت بود: هر وقت دعوایمان شد می رویم پیششان برای قضاوت ... و من هم با همان حیای دخترانه ام خندیده بودم به معنای تایید ...

و حالا چندین سال بعد از آن سالهای اول ، دوباره واسطه کرده بود بزرگترمان را، بزرگتری که جانِ عالم به فدایش ...

احساس گرما در قلبم کردم ... دوباره دلم محکم شد، یخ قلبم داشت آب می شد انگار ... من عاشق این بانو بودم ... اصلا عشق او بود که رسوای عالمم کرده بود که الّا و بّلا یکی از پسران او را می خواهم ...

بر روی تخت نشستم و با چشمانی نمناک زیر لب خواندم ...


من غلامی ز غلامان توام یا زهرا

مستمندی به سر خان توام یا زهرا

از زمانی که به خود آمده ام فهمیدم

خاطر آشفته و حیران تو ام یازهرا

.

........................................................................................................

+ شاید از نظر خیلی ها مسئله مهم نبوده باشی، ولی خب هرکسی یه خطوط قرمز برای خودش داره که به هیچ وجه حاضر نیست از طرف کسی نقض بشه حتی نزدیکترین فرد زندگیش ...

++ اینکه زندگی آدم صاحب داشته باشه خیلی خوبه، اینکه تمام لحظاتش رو نذر بهترین مردمان روی زمین کرده باشه که دستش رو بگیرند تا به خدا برسه خیلی عالیه ... اینطوری دیگه تک تک لحظات آدم هدر نمیره، انگاری توش یه هدف هست، یه حس خوب، اینطوری همیشه نگاهشون به زندگی آدم هست، دستت رو می گیرند تا نخوری زمین مثل یه مادر، مثل یه بزرگتر ...





طبقه بندی: همسرانه ، 

تاریخ : دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 | 10:25 ق.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

از ماست که بر ماست ...

حوصله هیچکدامشان را ندارم ... دقیقا هیچکدامشان را ...

البته قالیباف که حرف می زد کمی جگرم حال آمد، حال آمد از اینکه بلاخره کسی پیدا شد تا جلوی قلدر بایستد و حرف دل ما را چشم در چشم به او بزند و طرف مقابل جلوی میلیون ها چشم جرئت نکند به راحتی به او بگوید دهانت را خرد می کنم !!!

ولی با اینحال هم حوصله هیچکدامشان را ندارم ...

راستش را بخواهید خسته شده ام ... از حرف، حرف، حرف ... خسته شده ام ...

دلم می خواهد یک سونامی می آمد و تمام مسئولین را با خودش می برد، می برد و گروهی دیگر سرکار می آمد ... گروهی تازه نفس ، خلاق، مبتکر .... گروهی به معنای حقیقی کلمه انقلابی ...

ولی به خودم می خندم، به این رویا می خندم که هی دختر کجای کاری ؟ باور کن که از ماست که برماست ... این مسئولان مگر از کجا آمدند؟ از مریخ ؟؟؟

 تا زمانیکه من ، تا زمانی که ما ، تا زمانیکه ما پدر و مادرها به فرزندانمان یاد می دهیم که حقت را بگیر آن هم به هر قیمتی حتی اگر حقی که برای خودت قائلی ناحق هم باشد ولی آن را الا و بلا بگیر ، آش مسئولانمان همین است و کاسه کشورمان هم همین ...

وقتی راننده خطی مان در هوای بارانی 200 تومان بر روی کرایه اش می کشد، وقتی فلان منشی جزء فیزیوتراپی به خاطر آنکه از قیافه فلان بیمار خوشش نیامده ساعتها او را منتظر نگه می دارد، وقتی فلان کارمند جزء ، ساعتها می رود برای صبحانه و بعد هم ناهار و  استراحت و زودتر از موعد تعطیل می کند ، انگار نه انگار که ساعتها مردم پشت در اتاقش منتظرند تا در را باز کند ... وقتی که فلان استاد برای آنکه دلش خنک شود نمره دانشجویش را نمی دهد ... چه توقعی از مسئولان دارم من ؟؟؟

خب همین آدمها همین ماها، فرزندان همین آدمها همین ماها ، همین که یاد گرفته اند کلاه خودت را بچسب تا باد نبرد ، وقتی به قدرت و منصبی هم می رسند معلوم است که باز هم فقط کلاه خودشان را می چسبند تا باد نبردش و می گویند دیگران به ما چه ... مهم این است که ما حق ناحقمان را از سفره این انقلاب برداریم !!!!

با خودم که فکر می کنم می بینم هی دختر خیلی هم شلوغش نکن، خیلی این و آن نکن، تو هم اگر به قدرتی برسی معلوم نیست چقدر علیه السلام باقی بمانی ...

بی خود نیست حضرت آقا سالها پیش گفتند کودکان را دریابید که آینده کشور ما در گرو تربیت فکری و روحی و ایمانی کودکان و نوجوانان ماست ...

و خب مگر به غیر از ما ، همین مای حق خور و حق ضایع کن و همیشه حق به جانب چه کسی الگوی کودکانمان هست ؟؟؟

باور کنید اگر کشوری می خواهیم به دور از فساد، به دور از حق خوری، به دور از تفکرات از بالا به پایینی و آقازادگی ... باید اول از خودمان شروع کنیم، از خود، خود ، خودمان ... باید اول خودمان را تربیت کنیم ، خودمان را صالح کنیم ... تعارف که نداریم ، هر کدام از ما آدمها حکم مهره دومینو را داریم که یک حرکت را شروع کنیم بقیه هم همراهمان می شوند، چه بخواهد آن حرکت خوب باشد، چه بد ... پس بیاییم آغازگر یک حرکت خوب باشیم، یک تحول ... یک تغییر بزرگ در خودمان، در خانواده مان ... برای کشورمان ... برای بهتر شدن ...

بی خود نیست که می گویند خانواده ، جامعه کوچک است، جامعه کوچکمان را انقلابی کنیم، انسانی و الهی کنیم ، باور کنید دیگر نیازی به سونامی نیست، کشورمان انقلابی و انسانی و الهی خواهد شد ...


« إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّى یُغَیِّروا ما بِأَنفُسِهِم »

« خداوند سرنوشت هیچ قوم (و ملّتی) را تغییر نمی‌دهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند! »(11، رعد)

.............................................................................................................................

+ در روز جهانی کارگر، در برنامه تبلیغاتی رئیس جمهور در حرم امام خمینی، مجری خطاب به کارگرانی که از وضع موجود ناراحت بودند و انتقاد می کردند گفت شما مزدورید و از « خرد کردن دهان» آنها سخن گفت، «خرد کردن دهان» کارگری که پیامبر اکرم (ص) سفارش به بوسیدن دستانش را کرده است.



تاریخ : سه شنبه 12 اردیبهشت 1396 | 11:14 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

تعداد کل صفحات : 15 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  



  • paper | خرید بک لینک قوی | از قدیم تا کنون
  • فروش رپورتاژ آگهی ارزان | فروش لینک ارزان