تبلیغات
 ¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸ - ان مع العسر یسری فان مع العسر یسری 4...

ان مع العسر یسری فان مع العسر یسری 4...

همانطور که وبلاگش را بالا و پایین می کردم ... چشمم به عدد نظرات پستهایش افتاد ... از تعجب چشمهایم گرد شد ... تعداد نظرات پستهایش عددی سه رقمی بود ... با خودم فکر کردم، پس حتما مطالبش باید خیلی جالب باشه که اینهمه آدم، وبلاگش رو می خونند و براش نظر میزارن ... برحسب عادت شروع کردم به خواندن قسمت دربارۀ وبلاگش، می خواستم ببینم با چه وبلاگی سرو کار دارم ...

نوشته بود: 

«تو شروع شادی و لحظه پایان غمی ... نیمه گمشده من، نه زیادی، نه کمی

تو نگاهت به تموم آرزوهام میرسم .... یه فرشته از بهشتی ... که تو سرنوشتمی

تو فقط لیلی باش، دل مجنون با من... گذر از این هفت خوان ... سخت و آسون با من

لحظه های شادی، همه شون مال تو... غم اگه پیدا شد، تو نترس، اون با من

این یه بخشی از تیتراژ برنامه سیمای خانواده شبکه یک هست. مدتها قبل شنیدمش و یادمه که همون موقع هم به فکر فرو رفتم که آیا من برای همسرم همچین چیزی هستم؟! بعد هم راست و حسینی به خودم جواب دادم : نع ! ... اما این جواب به قدری برام دردناک بود که طبق معمول سریع صورت مسئله رو پاک کردم و به خودم گفتم: " نیستم که نیستم! حالا مگه اون خودش چی هست و چقدر برای من خودکشون میکنه؟ برای کسی بمیر که برات تب کنه. واااااالا !

اما خیلی زود فهمیدم این موضوع تفریحانه و دلبخواهی نیست که بگم: نیستم که نیستم! ... موضوع فقط مربوط به این دنیا نیست، که بگم خب یه چند سالی خوب یا بد کنار هم سر می کنیم و بعدش تموم میشه.

آیه " و من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها و جعل بینکم موده و رحمه" به وضوح و صراحت کامل داره میگه تمام هویت من به عنوان یک انسان از نوع زن در این تعریف شده که همسرم در کنار من به آرامش برسه و در ارتباط بین ما از طرف من نسبت به اون مودت و از طرف اون نسبت به من رحمت جاری باشه.

یعنی من به عنوان یک زن فقط وقتی کارکرد واقعی خودم رو دارم که بتوانم به عنوان همسر یک مرد، اون رو وقتی که شب خسته از کار روزانه به خانه اش برمیگرده، به آرامش برسانم. یعنی اگر حتی بهترین زن عالم هم باشم، تا ازدواج نکنم و در این موقعیت قرار نگیرم که بتونم مردی رو در خانه اش به آرامش برسانم، بخشی از ظرفیتهای وجودم به فعلیت نمیرسه و نمیتوانم آنطور که باید و شاید به کمال برسم. (در این باره در پست اول این وبلاگ به طور کامل توضیح داده ام).*

اینجا میخواهم شرح تلاشهایم را برای "لیلی شدن" بنویسم. تا وقتی که بتوانم ادعا کنم اگر بمیرم همسرجان از ته قلب روی سنگ قبرم خواهد نوشت :

 او خورشید خانه ی ما بود  »

جمله ی آخرش بدجوری در قلبم نفوذ کرد ... با خودم فکر کردم، چه زندگی قشنگیه اون زندگی که همسر آدم به چشم خورشید خونش بهت نگاه کنه، خورشیدی که وقتی نباشه کل اون زندگی تو تاریکی فرو میره، کل اون زندگی تا ابد یه چیزی کم داره ...

 یاد معنای «زهرا» افتادم قبلن ترها شنیده بودم که یکی از دلایلی که حضرت فاطمه (س) ، (زهرا) نامیده شد، برای این بوده که هر وقت حضرت علی(ع) بهش نگاه می کرده در چشم حضرت می درخشیده شاید مثل یک خورشید !!!

