تبلیغات
 ¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸ - اعوذ بالله من الشیطان الرجیم ...

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم ...

به ساعت نگاه کردم ، هنوز فرصت داشتم ...

حلواها را تزئین کردم و روی میز چیدمشان، نگاهی به رولت نون و پنیر و سبزی ام انداختم و دست بردم و چند تا از ریحان هایش را که کمی نامرتب شده بودند را درست کردم ... چشمم به شربت خاکشیر افتاد که قطرات غلطانِ بر روی پارچش خبر از خنکی درونش می داد ... زبانم را روی لبهای خشکیده ام کشیدم و به سمت آشپزخانه رفتم ... در قابلمه را که برداشتم بوی خوب غذا مشامم را قلقلک داد ...

ـ هوووووم ... به به ... چی پختی خانمم ...

سربرگرداندم، نیشش تا بنا گوش باز بود ... من هم خندیدم ...

_ خب پس این غذا تحویل شما، حواست بهش باشه تا من برم یه دوش بگیرم و بیام ... مرغها ته نگیرن ها ...

دستش را بالا آورد و مثل نظامی ها پایی کوبید و گفت چشم قربان ...

خندیدم و گفتم قربان خودتی فرمانده ...


..................

نه انگار هر لحظه بویش بیشتر می شد ...

دستش را گذاشته بود زیر سرش و جلوی تلویزیون دراز کشیده بود، نفهمیدم خوابش برده یا نه ...

سریع خودم را رساندم ...

از وااااای بلندی که گفتم، پریده بود و صدای چی شده ؟ مضطربش را از پشت سرم می شنیدم ...

نصف مرغها سوخته بود ...

حالا باید چکار می کردم ؟

چهره ی مادرشوهرم جلوی صورتم آمد، دستپختش خیلی خوب بود، اصلا شهره ی فامیل بود دستپختش ... حالا اگر این مرغهای سوخته را می دید چه می گفت؟ دوباره از دسپخت خوب خودش و جاری ام برایم حرف میزد که دستپختشان شهره ی فامیل است و ای کاش غذایشان را با خودشان می آوردند !!!

با خودش چه فکر می کرد ؟که این دختر عرضه درست کردن یک مرغ را هم ندارد؟

که چقدر پسرش صبور است که غذاهای سوخته و ته گرفته مرا می خورد ... که کلی آدم بودند که منتشان را می کشیدند تا سید دامادشان شود ...

این فکرها و حرفها در ذهنم چرخ می خورد و چرخ می خورد و چرخ می خورد ... آنقدر چرخ خوردند که در کمتر از ثانیه ای مغزم فلج شد ...

فلج شد و شد آنچه که نباید می شد ...

جیغ می کشیدم سرش ... گریه می کردم و فریاد می زدم ...

و او فقط مات و مبهوت نگاهم می کرد ....

نگاه کردنهایش عصبانی ترم می کرد ... خشمگین ترم می کرد و فریادهایم را بیشتر ...

انقدر سرش فریاد زده بودم که صدایم دورگه شده بود ...

که ناگهان حرکت کرد ... آمد سمتم ... دستانش را بالا آورد ...

و...

و محکم بغلم کرد ...

شوکه شدم ... دلم نمی خواست که در آغوشش باشم ... تقلا کردم برای آنکه از میان بازوان قدرتمند و مردانه اش خودم را رها کنم ... ولی نمی شد ... هرچه تقلایم بیشتر می شد، آغوش او تنگ تر می شد و محکم تر مرا به سینه اش می فشرد ... سعی می کرد نوازشم کند ... گرمای دستان نوازشگرش را روی سرم احساس می کردم ... 

و خشمم ...

در کمتر از ثانیه ای فروکش کرد ... گرمای دستانش آب سردی شد بر روی آتش وجودم ... آرام شدم ... و صدای آرام ، آروم باشهایش آرام ترم کرد ... ذکر صلواتهایش در گوشم، آرامترم کرد ...

مغزم دوباره به کار افتاد ....

وااای خدای من، چکار کردم!!

چرا اینطور شدم!!

پس آن همه کلاس و تذکر و نکته همسرداری چه شد؟ چرا یادم رفت؟ چرا خودم را کنترل نکردم ؟

حالا گریه می کردم نه برای مرغها و غذای سوخته ام ... برای روح کوچکم ... برای ایمان خرده شیشه دارم ... گریه می کردم از شرم نگاهم به نگاهش ... از شرم رفتارم ... که او چقدر بزرگوارانه رفتار کرد و من چقدر کودکانه  ... که چقدر خوب شیطان بر من مسلط شد ... چرا همان اولی که شعله های خشم در درونم شروع به زبانه کشیدن کرد نگفتم اعوذ بالله من الشیطان رجیم ؟

معلوم است خب، به قول یکی از دوستان، ایمانت که خورده شیشه داشته باشد یعنی هنوز ریسمان شیطان برگردنت هست ... هنوز بنده شیطانی نه بنده خدا ...

                        

                         تا کوس انا الحق بزنی خودخواهی                           

در سرّ هویتش تو ناآگاهی

                          بردار حجابِ خویشتن از سرِ راه                            

 تا بودن آن هنوز اندر راهی

................................................................................................................................

