تبلیغات
 ¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸ - دل قوی دار ...

دل قوی دار ...

خیلی لاغر شده بود، در واقع اصلا نشناختمش، دوستم رو می گم ... رمز موفقیتش رو که پرسیدم گفت، دارم براساس طب سنتی عمل می کنم ... صبحانه یک چیز گرم و مفصل می خورم، ناهارها هم دیگه نمی خورم، شام هم یه چیز گرم ولی خیلی سبک ...

از فرداش شروع کردم به سبک رژیم دوستم، رژیم گرفتن، صبح ها شیر با عسل با یه مقدار کمی ارده شیره می خوردم، ناهار رو هم حذف کردم و دیگه چیزی نمی خوردم تا شام، اونم یا یک غذای نونی درست می کردم و چند لقمه می خوردم یا اگه برنجی بود فقط 6 یا 7 تا قاشق ...

نتیجه اش فوق العاده بود، بعد از یک مدتی هرکس من رو می دید می گفت وااای دختر چقدر لاغر شدی تو ، چکار کردی ؟ و منم قند تو دلم آب می شد ... اربعین که رفتیم کربلا تو اون یک هفته غذام از همون حد رژیمم هم کمتر شد، چون می ترسیدم که مریض بشم، برای همین چیزی نمی خوردم ... قوت غالبم شده بود در روز یک مشت آجیل با کلی چایی عراقی ...

از کربلا که برگشتیم، سرفه هام شروع شد ... خب طبیعی بود، هر کسی که رفته بود مریض شده بود، برای همین بهشون توجه نمی کردم ... بعضی اوقات انقدر سرفه می کردم که نفسی برام نمی موند، وقتی ازم می پرسیدن ای بابا چرا اینطوری شدی تو ، می خندیدم و می گفتم: لامروتا ترور بیولوژیکیم کردن ، دیدن من اینقدر فعالم ردمو زدن ...

هر روز سرفه هام شدیدتر می شد و هر روز هم رژیمم رو سخت تر از روز قبل می کردم تا زودتر لاغر بشم ...سرفه هام و رژیمم و سرما و آلودگی هوا و وارونگی دما هم دست به دست هم دادند و چنان مریض شدم که هر روز غش و ضعف می کردم می افتادم وسط خونه ... جاتون خالی یه بارم وسط خیابون روی آسفالتهای بارون خورده ولو شدم، انقدر بامزه بود 

و اینطوری شد که دورم پر شد از انواع قرص های چرک خشک کن و ضد التهاب و اسپری های تنفسی و ویتامین و نوروبیون و مولتی ویتامین و آهن و از اینجور چیزها و مامان هم برای اینکه تقویت بشم، برام دو تا بلدرچین خرید که بخورمشون ...

بلدرچین ها رو باید می شستم و تمییزشون می کردم، تا حالا هیچوقت اینکار رو نکرده بودم، مرغ هامون رو هم همیشه خود مغازه دار تمییز می کنه و تحویل میده وقتی که بدن کوچولو بلدرچینها رو دست گرفتم که تمییزشون کنم، خیلی ناراحت شدم ... با خودم فکر کردم، ببین یه موجود خداوند باید به خاطر من الکی کشته بشه ...  وقتی تمییزش می کردم کلی از خانم یا آقای بلدرچین معذرت خواهی کردم که تو رو خدا ببخشید که تو رو به خاطر من کشتن ... شب که آقاسید اومد خونه تمام ماجرا و حس و حالم رو نسبت به بلدرچین براش گفتم، کلی خندید و گفت: اتفاقا کمال اونا اینکه ما انسانها بخوریمشون و عبادت خدا رو بکنیم ... گفتم: شرطش همینه دیگه، که بعد از خوردنشون عبادت خدا رو بکنیم، اینطوری به کمال میرسن دیگه، نه اینکه همچنان برای خودمون ول بچرخیم ...

برای همین تصمیم گرفتم برای اینکه اون بلدرچین به کمالش برسه، حتما یا یه چند تا صلواتی بفرستم ، نماز مستحبی یا قرآنی بخونم ، و کلا یه عبادتی انجام بدم ... همین کار رو هم کردم، شب موقع خواب یهو به خودم گفتم: ای خاک بر سرت دختر، این همه سال از عمرت گذشت اینطوری برای به کمال نرسیدن خودت عذاب وجدان نگرفتی و ناراحت نشدی ...