 کل اون چند خط توضیحاتش مثل یه پتک، محکم خورد توی سرم ... پیش خودم گفتم : خداییش منم چقدر این رو با خودم می گفتم که خب نیستم که نیستم، خود اون مگه چی هست؟ ...  پس اشتباه فکر می کردم؟... راست و حسینی من برای همسرم مثل یک خورشید هستم؟ ... آیا هر وقت که به من نگاه می کنه مثل یک خورشید در چشمش می درخشم؟؟

جواب واضح بود ... نــــــع ...

 توضیحاتش مشتاق ترم کرد برای خواندن مطالب وبلاگش ...

کمی پایین تر آرشیو موضوعی اش بود ... دانه دانه بازشان می کردم و تمام پستهایش را می خواندم ... قلمش، مطالبش، نکته هایش ... همه چیز وبلاگش برایم جذاب بود، در عرض دو، سه روز تمام مطالبش را از اول خواندم ... می خواندم و به فکر فرو می رفتم ... ذهن تحلیلگرم شروع به هلاجی کردن کرد ...

هلاجی و زیر و رو کردن این دو سال و چند ماهی که از زندگی مشترکم می گذشت ...

نــــه ... اینطور نمی شد ... ذهنم آنقدر مشوش و درگیر شده بود که نمی توانستم مثل همیشه طبقه بندی شده فکر کنم ... بلند شدم و ورق و کاغذی آوردم ... اشتباهاتش را نوشتم... اشتباهاتم را نوشتم... خوبی هایش را نوشتم... خوبی هایم را اما ...

صفحه ی توصیه های مهتابی هنوز روی مانیتور لپ تاپ خودنمایی می کرد ... خودکار را لای دندانهایم گذاشتم و با خودم فکر کردم، خب، با توجه به این توصیه ها، اصلا من خوبی ای به عنوان یک همسر در این دو سال و چند ماه داشتم ؟؟!!

جوابش عین روز برایم روشن بود، حقیقت بدجوری برایم تلخ آمد ...

شاید در لحظه، فداکاری ... تمکینی ... کار خوبی کرده بودم ولی بعدها در دعواهایمان آنقدر آن کارها را به رخ همسرم کشیده بودم و یا از کارهای خوب خودم در مقابل او و رفتارهایش در مقابل خودم پیش دیگران گفته بودم که حالا در دو دوتا، چهارتا کردن خوبی هایم اصلا آن ها را نمی توانستم به عنوان خوبی در مقام یک همسر، در مقام یک زن، بنویسمشان ...

گوشه ی پایینی لبم را گزیدم، پاهایم را دراز کردم و سرم را به پایه ی مبل تکیه دادم ... یعنی من در تمام این دو سال و چند ماه اشتباه می کردم؟ کارهایم، رفتارهایم در برابر کارهایش، رفتارهایش همه و همه اشتباه بوده؟ یعنی من بر خلاف آنچه که فکر می کردم، واقعا زنانگی نکردم؟؟ همسری نکردم؟؟

دختر لوس درونم فریاد زد که به درک .... نکردی که نکردی، مگه اون خودش همه کارهاش درست بوده ؟ مگه اون خودش تو این دو سال مردانگی کرده که حالا تو از خودت می پرسی که چرا زنانگی نکردم ...

که ناگهان دختر عاقل درونم قد علم کرد که یادت رفت حرفهای رضوان جون رو ... یادت رفت اون گوشه ی وبلاگش چی نوشته بود؟ مهم نیست مرد زندگیت مرد هست یا نه، مهم نیست مرد زندگیت مجنونـت هست یا نه ... مهم اینکه تو این زندگی (تو) وظیفه ات رو به درستی انجام بدی ... وظیفه تو اینکه یه لیلی باشی ... واقعا مثل یه لیلی رفتار کنی ... وظیفه ات اینکه حقیقتا (هم سر) باشی برای همسرت ... آیا تو وظیفه خودت رو به درستی انجام دادی که توقع داری اون وظیفه اش رو به درستی انجام بده ؟؟؟

دختر لوس و دختر عاقل درونم بدجور باهم دعوایشان شد، حتی فکر کنم کارشان به گیس و گیس کشی هم رسید ...

