تبلیغات
 ¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸ - بنفسی انتِ یا زینب (س) 5 ...

بنفسی انتِ یا زینب (س) 5 ...

عادت داشتم بعد از هر جلسه خواستگاری، سوال و جوابها را در مجمع خانوادگیمان مطرح کنم ... همه اعضای خانواده می نشستیم و در مورد سوال و جوابهای آقاپسر نظر می دادیم ... نظر بابا و برادرم برایم خیلی مهم بود ... به هر حال مرد بودند و خیلی بهتر از من، جنس مردانه را می شناختند ... می گفتم فلان سوال را پرسیدم و اینطور جواب دادند ... و چشم به دهان حاج بابایم می دوختم تا ببینم نظرش چیست ...

اواخر اسفندماه بود، حدود یک ماه و نیم از فرایند خواستگاریمان می گذشت ... تازه از دانشگاه آمده بودم ... کیف و چادرم را گوشه اتاق رها کردم و روی تخت ولو شدم ... از خستگی زیاد سریع خوابم برد که با تکانهای شدیدی از خواب پریدم ...

ـ هان .... چیه ؟ چی شده ؟

مامان دستش را روی دهانه ی گوشی گذاشت و با صدای خفه ای گفت: اسم چندتا از دوستهات رو بگو ..

ـ ها ... خب زهرا، مریم، رقیه، معصومه، فهیمه ...

ـ نه اسم دوستات، با شماره هاشون رو بگو ... تلفن را کمی بالا آورد و گفت: می خوان برن تحقیق...


تازه دوزاریم افتاد ... پتو را تا روی سرآوردم و دوباره دراز کشیدم و گفتم: آدرس دانشگاه رو بده... بگو برن اونجا ... از نگهبان تا رئیس دانشکده من رو می شناسن ... از هرکی که دلشون خواست برن تحقیق کنن...*

مامان هم اسم و شماره دوستان و آدرس محل کار و حوزه شان را گرفته بود برای تحقیقات ...

برادرم مامور زنگ زدن به دوستانش و دیدار با آنها شد و بابا مامور شد تا برای تحقیقات به حوزه شان برود و با شوهران خواهرش که از بچگی او را می شناختند و بزرگ شدنش را دیده بودند صحبت کند ...

بابا وقتی که به خانه آمد، لباس درنیاورده نشاندیمش روی صندلی میز صبحانه وسط آشپزخانه و همه دوره اش کردیم ...

از دیدن چهره های هیجان زده مان ذوق می کرد ... برق شیطنت را در چشمهایش می دیدم ... یک جمله می گفت و سکوت می کرد تا اوج هیجاناتمان را ببیند ...

ـ از مترو پیاده شدم ...

همه با هم گفتیم: خــــب ....

ـ رفتم سمت حوزه شان ...

ـ خــــــــــــــــب ...

ـ در حوزه بسته بود ....

ـ ااااااااااااااه ....

ـ ولی من از یه در دیگه رفتم تو ...

از برق شیطنت آمیز چشمهای بابا خنده ام گرفت، ولی استرس داشت خفه ام می کرد ... وااای بابا زود بگو دیگه ...

بابا خندید و تمام ماجرا را یک نفس گفت، از دیدارش با مدیر حوزه گفت از اینکه گفته بود پسر مودب و آرام و سربه زیریست و پدرشان مرد بسیار بزرگ وجلیل القدریست ... بابا با خنده گفت، وقتی می خواستم خداحافظی کنم مدیرشان بهم گفت: اگر با ایشان به نتیجه نرسیدید، ما اینجا طلبه زیاد داریمها ...

جواب تمام تحقیقات بابا و برادرم خوب بود، همه تاییدش کرده بودند ...

شماره موبایلهایمان از طریق خانواده ها رد و بدل شد تا هرسوالی که داریم بدون معطلی بپرسیم ... هربار که زنگ میزد، گوشی ام را برمی داشتم، دست مامان را می گرفتم، می نشاندمش کنارم و گوشی را روی آیفون می گذاشتم و صحبت می کردم ... مامان می گفت: من به تو اعتماد دارم، نیاز به این کارها نیست ... ولی من دلم می خواست نفر سومی باشد برای صحبتهایمان، به هرحال یک ماه و نیم بود که داشتیم به هم فکر می کردیم و من می دانستم که نباید دریچه قلبم را به رویش باز کنم، خوب می دانستم که تا قبل از عقد فقط قوه عاقله ام باید کار کند ...

عید شد و من وخواهرم مثل همیشه ساکمان را برای اردو جهادیمان بستیم ...

بعد از پایان تعطیلات عید قرار شد تا به منزل آقاپسر برویم برای صحبتهای نهایی ...

همه چیز خوب بود تا آن روز، روزی که شد، آغاز ماجرا و ورق برگشت ...


ان شالله ادامه دارد ...

..............................................................................................................................................................................................

* بعدها ازش پرسیدم، رفتید از من تحقیق کنید ؟ گفت: نه ... گفتم عه چرا ؟ شاید من آدم بی خودی بودم ... گفت: وقتی آبجی بهم گفت که گفتی کل دانشگاه من رو می شناسن برن از هرکی که می خوان تحقیق کنن، بهشون گفتم: این یا خیلی شر که همه می شناسنش یا خیلی فعال و درس خوان، و من از هر دوحالتش خوشم میاد و مطمینا درست زندگی کرده که ترسی نداره که آدمها در موردش چی می گن ...  :)

پی نوشت1:

حاج آقا دهنوی می گن ... انتخاب عاقلانه، ازواج عاشقانه ....  :)

پی نوشت 2:

فیلم سوالات خواستگاری در جلسه دوم دکتر فرهنگ، ایـنـجـــا ...





طبقه بندی: خواستگاری، 

تاریخ : جمعه 29 آبان 1394 | 09:56 ق.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات


  • paper | خرید بک لینک قوی | از قدیم تا کنون
  • فروش رپورتاژ آگهی ارزان | فروش لینک ارزان