سعی کردم خوابم ببره، ولی نبرد ... آقا سید خوابیده بود، بلند شدم و گوشی رو برداشتم تا یه سری به تلگرام بزنم شاید یه کم که اونجا بچرخم خوابم بگیره، تلگرام رو که باز کردم یکی از دوستهام که یکی دوسالی بود ازش خبر نداشتم بهم پیام داده بود، عکس پروفایلش برام جالب بود، بازش کردم تا ببینم چیه، 80 تا عکس پروفایل داشت ، در تمام عکسهاش از عشقش به پسرش و لحظات شیرین مادری نوشته بود، خیلی زیبا بودند، خیـلــی ...

یاد خودم افتادم، کلا اینطور آدمی نیستم که با دیدن بچه و تعریف آدمها از بچه اشون اینطوری بشم ولی غریزه مادریم اون لحظه بدجور غلغلک داده شده بود، دلم خواست ... انقدر که بغض کردم، حتی گریه هم کردم، با خودم گفتم، ای خدا چی می شد از اون بالا یه ندا می دادی که ناراحت نباش، که دلم قرص بشه که ما هم بچه دار می شیم، که منم لذت مادری رو می چشم ... کلا ذهن و روحم خیلی مشوش شد و بهم ریخت، پا شدم رفتم توی اتاق تا خودم رو به یه چیزی سرگرم کنم و از این حالت در بیام ... وارد اتاق که شدم یه دفتر روی میز بود، برش داشتم و همینطوری بازش کردم، دفتر نکات قرآنیم بود که همیشه خطاب ها و نکته های خیلی زیبای قرآن رو توش می نویسم ، همینکه بازش کردم چشمم به این آیه افتاد ...


« لا تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنا »

 « غصه مخور، خدا با ماست » (40، توبه)

و زیر اون آیه این بیت رو نوشته بودم که ...


دل قـوی دار، که بـنـیاد بـقـا، مـحـکـم ازوسـتــ ...


دیوانه شدم ... این آیه در چنان لحظه ای ، چنان تاثیری روم گذاشت که ناخواسته به سجده رفتم ... اون شب، شب فوق العاده ای شد ... تا اذان صبح بیدار بودم ....

وقتی نماز صبح رو خواندم یهو یاد این حرف آیت الله فاطمی نیا افتادم که می گفتند:

(خودتان را معطل نکنید ، تا لطیف نشوید چیزی گیرتان نمی آید من اهل قسم نیستم ولی مجبورم ، دلم میسوزد، یک کلمه میگویم خانوم ها ، آقایون بشنوید، به حضرت زهرا سلام الله علیها قسم اگر لطیف نباشید چیزی گیرتان نمی آید!

خودتان را معطل نکنید ، هی روزی چند تا اوقات تلخی در خانه راه می اندازد ، عصبانی میشود ، از اینطرف هم میخواهد بشود زبدة العارفین ، عمدة المکاشفین ،یک بار این قسم را با تمام وجودم خوردم ، تا لطیف نشوید چیزی گیرتان نمی آید.

آقای علامه طباطبائی سرتاسر لطافت بود ، لطافت این مرد به جایی رسیده بود که به عمرش با کسی دعوا نکرده بود، زمانی که ما، در قم بودیم این بچه های قم از هشت سالگی دوچرخه بیست و هشت سوار می شدند، از بغل رکاب میزدند، یک بچه ای آمد زد علامه طباطبائی را لت و پار کرد ، افتاد رو زمین حالا ما باشیم چه میگوییم، خیلی دیگر آدم خوبی باشیم یک چیزی میگوییم دیگر ... این آقا بلند شد ، خیلی راحت ، اول رفت سراغ بچه،گفت:طوریت نشد؟! گفت : نه ، گفت : الحمد لله، خداحافظ.)

با خودم فکر کردم،من فقط نسبت به یه بلدرچین کوچولو  لطیف شدم و بعد چنین اتفاقی افتاد ... واقعیت اینکه دنیا معادلات خاص خودش رو داره و تمام افعال ما حتی اون کوچکترینش هست که نتایج این معادلات رو تعیین می کنه ...

دوستتـ دارم خــدا




طبقه بندی: نگاهت رو عوض کن ، 

تاریخ : شنبه 16 بهمن 1395 | 05:02 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30


  • paper | خرید بک لینک قوی | از قدیم تا کنون
  • فروش رپورتاژ آگهی ارزان | فروش لینک ارزان