حرفهای رضوان جون بدجور فکری ام کرده بود ... مردد شده بودم... حالا روزها به جای آنکه به سراغ وبلاگهایی که از جدایی و دنیای بعد از آن می نوشتند، بروم، در وبلاگ (او) پرسه می زدم، مطالبش را دوباره و چندباره می خواندم، می خواندم و فکر می کردم ...

در همین روزها بود که خبری شگفت زده ام کرد ...

شگفت زده و ناراحت ...

وسط این مردد بودنهایم، همین یکی را کم داشتم ...

موجودی کوچک میهمان وجودم شده بود ...

ادامه دارد ....

....................................................................................................................

* کل این مطلب رو از وبلاگ ایشون گذاشتم اینجا، برای خوندن اون پستی که خودشون بهش اشاره کردن به وبلاگشون برید ... اون پست هم پست واقعا تامل برانگیزیه ...

 پی نوشت 1: 

وقتی که وبلاگ "تو فقط لیلی باش" رضوان جون رو می خوندم، مخصوصا پستهای توصیه های مهتابی و نکات خانه داری و همسرداریش رو... می دیدم که شاید نصف مطالبی که گفته بود رو می دونستم که باید در مقام یک زن در برابر همسرم انجام بدم ولی خب با اینکه می دونستم چرا انجامشون نمی دادم؟ وقتی که به دلیل این رفتارم فکر کردم دیدم جواب رفتار من تو قرآن اومده، اونجایی که خداوند می فرماید: « قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا یَدْخُلِ الْإیمانُ فی‏ قُلُوبِکُمْ» « عربهای بادیه نشین گفتند: «ایمان آورده ایم» بگو: «شما ایمان نیاورده اید ، ولی بگویید اسلام آورده ایم ، امّا هنوز ایمان وارد قلب شما نشده است!»

من توصیه های خوب همسرداری کردن رو می دونستم ولی فقط می دونستم، باورشون نکرده بودم که این توصیه ها حقیقتا تنها شاهراه هایی هستند برای خوب همسرداری کردن ... برای جهاد کردن ... وقتی که باور کردم این راه ها تنها راه خوب همسرداری کردنه و مرد من متفاوت از مردهای دیگه نیست ... اونوقته که احساس می کنم که تو این مسئله دیگه مصداق این آیه نیستم ... 

راستی ما چقدر مصداق این آیه ایم ؟؟

پی نوشت 2:

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭘﺴﺖ ﻭ ﭘﻠﺸﺖ ﺍین است ﮐﻪ ﺯﻥ ﻭ ﻣﺮﺩ ﻫﯽ در ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺣﻖ ﻭ ﺣﻘﻮﻕ ﺧﻮﺩشاﻥ ﺑاشند. 

بگویند ﺗﻮ ﺣﻖ من را ﺭﻋﺎﯾﺖ نکردی، ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ را ﮐﺮﺩﯼ، آن را ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﺪﺍﺩﯼ ﻭ... 

ﻭﻟﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﻮﻗﯽ این است که ﺯﻥ ﻭ ﻣﺮﺩ در ﺧﻮﺑﯽ ﮐﺮﺩﻥ مسابقه بدهند. 

اگر ﻣﺮﺩ ﺧﻮﺑﯽ ﮐﺮﺩ، ﺯﻥ ﺧﻮﺑﯽ ﻧﮑﺮﺩ، ﻣﺮﺩ ﻗﻠﺒﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ شود، بگوید ﺁﺥ ﺟﻮﻥ ﺑﺮﻧﺪﻩ ﺷﺪﻡ. ﻣﻦ ﺟﻠﻮ ﺯﺩﻡ. ﺍﻟﺤﻤﺪﺍﻟﻠﻪ ﻫﻤﺴﺮﯼ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ در ﻣﺴﺎﺑﻘﻪ ﺍﻭ را ﻣﯿﺒﺮم.

حاج آقا پناهیان

موقت نوشت:

دوستان من خیلی پی نوشت می زنم ؟ رو اعصابه ؟





طبقه بندی: روزهای بندگی من ، 

تاریخ : چهارشنبه 5 خرداد 1395 | 10:43 ق.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30


  • paper | خرید بک لینک قوی | از قدیم تا کنون
  • فروش رپورتاژ آگهی ارزان | فروش لینک ارزان