تبلیغات
 ¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸ - سفرنامه 7 ...

سفرنامه 7 ...

با اینکه هوا ابری بود و باد می وزید ... ولی دور و اطرافمون پر بود از پشه های ریز ... انقدر زیاد بودند که عبای مشکی آقاسید تبدیل شده بود به یه عبای خال خالی سفید، مشکی ...

ششمین سرزمین عـشـق

چزابـه 






وقت نماز ظهر بود ... همه شتاب داشتند برای رسیدن به نماز جماعت ...

یاد این حدیث از پیامبر خوبی ها افتادم که فرمایند: 

« هنگامى که اذان نماز را شنیدى ، هرچه سریعتر به مسجد بیا، گرچه سینه خیز باشد.» 

(کنزالعمال ، ج 7، ص 548)

تابلو رو که دیدم ازش پرسیدم:

ـ 460 کیلومتر یعنی چند ساعت ؟

کمی فکر کرد و گفت : یه چیزی حول و حوش 6 الی 7 ساعت ...

اینجا مرز چزابه ...

دروازه قلب من ...

چکار می توانستم بکنم؟

فقط دستم را روی شیشه اتوبوس گذاشته بودم و زیر لب می خواندم

الا نگار آشنا ، شب غمم سحر نما ...

مرا به نوکری خود، شها تو مفتخر نما ...

ای گل وفا حسین ، معدن سخا حسین ...

می کِشی کجا حسین ؟ می کُشی مرا حسین ...

.....................................................................................................................

پی نوشت:

[]

برای دانلود نوای این شعر ایــنـجــا  کلیک کنید ...





طبقه بندی: سفرنامه، 

تاریخ : یکشنبه 15 فروردین 1395 | 08:35 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات


  • paper | خرید بک لینک قوی | از قدیم تا کنون
  • فروش رپورتاژ آگهی ارزان | فروش لینک ارزان