تبلیغات
 ¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸ - نام تو مرا همیشه مست می کند ...

نام تو مرا همیشه مست می کند ...

دو روزی بود که حرف بینمان شده بود فقط سلام .. خداحافظ .. بله ... خیر .... 

ناراحت بودم، ناراحت که نه، دلم شکسته بود ... گفته بودم نگو، گفته بودم نکن، گفته بودم سرد می شوم ... ولی باز هم ادامه داده بود ... انقدر ادامه داد تا سرد شدم ...

می رفت ، می آمد ... دلبری می کرد... ولی انگار نه انگار ... قلبم هیچ تکانی نمی خورد، شده بود عین یخ ، سرد و بی روح ...

مایی که نهایتا ناراحتی و قهرهایمان ده دقیقه ای بیشتر طول نمی کشید، و آخرسر هم با یک چشم در چشم هم شدن قلبهایمان می لرزید و پغی میزدیم زیر خنده و همه چیز از یادمان می رفت، حالا با گل و شیرینی اش هم لبم به خنده باز نمی شد ...

باخودم فکر کردم تمام شد، دیگر همه چیز تمام شد ... روی تخت دراز کشیدم و چشمهایم را بستم ... تقه ای به در زد و وارد اتاق شد ... جابه جا شدن هوای اطرافم را حس می کردم، آمده بود تا دوباره شانسش را امتحان کند ولی نشد، باز هم قلبم تکانی نخورد، حتی نمی توانستم نقش بازی کنم ... سکوت کرد ... می دانستم متاصل شده، می دانستم پشیمان شده ولی خط قرمزم را رد کرده بود، خط قرمزی که بارها برای رد کردنش معذرت خواهی کرده بود ولی باز هم ردش کرده بود و حالا من ....

صدای آرام قدمهایش را می شنیدم که به سمت در می رفت، لحظه ای ایستاد ... با حالتی غمزده چیزی گفت ... چشم باز کردم ... کسی را واسطه کرده بود ...

به 6 سال و اندی پیش پرتاب شدم، جلوی امامزاده، در میان شهدا وقتی که باهم قرار گذاشتیم که زندگیمان را نذرشان کنیم، اصلا ایشان بزرگتر زندگیمان، با خنده گفت بود: هر وقت دعوایمان شد می رویم پیششان برای قضاوت ... و من هم با همان حیای دخترانه ام خندیده بودم به معنای تایید ...

و حالا چندین سال بعد از آن سالهای اول ، دوباره واسطه کرده بود بزرگترمان را، بزرگتری که جانِ عالم به فدایش ...

احساس گرما در قلبم کردم ... دوباره دلم محکم شد، یخ قلبم داشت آب می شد انگار ... من عاشق این بانو بودم ... اصلا عشق او بود که رسوای عالمم کرده بود که الّا و بّلا یکی از پسران او را می خواهم ...

بر روی تخت نشستم و با چشمانی نمناک زیر لب خواندم ...


من غلامی ز غلامان توام یا زهرا

مستمندی به سر خان توام یا زهرا

از زمانی که به خود آمده ام فهمیدم

خاطر آشفته و حیران تو ام یازهرا

.

........................................................................................................

+ شاید از نظر خیلی ها مسئله مهم نبوده باشی، ولی خب هرکسی یه خطوط قرمز برای خودش داره که به هیچ وجه حاضر نیست از طرف کسی نقض بشه حتی نزدیکترین فرد زندگیش ...

++ اینکه زندگی آدم صاحب داشته باشه خیلی خوبه، اینکه تمام لحظاتش رو نذر بهترین مردمان روی زمین کرده باشه که دستش رو بگیرند تا به خدا برسه خیلی عالیه ... اینطوری دیگه تک تک لحظات آدم هدر نمیره، انگاری توش یه هدف هست، یه حس خوب، اینطوری همیشه نگاهشون به زندگی آدم هست، دستت رو می گیرند تا نخوری زمین مثل یه مادر، مثل یه بزرگتر ...





طبقه بندی: همسرانه ، 

تاریخ : دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 | 10:25 ق.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات


  • paper | خرید بک لینک قوی | از قدیم تا کنون
  • فروش رپورتاژ آگهی ارزان | فروش لینک ارزان