تبلیغات
 ¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸ - بنفسی انتِ یا زینب (س) 6 ...

بنفسی انتِ یا زینب (س) 6 ...

قرار شد من و مامان و بابا به خانه شان برویم ...

نام منطقه ای که درآن زندگی می کردند خوب بود، جزو منطقه های نسبتا بالایی شهر محسوب می شد ... آدرس را گرفتیم و راه افتادیم ... بلاخره پرس جو کنان محله شان را پیدا کردیم ...

چشمم که به محله شان افتاد ... وا رفتم ...

یک آن احساس کردم در یکی از حلبی آبادهای تهران پا گذاشته ام ... انگار نه انگار که اینجا جزو یکی از مناطق پنجگانه تهران بود ... مناطقی که جزو مناطق شمال شهر محسوب می شدند ...

مامان و بابا سکوت کرده بودند .. زیرچشمی نگاهشان می کردم ... چهره مامان بهت زده، و اخمهای بابا درهم گره خورده بود ... می شناختمش ... می دانستم که این یعنی آنکه بهش برخورده است ... بابا زنگ خانه شان را زد ... در باز شد ...

بالای پله ها منتظرمان بودند ... حاج آقا و حاج خانم تا دیدندمان جلو آمدند برای روبوسی و بعد از آنها خواهرانش و در آخر سید علی ... با همه سلام و احوال پرسی کردیم و وارد خانه شان شدیم ...

وارد پذیرایی که شدم چشمانم گرد شد ... انگار غافلگیری های آن روز تمامی نداشت ...


نه مبلی .... نه بوفه ای ... نه کنسولی ... نه مجسمه ای ... نه تابلو فرشی و حتی نه لوستری ... هیچی در درون پذیراییشان نبود به جز چند پشتی و یک تلویزیون تقریبا 42 اینچ LCD که تناقضش با آن پشتی ها بدجوری توی چشم می زد ...

تعارفمان کردند برای نشستن ... من و مامان کنار هم در بین خانمها نشستیم و بابا کمی آنطرف تر در بین آقایان و سید علی تنها در گوشه ایی دیگر روبه روی من ...

در دلم آشوب بود ... زیر چشمی به آقای داماد نگاهی انداختم ... چهره اش نگران بود ... بزرگترها حرفهایشان را زدند ... برخلاف میل بابا، صحبت از مهریه هم شد ... بابا می گفت همان که مهریه عروسم کردم، مهریه دخترم هم همان است ...

عرف مذهبی ها ...

 110 سکه بعلاوه یک حج واجب و یک حج عمره ...

سید علی اجازه صحبت خواست ... اصل حرفش این بود که اگر خانواده ها راضی باشند 14 سکه مهر شود تا عقدمان را حضرت آقا بخوانند .. ولی به بدترین وجه ممکن مطرحش کرد ... و تیزهوشی شوهر خواهرش مانع از آن شد که کسی ناراحت شود، در واقع طوری بلافاصله بعد از صحبتهای سید علی حرف زد که انگار نه انگار ایشون صحبتی کرده بودند و حرفهایش نشنیده گرفته شد ... بدون قطعی کردن قرار بله برون و یا مقدار مهریه ای ، خداحافظی کردیم ... خب از ابتدا هم هدف از این دیدار، آشنا شدن با محل زندگیشان بود نه قرار بله برون و مهریه ای ...

سکوت کل ماشین را گرفته بود ... اضطراب داشت خفه ام می کرد ... دلم می خواست حاج بابایم حرفی بزند تا مطمین شوم آنچه که احساس کرده ام درست است یا نه ...دلم را به دریا زدم و پرسیدم :

ـ خب بابایی نظرت چیه ؟

و بابا همچنان در سکوت رانندگی می کرد ... فکر کنم 10 دقیقه ای گذشت که گفت:

ـ تو می تونی اینطوری زندگی کنی ؟ دیدی زندگیشون رو ... ظاهر و باطن همینه ... تو می تونی تحمل کنی؟

و حالا این من بودم که در جواب سوالهای بابا سکوت کردم ... حقیقتا خودم هم نمی دانستم ... شوکه شده بودم ... دودل شده بودم ... من دختر نازپرورده بابایم آیا می توانستم این طور زندگی کنم ؟

بابا که سکوتم را دید ادامه داد ...

ـ  تو تا حالا حسرت چیزی به دلت مونده ؟ تا حالا چیزی خواستی که همون موقع برات فراهم نکرده باشم؟ تو تا حالا سختی نکشیدی ... ببین باباجان زندگی مشترک شوخی بردار نیست ... هرکسی باید در سطح خودش ازدواج کنه ...

و چیزی در درونم می گفت تو نمی تونی اینطوری زندگی کنی ...


ان شالله ادامه دارد ...

...........................................................................................................................................................................................

پی نوشت  1:

فیلم سوالات خواستگاری در جلسه سوم دکتر فرهنگ ، ایـــنــــجـــــــا ....

پی نوشت 2:

ای رفیقان که سوی شهر حسین در سفرید ...

ابن دل غمزده و زار مرا هم ببرید ...

زیر یک پرچم و بیرق همگی سینه زدیم ...

شرط انصاف نبوده که شماها بپرید ...

فکر این مساله بدجور خرابم کرده ..

که چرا شاه کرامت دل من را نخرید ...

من شنیدم در این خانه بد و خوب یکیست ...

ولی فهمیده ام انگار شما خوب ترید ...

و ببالید به خود چون که رسیدید حرم ...

بین خوبان زمان از همه خوبان به سرید ...

به مقام علی اکبر که رسیدید مرا یاد کنید ...

++ التماس دعا از همه کسانی که دارن میرن ...





طبقه بندی: خواستگاری، 

تاریخ : سه شنبه 3 آذر 1394 | 01:00 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30


  • paper | خرید بک لینک قوی | از قدیم تا کنون
  • فروش رپورتاژ آگهی ارزان | فروش لینک ارزان