تبلیغات
 ¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸ - بنفسی انتِ یا زینب (س) 2 ...

بنفسی انتِ یا زینب (س) 2 ...

مهمان ها که رفتند، مامان ازم پرسید:

ـ خب نظرت چیه ؟

یکی از ابروهایم را بالا انداختم و گفتم:

ـ مامانش خیلی پیر بود، من دوست دارم مادرشوهرم مثل شما جوون باشه ...

ـ خب پس اگه زنگ زدند، می گم نه ...

ـ ای بابا حالا من یه چیزی گفتم شما چرا جدی گرفتی خب ...

ـ ببین دخترم شما فقط قرار نیست که با خود آقا پسر ازدواج کنی ، خانواده اش هم مهم اند، نمی شه پسر رو جدای از خانواده اش دید ... اگه خوشت نیومده ، الکی مردم رو علاف نکنیم ...

خندیدم و گفتم: حالا اگه زنگ زدند، شما بگو بیان ، بزار من خود آقا پسر رو ببینم تا ببینیم چی می شه ...

می دانستم چون طلبه است مامان تمایلی به آمدنشان ندارد و از همین ابتدا می خواهد رای ام را بزند، وگرنه همیشه این مامان بود که با کلی حرف و سخن متقاعدم می کرد که جلسه دومی هم باشد ...

.

تماس گرفتند و قرار جلسه دوم گذاشته شد ...

شب 17 ربیع بود، برخلاف همیشه همه اعضای خانواده خانه بودند ... صدای آیفون که درآمد همه به سمت آیفون حمله ور شدند ... صفحه مانیتور آیفون پر از کله شده بود ... به هر زحمتی از پشت سر برادرم گردن کشیدم تا بتوانم آقای داماد رو ببینم ... به نظرم خیلی بزرگ آمد ... با خودم گفتم این واقعا 24 سال و خورده ایشه ؟؟؟

با باز شدن در ، همه به سمت اتاقهایشان فرار کردند ... من هم به سمت اتاقم رفتم، هیجان داشتم ... چادرم را سرم کردم و روی تخت نشستم ...

صدای سلام و احوالپرسی و همهمه ای بلند شد ... بعد از چند لحظه صدای قدمهای مامان را که شنیدم ، ناخودآگاه لبخند شیطنت آمیزی زدم ... خیلی دوست داشتم در این لحظه در سالن پذیرایی بودم و عکس العمل آقای داماد رو می دیدم ...

درست است که من همیشه دوست داشتم با طلبه ازدواج کنم ولی برای همسر طلبه ام هم معیارهایی داشتم، دوست داشتم همسر طلبه ام از آن طلبه های روشنفکر و امروزی باشد ... برای همین به مامان گفتم، ایندفعه برایشان قهوه درست کند و ببیند که بر می دارد یا نه و یا اصلا بلد است بخورد یا نه ...

بعد از بیست، بیست و پنج دقیقه ای صدای قدمهای مامان را شنیدم که به اتاقم نزدیک می شد ... روسری و چادرم را درست کردم و رو گرفتم تا آقای داماد بفهمد که در بیرون از خانه چطور رو می گیرم و دنبال مامان راه افتادم، قبلم تند ، تند میزد، انگار فرسنگها دویده بودم ...

وارد سالن پذیرایی که شدم، اول خواهرش را دیدم و در گوشه چشمم هیبت مردانه یک روحانی را ... با تمام وجودم سعی کردم تا خودم را کنترل کنم که نیشم تا بنا گوش باز نشود ... با خواهرش دست دادم و سلام و علیکی کردم و سرم را پایین انداختم و رو به آقای داماد سلامی کردم و روبه روی آقای داماد نشستم و رویم را باز کردم تا چهره ام را ببیند ... همانطور که سرم پایین بود، زیرچشمی نگاهش می کردم ... فنجان قهوه اش را هم دیدم ... خالی بود ... پیش خورم گفتم: یک امتیاز مثبت ...

مامان تعارف کرد تا میوه بخورند ... در همین حین که دست برد تا چاقو را بردارد، سر بلند کردم و در صدم ثانیه کاملا چهره اش را دیدم ... ای وااای من .... انگار آب یخ رویم ریختند، اصلا شبیه خواهرانش نبود ... من که فکر می کردم الان با طلبه ای به شدت زیبا روبه رو می شوم، حالا کاملا توی ذوقم خورده بود ... دروغ چرا ... چهره برای من مهم بود ... دوباره سرم را پایین انداختم و با خودم فکر کردم ... ای به خشکی شانس ،اینم نشد که ... در همین فکرها بودم که خواهر آقای داماد، از مامان اجازه خواست تا برویم و باهم صحبت کنیم ...

مامان گفت: خواهش می کنم .. و روبه من کرد و گفت: دخترم راهنماییشون کنید ... رویم را دوباره گرفتم و بلند شدم و با ببخشیدی جلو افتادم ، حواسم بود که کمی متمایل راه بروم که مثلا پشتم به ایشان نباشد، و یک طورهایی هم به ایشان نشان بدهم که انسان با ادبی هستم و اداب دانم ...  به سمت سالن ناهارخوری رفتیم، دستم را به سمت میز ناهارخوری دراز کردم و همانطور که سرم پایین بود، گفتم بفرمایید ...

یکی از صندلی ها را جلو کشید و نشست، من هم صندلی ای را که تقریبا روبه رویشان می شد را انتخاب کردم و نشستم تا بهتر بتوانم چهره شان را بررسی کنم ... هردومان ساکت بودیم که مامان میوه ایشان را آورد و گفت: چرا اونجا نشستید، بفرمایید اینجا و صندلی کناری من را بیرون کشید ... خیلی لجم گرفت، می خواستم بگویم، آخه مادر من ، اینطوری که من نمی تونم دقیق ببینمش که ...

و اینطوری بود که در کنارم نشست ...

مامان که رفت، گفت: شما بفرمایید ... می دانستم که اول من نباید شروع کننده باشم ... چون هم باعث می شود کمی شان خودم به عنوان یک دختر نجیب و باحیا پایین بیاید و هم اینکه اگر اول من شروع کننده باشم و شروع به صحبت کنم، اون تمام تمایلات من را از میان حرفهایم می فهمد و آنطور که من خوشم می آید صحبت می کند، نه آنطور که هست ... پس گفتم: نه خواهش می کنم، شما بفرمایید ...

ـ خب پس بسم الله الرحمن الرحیم ، الحمد لله ربّ العالمین ، و صلی الله علی سیدنا و حبیبنا ابا القاسم المصطفی محمد(ص) و ءاله الطیبین الطاهرین المعصومین ، سیا الحجة ، بقیة الله الاعظم ، روحی و ارواح العالمین له الفداء، أعوذُ بالله من الشیطان الرجیم ....

من سید علی .. هستم، به شماره شناسنامه ... ...

خنده ام گرفته بود، کاملا مشخص بود که اولین باری است که به خواستگاری می رود، خیلی ناشی بود ...


ان شالله ادامه دارد ...




طبقه بندی: خواستگاری، 

تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 | 11:38 ق.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات


  • paper | خرید بک لینک قوی | از قدیم تا کنون
  • فروش رپورتاژ آگهی ارزان | فروش لینک ارزان