تبلیغات
 ¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸ - سفرنامه 8 ...

سفرنامه 8 ...

در این جا می توان چشم دل باز کرد ...

در این جا می توان نَفس را زیر پا گذاشت ...

در کانال کمیل می توان خـدا را پیدا کرد و به شهر بازگشت ...

هفتمین سرزمین عـشـق 

کانال کمیل و حنظله 




راوی می گفت :

کسانی که پارسال آمده بودند اینجا یک فرقی را می بینند ...

علم زرد لبیک یا زینب ...

ما بدبخت بودیم ... نمی دانستیم شهدای اینجا اذن شهادت هم می دهند ...

..

گویا یکی از خادمین الشهدای کانال کمین به تازگی در سوریه شهید شده بود ...



خیلی جوان بود ...

شاید هم سن و سالهای ما ، شاید هم کوچکتر ...

ولی خوب روایت می کرد ...

دلسوخته ای بود ...

در اینجا می شد کربلا را احساس کرد...

حصر آب ...

عطش...

گرما... 

حســیــن ...

در اتوبوس که نشسته بودیم و داشتیم به سمت یادمان کانال کمیل می اومدیم ... برایمان فیلمی از زندگی یکی شهدای مدافع حرم گذاشتند ....

همسر شهید می گفت: هر وقت با علیرضا بیرون می رفتم هیچوقت نمیزاشت چیزی دستم بگیرم ... علی اکبر رو خودش بغل می کرد، همه وسیله ها رو هم خودش برمی داشت ... وقتی بهش می گفتم: چرا خودت رو اذیت می کنی، خب بزار منم یه چیزی بیارم .. 

می گفت: نه ... تو الان داری با یه مـرد میای بیرون ... من مرد توام ... من باید همه کارهات رو بکنم ...

..

کفشهایم را دستم گرفته بودم و داشتم عکاسی می کردم ... 

از پشت سرم گفت: کفشهات رو بده به من ...گفتم: دستت درد نکنه، نمی خواد ... خودم میارمشون ...

دستش را جلو آورد و کفشهایم را گرفت ..

آرام گفت : تو الان با یه مـرد اومدی بیرون ... من مرد توام ... من باید همه کارهات رو بکنم ...






طبقه بندی: سفرنامه، 

تاریخ : سه شنبه 17 فروردین 1395 | 10:15 ق.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات