تبلیغات
 ¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸ - همین تغییرات کوچولوی کوچولوی کوچولو ...

همین تغییرات کوچولوی کوچولوی کوچولو ...

_ اووووووف، خدای من ....

دستم را به کمر زدم و گفتم:

_ آخه جای این قیچی اینجاست ...

حرصم درآمده بود، قیچی را جلوی آیینه ی دستشویی گذاشته بود و رفته بود ...

به تمییزی و آنکه هرچیزی سرجای خودش باشد به شدت حساسم، کوچکترین نامرتبی اعصابم را بهم می ریزد، و بارها و بارها به آقا سید تذکر داده بودم که هرچیزی را که بر می دارد وقتی کارش که با آن تمام شد بگذاردش سرجایش، به همین راحتی ... ولی انگار نه انگار ...

با عصبانیت قیچی را برداشتم و همانطور که به سمت اتاق می رفتم غر غر می کردم که بزار بیاد ... بزار بیاد بهش می گم ... اینکه نشد هی همه چیز رو ول کنه بره ...اه ....

قیچی را سرجایش گذاشتم و به آشپزخانه برگشتم و همینطور زیر لب غرغرهایم را می کردم ...

کمی که گذشت و عصبانیت لحظه ایم فروکش کرد، با خودم گفتم: خب که چی ؟ حالا خنده های همیشگیم رو هم نداشتم، اصلا غرغرهام رو هم ، همه رو بهش گفتم ... درست می شه ؟ خب اگه قرار بود با اینکارها درست بشه که تا حالا شده بود ... پس راه حلش این نیست ...

فکر کردم که خب ، پس راه حلش چیه؟

کمی سرم را خاراندم که ناگهان مثل ارشمیدس بشکنی زدم و گفتم: یــافــتــم ...

به اتاق رفتم ... کاغذی مربع شکلی برداشتم و رویش نوشتم :

 این قیچی واقعا جاش اینجاست؟

نوچ ، نوچ، نوچ، نوچ، نوچ ...

چه کار بدی ...

آخ، آخ ، آخ، آخ، آخ


و کلی هم شکلک مسخره و چشمک زن و زبان دراز برایش کشیدم ...شکلک های شباهنگShabahang

قیچی را دوباره همانجا جلوی آیینه دستشویی گذاشتم و کاغذ را رویش گذاشتم و رفتم دنبال کارهایم ..

خب این هم راهی بود دیگر، باید امتحانش می کردم ...

...

صدای زنگ خانه بلند شد ...

بعد از مراسم استقبال ، به آشپزخانه رفتم تا شربت سکنجبین خنکم را برای آقاسید آماده کنم و زیر چشمی حرکاتش را زیر نظر گرفتم ...

ناگهان صدای خنده اش از دستشویی بلند شد ...

بیرون که آمد گفت: نوچ، نوچ، نوچ،نوچ ، نوچ ... چه کار بدی ....

و همانطور که می خندید، به سمت اتاق رفت تا قیچی را سرجایش بگذارد ...

و طوری که من بشنوم می گفت: کارت خیلی باحال بود، خیلی خوشم اومد ....

......................................................................................................................

پی نوشت:

خلاقیت همیشه، برای اصلاح هر کاری جواب میده، آقا سید بعد از اون قضیه دیگه خیلی کمتر یادش میرفت که وسایلی که برداشته بزاره سرجاشون ...

غر زدن من یا تذکر محکم من در این مورد می تونست شاید یه تهدید بشه برای شروع یک دعوا .... خیلی این جمله رو دوست دارم که همیشه می شه از تهدیدها، فرصت ساخت ، فرصتی برای شاد بودن، خندیدن و حتی یاد دادن و یاد گرفتن ...

پی نوشت 2:

صوت جلسه هشــتــم خانم چینی چیان 

پی نوشت 3:

استاد بازیمون می گفت یه خانمی هست در فامیلشون که یه ایده جالب برای جمع بودن خانه اش داره ... می گفت یه سبد تهیه کرده به نام سبد آخ آخ ... و بچه ها هم کلی شکلهای خطر و هشدار کشیدن و چسبوندند بهش، می گفت تو خونه ما یه قانون که هست اینکه از ساعت 10 به بعد هر چیزی که روی زمین ولو باشه و سرجاش نباشه، میره تو سبد آخ آخ ... و بیرون نمیاد تا آخر هفته که فردی که اون وسیله براش هست حتما باید به ازای گرفتنش بهایی رو پرداخت کنه ... مثلا بچه ها یا باید کاری رو بکنند یا از غذایی محروم می شوند و همسرشون هم به ازای هر وسیله ای که میره تو سبد آخ آخ که مال ایشونه با 1000 تومان پرداخت کنه ... می گفتند بعد از یک مدت که این قانون تو خونه امون جا افتاد دیگه همه قبل از ساعت 10 همه وسایلشون رو میزارن سرجاشون و خونه کاملا تمییز می شه و همه چیز تا قبل از خواب میره سرجاش ...



 

یادمان باشد که 

تغییرات کوچک هستند که 

نتایج بــزرگــ را رقم می زنند ...





طبقه بندی: همسرانه ، 

تاریخ : جمعه 5 شهریور 1395 | 08:55 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات