تبلیغات
 ¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸ - ان مع العسر یسری فان مع العسر یسری 2 ...

ان مع العسر یسری فان مع العسر یسری 2 ...

معتقد بودند نباید کار کند، فقط باید درس بخواند ...

معتقد بودند که نمی تواند به تنهایی از پس مشکلات و اتفاقات زندگیش بربیاید، پس ما باید مشکلاتش را حل کنیم ...

معتقد بودند نمی تواند درست تصمیم بگیرد، بچه است، پس ما باید به جای او تصمیم بگیریم و راه را برایش انتخاب کنیم ...

معتقد بودند همیشه باید از غمهایشان حرف بزنند، تا نکند خدایی نکرده چشمشان کنند ...

معتقد بودند مهمانی دادن پول حرام کردن است، پس اگر مهمانی دادید، ولخرجید، با شما قهر می کنیم، حتی اگر مهمانهایتان ما باشیم ...

معتقد بودند عروسشان بچه است، زنانگی بلد نیست، پس به جای مادرش خودم باید یادش بدهم زنانگی را ...

و همه این اعتقادها از مرد من، مردی ساخته بود بدون اعتماد به نفس، بدون اقتدار و بدون قدرت استقلال و تصمیم گیری ...

ناراحت بودم از اینکه میان زندگی من و زندگی خانواده همسرم هیچ حد و مرزی وجود ندارد، همیشه از ریزترین و خصوصی ترین اتفاقات زندگی من خبر داشتند، از همه شان، حتی بهتر از خودم !!!

هر روز دعواهایمان بیشتر می شد، حرص می خوردم، ناراحت بودم ... 

من دختری که توقع ام از زندگی مشترک، زندگی بلبلانه ای بود که دست در دست هم خرامان خرامان به سمت خدا میرویم، تصوری از زندگی مشترکی که پر از عشق و آرامشیست که صبحهایش با شعله های آتشین عشق همسرم شروع می شود و شبهایش با بیدارشدنهایمان برای نماز شب !!! 

حالا در همین اول زندگی مانده بودم، گیج شده بودم،احساس می کردم هیچ تکیه گاهی ندارم ... خسته شده بودم ...

هفته ای نبود که به شدت باهم دعوا نکنیم ...

ـ چرا مامانت اینطوری گفت ؟ ببین مامانت چکار می کنه ...

ـ چرا اینکار رو کردی ؟

ـ چرا اینقدر می خوابی، پس کی می خوای بری سرکار ؟

ـ داداشم رو ببین ...

ـ خسته شدم دیگه،چرا همیشه اونا باید تو زندگی ما نظر بدن، یه کم مرد باش ...

ـ من به خاطر تو به خاطر اینکه با تو به خدا برسم دست از اون زندگی کشیدم ... زندگیمون رو ببین .... این اون زندگیه که قرار بود داشته باشیم ....

و همیشه دعواهایمان بدون نتیجه و با گریه و زاری هایم و فرارم به اتاق خواب، تمام می شد ...

9 ماه از زندگیمان در خانه جدید می گذشت که تلفن خانه مان زنگ زد، صاحبخانه بود ... با خشم گفت: به حاج آقا بگید زودتر خونه رو خالی کنه، این چه وضعشه، دو ماهه که اجاره رو ندادید ... اجاره ماه های قبل رو هم که با تاخیر می دید .. اصلا من می خوام خونه رو بفروشم ...

شوکه شدم ... تلفن را که قطع کرد، یک دل سیر برای بدبختی هایم گریه کردم، برای تمام صفاتی که داشتنش در زندگی مشترک برای یک مرد لازم بود ولی مرد من به خاطر اعتقادهای خانواده اش آنها را نداشت ... مرد من فرصت سرکار رفتن و توان پرداخت اجاره را داشت ولی به تنبلی عادت کرده بود ...

با اینکه همسرم شماره را به خانواده اش داده بود تا به جای خودش، آنها با صاحبخانه صحبت کنند و مشکلمان را حل کنند ولی باز صاحبخانه قبول نکرده بود ... حرصم گرفته بود از اینکه هیچ تلاشی برای حل مشکلاتش نمی کند و همیشه متوسل به این و آن می شد ... و خب آخر این حرصم گرفتنها هم همیشه دعوا و قهر و دلخوری بود ... 

دوباره سریال از این بنگاه به آن بنگاه رفتنهایمان هم شروع شد ...

اینبار به خاطر نوسانات اجاره ای، اجاره ی هیچ خانه ای به پولمان نمی خورد وقدرت پرداخت اجاره مان نیز نسبت به 9 ماه قبل کمتر هم شده بود ... هرچقدر می گشتیم کمتر پیدا می کردیم، تا اینکه بلاخره خانه ای که به پولمان بخورد را پیدا کردیم ... خانه ای که در یکی از بدترین مناطق شهر قرار داشت و محل زندگی اراذل و اوباش و قمه کش ها بود ...

ادامه دارد...

...........................................................................................................................................................

پی نوشت 1:

سلسله سخنرانی های «آرامش در زندگی» از حاج آقا داوودی نژاد ...

دوستان این صوتها همه اشون اوایلشون یکیه برای تاکید بیشتر روی اون نکته ی مطروحه، ولی بعدش مباحث متفاوت می شه ...

+ صوت «آرامش در زندگی، تغییر اخلاق»

++ صوت «آرامش در زندگی، تغییر نگاه»

+++ صوت «آرامش در زندگی، تغییر نگاه2»

++++ صوت «آرامش در زندگی، صـبر»

+++++ صوت «آرامش در زندگی، راز اول صـبر»

++++++ صوت «آرامش در زندگی، راز سوم صـبر»

پی نوشت 2:

«فـرق عـاشـق با قـاشــق»، حاج آقا پناهیان (شنیدنش خالی از لطف نیست) مخصوصا قسمت اول حرفشون که می گن عموم طلاقها در یکی، دو سال اول زندگی مشترک اتفاق می افته 

پی نوشت 3:

خانم چینی چیان یه حرف خوبی می زدند، می گفتند« وقتی زن احساس ناامیدی می کنه، خسته می شه، مرد احساس می کنه که نشد، احساس می کنه که آدم به دردبخوری نیست و از لحاظ روحی بدتر اندر بدتر می شه چون اقتدارش از بین میره.» این جمله اشون واقعا حقیقته ... یه حقیقتی که من بهش رسیدم ...همینطور ایشون می گفتند:«هیچوقت همسرتون رو مقابل خانواده اش قرار ندید، اگر شما از خانواده اش جلوش بد بگید یا همسرتون مجبور شد که جلوی خانواده اش از شما دفاع کنه، ممکنه که در دراز مدت از شما بدش بیاد».

 ایشون می گفتند: «چیزی که توی دعواها خیلی بده، فحش دادن، پیش کشیدن گذشته، تحقیر طرف مقابل و به رو زدن اشتباهات و غلطهایی که کرده، و گفتن نقصهایی که داره، باید حواسمون باشه که اگه اینکار رو وسط دعوا کردیم باید عواقب سرد شدن همسرمون رو بپذیریم». 





طبقه بندی: روزهای بندگی من ، 

تاریخ : سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 | 08:05 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30


  • paper | خرید بک لینک قوی | از قدیم تا کنون
  • فروش رپورتاژ آگهی ارزان | فروش لینک ارزان