++ پستهای ان مع العسر یسری هنوز ادامه داره ....

+++ این خاطره مال دو سال قبل هستش 

پی نوشت 1:

«اَلا اُنَـبِّـئُـكُمْ بِخیارِكُمْ؟ قالوا: بَلى یا رَسولَ اللّه‏ِ. قالَ اَحاسِنُـكُم اَخْلاقا اَ لْمُوَطِّـئُونَ اَكْنافا، اَ لَّذینَ یَأْلِفونَ وَ یُؤْلَفونَ »(بحارالأنوار، ج 71، ص 396، ح 76).

(آیا شما را از بهترین افرادتان خبر ندهم؟ عرض كردند: چرا، اى رسول خدا. حضرت فرمودند: خوش اخلاق‏ترین شما، آنان كه نرمخو و بی ‏آزارند، با دیگران انس می ‏گیرند و از دیگران انس و الفت می ‏پذیرند .)

(مولا علی (ع) در وصیتی به فرزندش امام حسن (ع) فرمود : پسرم ، بهره ات را از ادب غنیمت بدار ، و قلب خود را برای آن آزاد گردان ، زیرا قلب بالاتر از این است که به آلودگی بیامیزی ، و بدان که اگر کمبودی داشته باشی به وسیله ادب بی نیاز میشوی ، و اگر غریب و تنها باشی ادب دوست و همراه تو خواهد بود که با وجود آن وحشتی نخواهد بود.)

در روایات خوش اخلاقی و ادب دو تا ویژگی مهمی هستند که هرکس این دو رو داشته باشه حتما حتما حتما سعادتمند می شه و به کمال می رسه ...

آقاسید دو تا ویژگی خیلی پر رنگ در کنار تمام کم و کاستی هاش دارند ... اون دو ویژگی پر رنگ در ایشون یکی اخلاق خوب و دومی ادب خیلی زیاد ایشون ...

درستکه شاید ویژگی های خوب در من بیشتر از ایشون باشه ولی متاسفانه این دو ویژگی مهم در من کمرنگ تره ... من به اندازه ایشون خوش اخلاق و مودب نیستم ... و به قول یه بنده خدایی چه فایده داره وقتی کلی رفتار خوب داشته باشی ولی اون دو ویژگی در تو کمرنگ تر از بقیه رفتارهات باشه ...

حقیقت هم همینه ... به نظر من یکی از دلایلی که آقاسید به طور عجیبی به سرعت رشد کرد و بزرگ شد داشتن و پررنگ بودن این دو صفت در درونشه ... محمد عرب رو یادتونه ؟ همون مرد آمریکایی، ایران الاصلی که پارسال در ماه عسل با خانومش اومدند ... همون فرد بی خدایی و حتی مخالف خدایی که وقتی لذتهای لاس وگاس هم دیگه ارضاش نمی کردند قصد سفر به مهیج ترین و کثیف ترین و حیوانی ترین کارناوال دنیا رو کرد ... ولی در اثر یک اتفاق خیلی کوچک و روزمره متحول شد و به جای رفتن به اون کارناوال غرق شد در دریای قرآن ... و مسلمان شد ... من وقتی زندگی ایشون رو از زبانش شنیدم با خودم فکر کردم چطور شد که این اتفاق افتاد و خیلی سریع جواب گرفتم چرا که ویژگی خیلی پر رنگ در محمد عرب که خودش هم ناخواسته بهش اشاره کرد، خوش اخلاقی و ادب زیاد ایشون نسبت به دیگران بوده ...

وجود این دو ویژگی در انسان همون کاری رو می کنه که وجود هیدرازین در موشک انجام میده ... همونطور که سوخت هیدرازین باعث پرتاب و شتاب موشک می شه ... وجود این دوتا ویژگی در انسان هم ، باعث پرتاب و شتاب انسان به سمت رشد و کمال و سعادت می شه ...

(اطلاعات موشکی هم که بهتون دادم)

(از امام حسین (ع) سوال شد: ادب چیست ؟ امام فرمود: ادب آن است که از خانه خود که بیرون می روی، با هیچ کس برخورد نکنی جز آنکه او را برتر و بهتر از خود ببینی. موسوعة کلمات الامام الحسین (ع) صفحه ۷۵۰ حدیث ۹۰)

بر اساس تعریف امام حسین ما چقدر مودبیم؟


پی نوشت 2:

بعدها ازش پرسیدم چطوری شد یهو من رو بغل کردید ؟ گفت یک جایی خونده بودم که برای آرام کردن خشمِ طرف مقابلتون خوبه که لمسش کنید ... تماس حسی باعث آرام شدن طرف مقابل می شه ...

مردان هم نیاز به آموزش دارند ... البته غیر مستقیم


پی نوشت 3:

اگه دوست داشتید این لینک و لینکهای لینکش رو هم ببینید .


پی نوشت 4 :

یکی از راه های جلوگیری از دعوا و ناراحتی و یا حتی دانستن اینکه در موقع دعوا و ناراحتی چطور باید با طرف مقابل رفتار کنیم ... شناخت مودالیتی طرف مقابلمونه ...

این فیلم رو حتما ببینید ...








طبقه بندی: همسرانه ، 

تاریخ : شنبه 12 تیر 1395 | 12:30 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30