تبلیغات
 ¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸ - ان مع العسر یسری فان مع العسر یسری 1...

ان مع العسر یسری فان مع العسر یسری 1...

تازه عروس و داماد بودند، مهلت اجاره خانه شان تمام شده بود و باید بلند می شدند ...

می گفت: خیلی سخته، اسباب کشی اونم تازه یکسال بعد از ازدواجت ...

گفتم: آره خب، زندگی همینه دیگه ... و چشمکی زدم و ادامه دادم ... ان شالله سال دیگه خونه بخرید و سال جدید رو تو خونه خودتون تحویل کنید ...

ان شالله ای گفت و خداحافظی کرد ...

راست می گفت خب، اسباب کشی آن هم در اوایل زندگی خیلی سخت بود ...

یاد خودمان افتادم ...

اولین خانه ای که در آن زندگی مشترکمان را شروع کرده بودیم ...

خانه ای سه طبقه بود با معماریی بسیار قدیمی ... خانه ای 78 متری که آشپزخانه انباری مانندش با یک در قهوه ای در یک سمت راهرو و حموم و دستشویی سرهمش با روشویی که جدای از آنها که در فضای راهرو قرار گرفته بود ، در سمت دیگر راهرو قرار داشتند و سر راهرو به پذیرایی و انتهایش به اتاق خواب ها می رسید ...


روزهای آغازین زندگی مشترکمان برایم سخت بود وقتی که آقا سید خانه نبود سخت تر هم می شد ...  انگار در نبودش کوچکی خانه را بیشتر احساس می کردم ... منی که فقط حیاط خانه پدری ام 600 متر بود حالا در این خانه با این سبک معماری، حس خفگی می کردم، احساس می کردم که انگار دیوارها حرکت می کنند و هر لحظه به من نزدیک تر و نزدیک تر و نزدیک تر می شوند ... دلم می خواست دیوارها را کنار بزنم .. هلشان بدهم تا عقب تر بروند، احساس پرنده ای را داشتم که در قفس محبوس شده بود ... سخت بود ولی خب باید کنار می آمدم ... همانطور که مجبور بودم با همخانه هایمان کنار بیایم ... عنکبوتهای بزرگ خانه مان را می گویم ... همه جا بودند، حتی توی رختخواب !!! اوایل از دیدن آن پاهای بزرگ و بلند وحشت می کردم، جیغ بنفشی می کشیدم و آقا سید با دمپایی دنبالشان می کرد تا دخلشان را بیاورد ... ولی آنها زرنگ تر بودند گویا ...

 ولی با همه این اوصاف وقتی نگاهم به نگاه آقاسید می افتاد حس خوشبختی تمام وجودم را پر می کرد و بی خیال تمام احساساتی که وقت تنهایی در آن خانه داشتم می شدم ... بی خیال تمام فکرها، بی خیال تمام حرف و حدیثهای فامیل و آشنا !!!

 هنوز 6 ماه از زندگی مشترکمان نمی گذشت که صاحبخانه که پدر یکی از دوستان آقاسید بود تصمیم به کوبیدن و دوباره ساختن خانه گرفت ... مایی که با اعتماد به حرفهای دوست آقا سید فکر می کردیم حداقل قرار است دو، سه سالی را در این خانه بمانیم حالا باید دنبال یک خانه ی جدید می گشتیم ... 

شوک بزرگی برایم بود ...

ما تازه ازدواج کرده بودیم و دیگر پولی نداشتیم برای اجاره ی خانه ای جدید ..

نصف بیشتر وام ازدواجمان را که داده بودیم برای اجاره اینجا و با بقیه اش و پس اندازهای خود آقا سید هم که 6 ماه پیش عروسی گرفته بودیم ... دلم نمی خواست همین اول زندگی از بابا کمک بگیرم، چرا که بابا مخالف زندگی ما در همچین خانه ای بود، و مهمتر آنکه هنوز دل نگران بود که آیا داماد اش می تواند من را خوشبخت کند یا نه ؟ و حالا من نمی خواستم که هنوز 6 ماه از زندگی مان نگذشته احساس کند که دامادش توان اداره زندگیش را ندارد و تمام حرفهایی که در زمان خواستگاری به من زده بود ، درست بوده ...

برای فراهم کردن پول پیش، تمام طلاها و سکه هایی که کادو عقد و عروسی بود را فروختیم ولی پولمان هنوز برای پول پیش یک خانه کم بود ... بلاخره با قرض و وام توانستیم مقداری پول جمع کنیم و خانه ای را در نزدیکی خانه پدر و مادر آقا سید اجاره کنیم ... و اینطوری شد که ما با آنها همسایه شدیم در محله ای که هیچوقت دوست نداشتم در آنجا زندگی کنم ... و در خانه ای که 10 متر کوچکتر از خانه ی اولمان بود ...

