تبلیغات
 ¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸ - ان مع العسر یسری فان مع العسر یسری 8 ...

ان مع العسر یسری فان مع العسر یسری 8 ...

آمد کنارم نشست، از حالتش معلوم بود که چیزی می خواهد بگوید ...

نشانک را لای کتاب گذاشتم و در چشمهایش خیره شدم ...

_ جانم ؟気持ち のデコメ絵文字

من و منی کرد .... معلوم بود که مردد است برای گفتن ... ولی دل را به دریا زد و گفت ...

گفت و گفت و گفت ...

از اتفاقی که برایش افتاده بود و کاری که می خواست در مقابل آن اتفاق انجام دهد که آینده مان را تحت تاثیر قرار می داد ...

چشمانم برق زد ... نه از حرفهاش ... از اینکه برای اولین بار (من) شده بودم مخاطب مشورت گرفتنهایش ...

چرا همیشه برخورد با اولین بارها، جزو سختترین کارهاست まるまる のデコメ絵文字

باید به بهترین شیوه رفتار می کردم، با بهترین کلمات حرف میزدم ... تا اولین بارش، به آخرین بار تبدیل نشود ...

باید از این پیچ تاریخی زندگی ام به سلامت رد می شدم، تا یک عمر مشورت کردن با خودم را تضمین کنم ...

در سکوت به تمام حرفهایش گوش دادم ... فقط گه گُداری با تکان سر و ابروانم متوجه اش می کردم که کاملا حواسم پیش اوست ...

حرفهایش که تمام شد ، در دلم بسم الله ای گفتم و از صفت رحمانیت خدا کمک خواستم ...

لبخندی زدم، باید تشویش ذهنیش کم می شد، گفتم : آره خب ... حق با شما بوده (درصورتیکه فقط نصفش با او بود، حق را می گویم)، البته من نمی دونم ها ولی شاید ... و شروع کردم به گفتن نظرم ... گفتم و گفتم ... حالا اینبار او بود که تماما به حرفهایم گوش می داد ...

و درآخر لبخندی زدم و گفتم ... البته شما مردی و خودتون بهتر صلاح می دونید که چه کار باید بکنید ...

لبخند زد ...

گویا از پیچ زندگیم به سلامت عبور کرده بودم ...

..................................................................................................................................

پی نوشت :

سالهای اول زندگیمون ... از مسئله ای ناراحت بود امد پیشم و شروع به گفتن کرد، آخر گفت تو اگه جای من بودی چکار می کردی ؟ از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان که اون لحظه حس پروفسور بالتازار بودن بهم دست داد  و با همون ژست شروع کردم به راهکار دادن وقتی حرفهام تموم شد، اقاسید فقط تشکر کرد و رفت تلویزیون رو روشن کرد به فوتبال دیدن ... یعنی کاملا مشخص بود که حرف زدن با من در رابطه با اون موضوع زیاد براش جالب نبوده که اینطور عمل کرد و وارد غار تنهاییش شد ... چون مثل یه معلم شروع کرده بودم به حرف زدن و نصیحت کردن ...

بعدها از خانم چینی چیان شنیدم ..

«مردها از این که خانمهاشون در همه چیز و در خیلی مواقع نظریه ی درست و متقّن بدهد و در همه امور همه چیز بلد باشه خوششون نمیاد ....

خود ما که زن هستیم از دوستی که همه چیز رو می دونه و همه چیز رو بلده خوشمون نمیاد، حوصله امون سر میره.

وقتی جلوی همسرت همه چیز دون جلوه کردی و همیشه نظریات درست و متقن دادی در این صورت همسر شما دیگه نمی تونه جلوی شما جلوه کنه، خودی نشون بده، در واقع دیگه چیزی برای مطرح کردن جلوی شما نداره ...

پس در این مواقع مرد چکار می کنه ؟

شروع می کنه در مورد شما خیلی نظر دادن  و ایراد گرفتن، که شما خیلی هم مثبت نیستید ...

ما باید فرصت بدیم که مردمون در برابرمون جلوه کنه ....»


پی نوشت 2:

صوت جـلـسـه پـنـجـم خانم چینی چیان


ممنون می شم ایــنـــجـــا رو هم بخونید  ...





طبقه بندی: روزهای بندگی من ، 

تاریخ : یکشنبه 20 تیر 1395 | 07:35 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات


  • paper | خرید بک لینک قوی | از قدیم تا کنون
  • فروش رپورتاژ آگهی ارزان | فروش لینک ارزان