تبلیغات
 ¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸ - ان مع العسر یسری فان مع العسر یسری 5 ...

ان مع العسر یسری فان مع العسر یسری 5 ...




اوایل از فهمیدنش ناراحت و کلافه شدم ... به نظرم مادر و پدر شدن هنوز زود بود برایمان .... آن هم در این بَل بَشوی تردیدهایمان ...

اما ناراحتیم زیاد طول نکشید ..

اولین باری که صدای قلبش را شنیدم، ناخودآگاه اشک در چشمهایم جمع شد، دلم غنج زد برایش ... دوستش داشتم ...

وجود آن موجود کوچک انگار همه چیز را عوض کرد ... رابطه مان را ... عشقمان را ... نزدیک ترمان کرد... عاشق ترمان کرد ... حالا هر دو سعی می کردیم بیشتر همدیگر را درک کنیم، بیشتر به دل هم راه بیاییم ... حرف هم را بفهمیم ... تازه داشتیم از دنیای سه نفره مان لذت می بردیم که آن فرشته کوچک ترکمان کرد ... باز دنیایمان شد، دنیایی دو نفره ... دنیایی که بعد از رفتن آن هدیه خداوند، شد دنیایی سرد و بی روح ... آنقدر سرد که روزها و شبها می گذشتند و ما اصلا حرفی برای گفتن نداشتیم، اصلا خواهر و برادری شده بودیم برای هم ...

رفتن بچه مان برای هردویمان شوک بزرگی بود ... حوصله هیچکس را نداشتم، با کوچکترین حرفی و با کوچکترین تلنگری می رنجیدم و اشکهایم سرازیر می شد ... از تمام عاشقی های روزهای سه نفره شدنمان فقط آغوشهای دلسوزانه آقاسید برایم مانده بود، همانهایی که وقتی نصف شبها از صدای گریه ام بیدار می شد و دستش صورت خیس از اشکم را لمس می کرد، سرم را در آغوشش می گرفت و آرام نوازشم می کرد ... چند ماهی می شد که تنها رابطه ی زندگیمان به همین خلاصه می شد ...

دکتر می گفت: افسردگی گرفته ای... اخمهایش را درهم کشید و گفت: جمع کن خودت رو دختر گنده، برای بچه ندیدت اینطوری شدی؟ پس اون مادران شهیدی که جوان 18...19 ساله اشون رو دادند چی بگن !!!

تعجب کردم، اصلا به گروه خونی خانم دکتر نمی خورد که از این حرفها بزند!!! کلی دعوایم کرد ... از مطبش که بیرون آمدم، از خودم خجالت کشیدم ... راست می گفت خب ... به خودم گفتم :جمع کن خودت رو دختر ... حالا مگه چی شده ... این اتفاق برای خیلی ها می افته ولی بازم مثل قبل به زندگیشون ادامه میدن و برنامه های عادی زندگیشون رو انجام میدن ... دنیا که به آخر نرسیده ... وااااالا ...

یاد چند ماه پیش افتادم، یاد وبلاگ رضوان جون ... یاد اینکه با خودم قرار گذاشته بودم تا بشوم یک لیلی ... بشوم یک خورشید در خانه ام ... ولی حالا ... ستاره ای کم نور هم نبودم ... چه برسد به یک خورشید ...

عزمم را جزم کردم، باید زندگیم را نجات می دادم، باید از این سردی و بی روحی درش می آوردم ... این زندگی من بود ... باید تعمیرش می کردم ... باید می ساختمش ...

ادامه دارد ... 

.........................................................................................................................................

پی نوشت 1:

وقتی به گذشته نگاه می کنم، می بینم رفتن اون فرشته کوچولو یکی از مهربانی های خدا به ما بوده ... چون به گفته خانم چینی چیان « بچه زندگی رو «تر» می کنه .... یعنی اگه دو نفر زندگی خوبی داشته باشند و بچه دار بشوند زندگیشون خوب تر می شه و اگه دو نفر باهم رابطه ی خوبی نداشته باشند و همیشه در حال جنگ و دعوا و دلخورشدن از هم باشند زندگیشون بدتر می شه » مطمئنم اگر بچه ما به ثمر می رسید، نوع شناخت ما از هم و نوع رابطه امون باهم به خوبی الان نبود ... چرا که بعد از اون اتفاق و شناخت خودمون و ضعفهای درونیمون بود که تصمیم گرفتیم اول خودمون رو تربیت کنیم، و زندگی توام با خوشبختی برای خورمون بسازیم تا ان شالله زندگیمون بعد از بچه به گفته خانم چینی چیان خوب تر و خوشبخت تر بشه ...

پی نوشت 2:

ماهیان از آشوب دریا به خدا شکایت بردند، دریا آرام شد و آنها صید تور صیادان شدند!!! 

آشوب های زندگی حکمت خداست، از خدا دل آرام بخواهیم، نه دریای آرام!!!

پی نوشت 3:

صوت جــلـسـه دوم «خانم چینی چیان»

صوت جــلــسه ســوم « خانم چینی چیان»




طبقه بندی: روزهای بندگی من ، 

تاریخ : جمعه 14 خرداد 1395 | 12:15 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30