تبلیغات
 ¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸ - ان مع العسر یسری فان مع العسر یسری 3 ...

ان مع العسر یسری فان مع العسر یسری 3 ...

بغض کرده بود، معلوم بود که به سختی دارد خودش را کنترل می کند تا چشمهایش بارانی نشوند ... می خواست چیزی بگوید ولی هرچه بیشتر تلاش می کرد، کمتر موفق می شد ... مامان را می گویم، صدایش بدجور می لرزید ...

روز اسباب کشی بود، برای کمک آمده بودند، مثل دفعه قبل .... ولی بیشتر از نیم ساعت طاقت نیاورد .. با چشمانی گریان از خانه مان رفتند ...

دلم سوخت ، هم برای خودم، هم برای مادرم ...

من... دختر ناز پروده ی حاج بابایم... حالا همسایه ی یک مشت اراذل و اوباش و خلافکار شده بودم ...

فردای اسباب کشی، مامان زنگ زد ... 

بعد از آنکه کلی قربان و صدقه ام رفت گفت: بابا می خواد فعلا براتون یه خونه همین نزدیکی های خودمون اجاره کنه، بیایین اینجا بشینید تا ببینیم چی می شه .... خسارت اونجا رو هم خودمون می دیم ..

ـ ممنونم که به فکر مایید ... ولی نه مامان جان

ـ وا .. چرا ؟؟

نمی خواستم ضعیف به نظر برسم، آن هم در مقابل خانواده ام ... اینقدر مغرور بودم که به مامان بگویم که خودم حلش می کنم،اتفاقی هم که نیفتاده... خانه مان را عوض کردیم، مثل دفعه قبل .... حالا محله اش یک طورهاییست، خب باشه ... من که نمی خوام تو کوچه زندگی کنم که ... تو خونه خودمم ...

مامان از حرفهایم ناراحت شد، فکر نمی کرد که اینطور محبتشان را رد کنم ...

ولی حقیقت این بود که می دانستم قبول کردن کمک بابا همان و تنبل تر شدن مرد زندگی ام هم همان ... و من نمی خواستم که وضع از اینی که هست بدتر بشه ...

صبحها در خانه ی جدیدمان با فحشهای رکیک خانم همسایه بیدار می شدم ، فحشهایی که او هر صبح برای بیدار کردن بچه اش به او می داد و اینقدر صدایش بلند بود که انگار در گوش من داد می زد ... خیلی وقتها هم برای آنکه از دست بچه شیطانش راحت باشد او را بیرون می فرستاد تا در راهرو بازی کند، و او هم همیشه درِ خانه ی ما را دروازه خودش می کرد و با توپ به در خانه مان میزد ... اوایل فکر می کردم با شدّت در می زنند ولی وقتی با ترس از پشت چشمی در نگاه می کردم می فهمیدم که بازیچه بازی کودکانه او شده ام ... بعضی اوقات هم که از توپ بازی خسته می شد اسباب بازی هایش را می آورد... در راهرو می نشست ... و شروع به بازی کردن می شد ... خیلی وقتها صدای قیژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ ماشینهایش را می شنیدم، خیلی وقتها صدای جیغهایش را و خیلی وقتها هم باز صدای فحشهای مادرش را .... بعضی اوقات که همسایه کناریمان آرام می شد ، نوبت صدای گروپ گروپ های طبقه بالاییمان بود که موسیقی خانه مان شود و بعضی اوقات هم سر و صدای همسایه کناری و همسایه بالاییمان باهم ارکسی ناموزون را برایم می نواختند ...

امنیت محله پایین بود، آننقدر که هر وقت آقا سید از خانه بیرون می رفت از بیرون در را قفل می کرد و من هم کلید را از داخل می گذاشتم رویش تا اتفاقی نیفتد ...

در هفته مخصوصا فصل بهار و تابستان حداقل دو، سه شبی شاهد درگیری و عربده کشی اراذل های گاها مست بودیم ... بعضی شبها از صدای عربده کشی های مستانه شان چنان با شدت از خواب می پریدم که قلبم دیوانه وار به تپش می افتاد ... اوایل زمانی که صدای دعواهایشان بلند می شد سریع تلفن را برمی داشتم و زنگ میزدم به 110 ... وقتی آدرس را می دادم، افسر پشت تلفن با بی تفاوتی تمام می گفت عه فلان جاست ... خیلی خوب می فرستیم ... و این می فرستیمهایشان می رفت تا 45 دقیقه ، یک ساعت دیگر .که عموما دعواها و درگیری ها و چاقوکشی ها و قمه کشی هایشان تمام شده بود ... و همه رفته بودند و فقط خون های روی زمین ریخته شده باقی مانده بود ...

احساس می کردم که از درون دارم متلاشی می شوم، احساس می کردم که دیگر توان ندارم، ظرفیتم پر شده... هرروز در دادگاه عقلم محکوم می شدم که ای بدبخت ، ببین چه بلایی سر خودت آوردی ... چی می خواستی، چی شد ... این بود اون زندگی که می خواستی ؟ بیچاره ی مفلوک ...

