تبلیغات
 ¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸ - بد ، خوب ، سخت ...

بد ، خوب ، سخت ...

روایت اول 

دعوت شدیم برای تولد جیگر خانم ، آن هم در یکی از رستورانهای جردن ...

به نظرم رستورانی در آن منطقه در شان ما نبود ... تلفن را برداشتم و زنگ زدم ... بعد از کلی حال و احوال و قربان صدقه رفتن های خواهر و برادری گفتم: داداش گلی ، این رستورانی که گرفتی چطور جاییه؟ فداتشم می دونی که علی آقا همه جا نمی تونه بیاد ...

_ خیالت جمع آبجی کوچیکه، وی آی پی گرفتم ...

آقاسید با هیئت امنای مسجدشان جلسه داشت و برای همین دیر می رسید، قرار شد من با مامان اینها بروم و آقا سید بعد نماز و جلسه شان بیاید ...

وارد رستوران که شدم، شوکه شدم، دقیقا در وسط رستوران پیانو زن و خواننده اش داشتند برای خودشان برنامه اجرا می کردند ... به اطراف نگاه کردم، مانده بودم که وی آی پی اش کجاست که خانم برادرم و خانواده اش را روی یک سن در گوشه ی رستوران دیدم، با خودم فکر کردم، این دیگه چطور وی آی پیه اینکه دقیقا تو چشم ملته که ... 

در دلم رخت می شستند ... بعد از سلام و احوالپرسی، دو سه دقیقه بعد از ورود ما خواننده اجرایش را تمام کرد و فقط موسیقی آرام پیانو بود که نواخته می شد ... با خودم گفتم خدا کنه خواننده دیگه شروع به خواندن نکنه که برادرم آرام در گوشم زمزمه کرد : دیدی آبجی کوچیکه به خاطر شما هماهنگ کرده بودم که وقتی اومدید دیگه خواننده نخونه، خیالت تخت تا آخرش راحت بشین ... خندیدم ... هم از محبتش خنده ام گرفت هم از اینکه، آخرش پیر می شوم تا به خانواده ام بفهمانم شان یک روحانی یعنی چه ...

آقاسید آمد ... از بین تمام مشتری های رستوران رد شد تا به ما رسید ... نگاه مردان و زنان رستوران را می دیدم، بعضی ها متعجب، بعضی ها بی تفاوت، بعضی ها هم سریع شالهایشان را جلو می کشیدند ...

شام خوردیم 表情 気持ち 顔文字 のデコメ絵文字 و حالا نوبت کیک و کادوها و جشن بود که آهنگ پیانو عوض شد و تولد تولدت مبارک را نواخت، آهنگش طوری بود که می شد رقصید و همه مشغول شدن به دست زدن و خواندن با آهنگ ... یا خداااااا ... 

سریع گوشی ام را درآوردم و پیام دادم، من آماده ام، اگر خواستید بریم ... جوابی نداد، نگاهش کردم ... پدرِ خانم برادرم داشت با او صحبت می کرد ... با شهید شاهرخ وعده یک روز نماز قضا و نایب الزیاره شدن کردم تا هرچه زودتر آهنگ قطع شود ... الحمدالله 5 دقیقه بیشتر طول نکشید انگار اشکالی به وجود آمده بود چون بعدش هم دیگر پیانو زن، آهنگی نزد ... 

روایت دوم

مامان با عصبانیت داد زد: فــــــــاطــــــــمه ...


می دانستم این عصبانیتش برای چیست، برای همین نیشم را تا بناگوش باز کردم و گفتم: جانم ...

ـ اینا چیه پوشیدی ؟

به مانتو و شلوارم نگاه کردم و گفتم: لباس دیگه و دوباره نیشم را تا بناگوش باز کردم ...

مامان دستش را به کمرش زد و لبهایش را ورچید و گفت: می دونم لباسه، با اینها می خوای بیای عروسی ؟

نه لباسم تو کیفمه، میام اونجا عوض می کنم ...

عصبانی تر شد ... لازم نکرده، این غربتی بازیا چیه در میاری ، بدو برو لباست رو بپوش ، یه ساپورتم پات کن که پاهات معلوم نباشه ...

ـ نه ، اینطوری پوشیده ترم، میام اونجا عوض می کنم ... و روسری ام را برداشتم تا سرم کنم ...

مامان بیشتر لجش گرفت: این چیه دیگه داری سرت می کنی ؟ موهات می خوابه ، همینطوری چادرت رو سرت کن بریم دیگه ...

ـ وا خاک به سرم، اینطوری موهام میاد بیرون که، نترس ان شالله که نمی خوابه و پوشیه ام را هم برداشتم ...Arabic Veil

مامان داشت حرص می خورد آمد چیزی بگوید ولی نگاهی به آقاسید انداخت و منصرف شد .... چادرش را روی سرش انداخت و از در بیرون رفت ... می دانستم همه چیز را از چشم آقاسید می بیند وگرنه مرا که اینطوری تربیت نکرده بود، من هم خوشحال روسریم را سرم کردم، پوشیه ام را زدم و دنبالش از در بیرون رفتم که صدایی مردانه از پشت سرم گفت: ممنونم ازت، دعای مادرم حضرت زهرا(س) همیشه پشت و پناهت باشه ....Heart Smile


روایت سوم 

قاه قاه می خندید ... خاله ام را می گویم ...

زیر چشمی به آقاسید نگاه کردم، سرش را پایین انداخته بود، معلوم بود که معذب شده ...