مضرات همسایه شدن ما با پدر و مادر آقاسید بیشتر از منافعش بود ... هر چه بیشتر از زندگیمان می گذشت، با اخلاق و رفتارهای بیشتری از آقاسید و خانواده اش آشنا می شدم ... اخلاق و رفتارهایی که بیشتر مرا به شک می انداخت که آیا انتخابم درست بوده یا نه ؟

آقاسید کوچکترین فرزند خانواده است و با پدر و مادرش چیزی حدود 45 تا 50 سال تفاوت سنی دارد .... فرزند آخر بودن و فاصله سنی زیاد باعث شده بود که خانواده اش هیچوقت به او به چشم یک مرد کامل و مستقل نگاه نکنند ... به چشم فردی که خودش می تواند گلیمش را از آب بیرون بکشد و زندگیش را بچرخاند ... این نوع نگاه مادر آقاسید به فرزندانش باعث شده بود تا همسرم همیشه حتی در پیش و پا افتاده ترین مسائل هم منتظر نظر پدر و مادر و برادر و خواهرانش باشد و خودش روحیه مستقلی نداشته باشد، منتظر بود تا همیشه کارهایش را ، مشکلاتش را، دیگران حل کنند ... و متاسفانه این نوع رفتارهای آقاسید به شدت هم از طرف مادرش حمایت و تشدید می شد ...  این در حالی بود که پدر و مادر من به شدت معتقد بودند که باید بچه هایشان را مستقل و با اعتماد بنفس بار بیاورند ... و این اصل تربیتیشان بود ... و من همیشه متنفر بودم از مردهایی که قدرت تصمیم گیری و استقلال فکری و شخصیتی ندارند .... 

و اینطوری بود که همسایگی ما با پدر و مادر آقاسید و روحیات آقا سید خود بابی شد برای شروع دخالتهای خانواده آقا سید در زندگی ما و آغاز اختلافات ما دوتا باهم ...

ادامه دارد ....

.......................................................................................................................................

پی نوشت :

شنیدن این فایلهای صوتی هم خالی از لطف نیست ...

فایل صوتی « احترام به پدر و مادر همسر» از استاد داوودی نژاد .

فایل صوتی « همسران بهشتی » .

فایل صوتی « 5 نکته کلیدی » از حاج آقا عباسی ولدی .


بعدا نوشت:

+ با ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﯼ ﺍﻭ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺍیت ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩه است. ﺧﺪﺍ ﺑﺪاند ﺗﻮ ﺩﺍﺭﯼ ﻣﯽ ﺭوﯼ در ﺧاﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺭﺷﺪﺕ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ می ﺮود ﺧﺐ ﻧمی گذارد. ﻣﺎ در ﺭﻭﺍﯾﺎﺕ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻫﻤﺴﺮ ﻣﻬم است. ﺍﻣﺎ آﻥ ﻗﺪﺭﯼ ﮐﻪ در ﺻﺪﺍ و ﺳﯿﻤﺎ می گویند ﻧﯿست. وقتی ﺯﯾﺎﺩ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺭا در ﺻﺪﺍ و ﺳﯿﻤﺎ ﺑﺰنند، ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺑﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﺸاﻥ ﺷﮏ می کنند. ﺷﮏ ﮐﻪ ﮐﺮﺩند ﺭﺍﺣﺖ ﺩﻋﻮﺍ می کنند. ﺭﺍﺣﺖ ﮐﻪ ﺩﻋﻮﺍ ﺷد، ﺭﺍﺣﺖ ﻃﻼﻕ ﮔﺮﻓﺘﻪ می شود.

++ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﮑﺘﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﺯﻭﺟﯿﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻋﻘﺪ ﻭ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺯﻧﺪﮔﯽ "ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ" ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩﺍﯾﺪ ﺷﮏ ﻧﮑﻨﯿﺪ . ﺩﺭ ﺭﻭﺍﯾﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻘﺪّﺭﺍﺕ ﺍﻟﻬﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﯿﺴﺖ، ﺑﺤﺚ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺍﺳﺖ. ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﺎﻋﺚ ﺗﺮﺩﯾﺪ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﻤﺎﻥ ﺷﻮﺩ. ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻌﻀﯽﻫﺎ ﺩﺭ ﺍﺛﺮ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭘﯿﺶ ﻣﯽﺁﯾﺪ، ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺍﺻﻞ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺗﺮﺩﯾﺪ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ، ﺍﺯ ﺗﺮﻓﻨﺪﻫﺎ ﻭ ﺯﯾﺮﮐﯽﻫﺎﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﺎﺟﻮﺍﻧﻤﺮﺩﺍﻧﮥ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺍﺳﺖ.

«حاج آقا پناهیان»  


 




طبقه بندی: روزهای بندگی من ، 

تاریخ : یکشنبه 29 فروردین 1395 | 12:40 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30


  • paper | خرید بک لینک قوی | از قدیم تا کنون
  • فروش رپورتاژ آگهی ارزان | فروش لینک ارزان