وقتی که این فکرها تمام وجودم را پر می کرد از خودم از مرد زندگی ام از این زندگی بدم می آمد ... اینقدر بدم می آمد که هر روز که می گذشت بیشتر به ط لـ ا ق فکر می کردم ... به جدایی ... احساس می کردم همه چیز برایم تمام شده است ... و هر روز بیشتر به دیالوگ فیلمی که خیلی وقت پیشترها دیده بودم فکر می کردم  ....

  ... یک پایان تلخ ، بهتر از یک تلخی بی پایان است !!!! ...

 و بر اساس همین جمله تصمیم گرفتم تا به جای اننتخاب یک تلخی بی پایان !!!! یک پایان تلخ رو انتخاب کنم ...

ط لـ ا ق ...

برای انجام دادنش مصمم شده بودم اینقدر مصمم که فقط می خواستم ببینم دنیای بعد از جدایی چه طور دنیای ایست ... حالا در اینترنت به دنبال وبلاگهایی بودم که از دنیای بعد از طلاق می نوشتند ... زندگیشان را ، غمهایشان را، اشکهایشان را، لبخندهایشان را ... تمام لحظات زندگیشان را می خواندم ... می خواندم و به فکر فرو می رفتم ... خودشان را با خودم، زندگیشان را با زندگی ام، مرد زندگیشان را با مرد زندگی ام ، اشتباه هایشان را با اشتباه هایم ... همه ی زندگیشان را با همه ی زندگی خودم مقایسه می کردم، اینقدر در وبگردی در وبلاگهایشان و از این وبلاگ به آن وبلاگ رفتنهایم غرق شده بودم که نفهمیدم از کدام وبلاگ .. با کدام کلیک بر روی کدام نظر به وبلاگش رسیدم ... وبلاگی که تمام مطالبش شوکی بود برایم ...

ادامه دارد ...

................................................................................................

پی نوشت 1:

خیلی هم خوب نیست که بچه هامون رو چه دخترش چه پسرش رو در ناز و نعمت و بدون سختی بزرگ کنیم حتی اگه زندگی داریم که توش بچه ها سختی نمی کشند هم خوبه که یه سختی های خود خواسته ای رو براشون به وجود بیاریم که بعدها با مواجهه شدن با سختی های روزگار هنگ نکنند و کم نیارن ...

پی نوشت 2:

اگه مثل من یه آدم جوگیرید و یا حتی اگه برخلاف من یه آدم جوگیر نیستید ،  لطفا فیلم زیاد نگاه نــکنید ... چون زیاد نگاه کردن فیلم به مرور زمان باعث می شه فرد از زندگی واقعی دور بشه و خودش رو و تمام اتفاقات زندگیش رو در فیلمها و با مقایسه با فیلمها ببینه ... در صورتیکه ما در دنیای واقعی داریم زندگی می کنیم با آدمهایی واقعی که رفتارهاشون بر اساس فیلمنامه نیست بلکه براساس عقل و شخصیت خودشونه و افراد غیر قابل پیش بینی اند ... مثلا اگه تو یه فیلمی دیدیم دختر به خاطر بد اخلاقی همسرش قهر کرد رفت خونه باباش و مرده با یه دسته گل اندازه خودش اومد دنبالش و به غلط کردن افتاد  ... فکر نکنیم تو زندگی واقعی هم این اتفاق می افته !!! که عموما در زندگی واقعی این اتفاق نمی افته ...خیلی خوبه که با خودمون قرار بزاریم که در روز فقط 2 الی 3 ساعت از وقتمون رو، اون هم برای دیدن یه برنامه مفید به تلویزیون اختصاص بدیم ... من رو ببخشید ولی بیاییم موش آزمایشگاهی رسانه ها نباشیم ...

والاع من خودم دلم می خواست وقتی اون دیالوگ رو با خودم هی هی تکرار می کردم، یکی بود شترق میزد پس گردنم که بشین سرجات بابا ... اون فیلم بود نه یه زندگی واقعی ... والاع ...

پی نوشت 3:

صوت «جلسه اول» خانم چینی چیان (در این صوت مطالبی مثل موانع ارتباط قوی بین زن و شوهر، چگونگی برخورد با مادرشوهر، چگونگی برخورد با ضعفهای اخلاقی همسر و چیزهای دیگه بیان شده )

پی نوشت 4 :

رسیدن به شیرینی پایدار در زندگی مشترک این نیست که دنبال یک همسر بی عیب باشیم. 

شیرینی زندگی بیش از هر چیز به نحوه ی رفتار خوب خود آدم بستگی دارد. 

اگرچه پاسخ خوبی دریافت نکند.

دنبال همسر بی عیب گشتن خودش یک عیب بزرگ است.

حاج آقا پناهیان 




طبقه بندی: روزهای بندگی من ، 

تاریخ : دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 | 12:41 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30