خاله ام جوان است هنوز 40 سالشم هم نشده است، دستش را دور گردن شوهرش انداخت و گفت، قربونت برم که انقدر بامزه ای ... همه صدای اوووووغ درآورند و خندیدند ...شوخی ها و خنده ها بالا گرفته بود، همه سربه سر هم می گذاشتند تا جمع بخندد و صدای قهقه های زن و مرد روی آسمان بود ... قبل از ازدواج خودم هم پای ثابت این شوخی کردن ها بودم ولی حالا  ... چشم دوختم به آقاسید ، با نگاهش گفت که برویم ... آرام وارد اتاق شدم چادر مشکی ام را سر کردم ... بیرون که آمدم همه با تعجب گفتند عه کجا ؟ و ماهم مثل همیشه بهانه زودتر رسیدن به مسجد آقاسید را آوردیم و آمدیم بیرون ...


روایت چهارم

تولد مامان بود، قرار بود غافلگیرش کنیم، هرچند که به برکت پیام تبریک بانکها و همراه اول خودش فهمیده بود ...

همه مان که جمع شدیم، زنگ خانه به صدا درآمد، عمو اینها بودند ... از آن طرفها رد می شدند آمده بودند به سر زدن ... آنها هم میهمان جشن تولد شدند، زن عمویم که حالا دیگر برای شام و تولد باید می ماندند پالتویش را در آورد و با همان کت و شلوارش نشست، کیک را که آوردند عمویم گفت آهنگ نمیزارید ؟ گفتند: عه، نه ... و خواهرم رو به من کرد و گفت : خواهر توی گوشیت آهنگ نداری ؟ متعجب گفتم: واقعا به نظرت باید داشته باشم ؟

ـ آخه قبلا داشتی ، گفتم الانم شاید داشته باشی ...

خجالت کشیدم ...

پسرعمویم ، 4 ساله است، با برادر زاده 3 ساله ام آمدند وسط به رقصیدن، اوضاع داشت خراب می شد، سریع شمع ها را روی کیک گذاشتم و بادکنکی هم به بچه ها دادم و  گفتم هر کی نزاره این بادکنک روی زمین بیفته برنده است و رو کردم به جمع و گفتم خیلی خب همه ساکت ، مامان می خواد شمع ها رو فوت کنه، فوت کرد و دست و جیغ به هوا رفت ،که دوباره سریع گفتم حالا همه بشینیم عکس دست جمعی ... کلا آن شب ، خودم شدم مجلس گردان تا اتفاقی نیفتد ... 


روایت پنجم

آمد نشست کنارم ، مظلومانه گفت: می شه باهات درد و دل کنم ؟

ـ جانم عزیزم ؟ چی شده ؟

از بعضی از رفتارها ناراحت بود، می گفت شان خودم و لباسم رعایت نمی شود ... حرفهایش حقیقتا درد و دلانه بود نه از سر اعتراض ... و حقیقتا هم حق با او بود ...حرفهایش که تمام شد با حالت مظلومانه تری از آقا سید گفتم: می دونم عزیزم، حق باتوئه ... ولی من چکار کنم ... این فرهنگ چندین و چند ساله خانواده منه و در عرض 5، 6 سال هم تغییر نمی کنه ... زمان میبره و صبوری شما رو می طلبه ... بعد شما که همه اینها رو می دونستید ، تو خواستگاری به شما گفته بودم که خانواده ام با خودم خیلی فرق می کنند ... بازم صبوری کن ... نمی شه که باهاشون صریح برخورد کرد که، نتیجه اش می شه این می شه که خواه، ناخواه از جمعهاشون طرد می شیم، طرد هم که بشیم که دیگه نمی تونیم روشون تاثیر بزاریم ، می تونیم ؟ ان شالله با کمک هم می تونیم ، می تونیم تاثیرگذار باشیم .. فقط مثل همیشه صبورانه در کنارم باش...


روایت ششم 

همه جمع شده بودیم خانه مامانی ... مادربزرگم را می گویم ...

صحبت راه اندازی یک صندوق خانوادگی شد ... همه موافق بودند، هرکسی شروع کرد به گفتن اینکه با اون پول چکار می خواهد بکند ...

آقاسید سینه ای صاف کرد و گفت: ببخشید یه مطلبی رو بنده عرض کنم ... الان این صندوق خانوادگی که دارید راه می اندازید اگه هدفتون این باشه که پول میزارم که بعدا پولش رو بگیرم تا فلان کار رو بکنم، می شه ربا و حرامه ... ولی اگه هدفتون رو این بزارید که این پول رو میزارم تا کار دیگران راه بیفته می شه قرض الحسنه و صحیحه ...

همه متعجب شدند، سوالها شروع شد ... اصلا سرآغازی شد برای پرسیدن سوالات شرعی دیگر در باب کسب و کار ...

بعدها همه گفتند، چقدر اون روز خونه مامانی خوب بود، یه چیزی یاد گرفتیم ...


+ گیر کردن بین دوتا دوست داشتن خیلی سخته، خانواده ات و همسرت ... بعضی اوقات سختی میانداری کردن بین این دو تا دوست داشتن واقعا تمام توانم رو ازم می گیره و احساس می کنم دارم کم میارم ...

++ خیلی وقتها هم لازمه خود آدمم برای احترام گذاشتن دیگران به شان و شئونش یه کاری بکنه خب

+++ فقط برای عروسی پوشیه میزنم وگرنه حجابم در حالت عادی پوشیه نیست ...

 





طبقه بندی: طلبگی بدون روتوش ، 

تاریخ : یکشنبه 24 بهمن 1395 | 10:56 ق.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30