تبلیغات
 ¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸ - بنفسی انتِ یا زینب (س) 8 ...

بنفسی انتِ یا زینب (س) 8 ...

کلی تحقیق و پرس و جو کردم ، کلی فکر کردم ...

زنگ زده بودند تا روز آزمایشگاه را تعیین کنند ...

مامان نظرم را پرسید: بلاخره چکار می خوای بکنی ؟

کلی برایشان توضیح دادم، گفته ها و شنیده هایم را ... استدلالهایم را ... آخرش هم گفتم اگر شما از لحاظ اخلاق و رفتار تاییدشان می کنید .. من موافقم ...

بابا اخمهایش را درهم کشید: تو قرار که زندگی کنی ... نه من و مامانت ... بازم خوب فکرهات رو بکن، زندگی مشترک بچه بازی نیست که الان بگی آره فردا که یکم زندگی سخت شد، بگی نه ها ...

قرار آزمایشگاه گذاشته شد ...

به مامان و بابا گفته بودم، تمام آنچه که دغدغه شما و خودم هست رو می خواهم بهش بگم ... بی رودربایستی ... اگر پذیرفت و جوابهای منطقی و خوبی داد، باهاش میرم برای آزمایش ... وگرنه برمی گردم و همه چیز تمام می شه ...

آیفون روشن شد ... و چندلحظه بعد من در صندلی جلو، کنار حاج آقا نشسته بودم ...

ببخشید یک سری حرف دارم که 

ببخشید یه سری حرف دارم که به نظرم شنیدنش خیلی مهمه و می تونه زندگی آینده امون رو تحت شعاع قرار بده ... اگر موافق حرفهای بنده بودید که ان شالله میریم برای آزمایش ... اگر موافق نبودید و یا احساس کردید احتیاج به فکر کردن دارید، بنده پیاده می شوم و دیگه مزاحم وقتتون نمی شم ...

پذیرفت ....

هرآنچه که دغدغه خودم و خانواده ام بود را گفتم، تمام آنچه را که در زندگی برایم مهم بود و نمی توانستم در نظر نگیرمشان، تمام آنچه که برایم غیرقابل تحمل بود و افسرده ام می کرد ... هرآنچه که بود و نبود را گفتم ...

دیگر به سیم آخر زده بودم ... دلم می خواست همه چیز تمام شود ... خسته شده بودم از این بلاتکلیفی سه ماه ... دلم می خواست اگر بله می گویم با یقین باشد ... بدون هیچ شک و تردیدی و اگر نه می گویم هم با یقین باشد، بدون هیچ شک و تردیدی ... 

اصلا کار نداشتم که حرفهایم مودبانه است یا نه، ناراحت می شود یا نه ... اصلا دلم می خواست ناراحت شود ... تا ببینم چه می کند ...

به تمام حرفهایم گوش داد ... به چهره اش نگاه کردم ...

ـ تمام شد؟

ـ بله ...

چهره اش کاملا جدی بود ... جدی ... جدی ...

گفت که از اول متوجه بوده که کجا امده است خواستگاری، شرایط چیست... سبک زندگی های هر دو خانواده چیست ... می گفت ایشان هم مشورت زیاد کرده ... فکر کرده ، توسل کرده ... روایت برایم گفت که چرا اسلام به شانیت دختر در ازدواج تاکید می کند، به کفویت  تاکید می کند ... می گفت معتقد است دختر تا یکسال اول زندگیش باید نزدیک خانواده خودش زندگی کنه، تا کم کم به این باور برسه که مستقل شده ... کلا منبری رفتند برای خودشان ...

حدود یک ساعتی در ماشین باهم حرف زدیم ... حرفهایش که تمام شد ... گفت: با همه این حرفها من باز هم تمایل دارم با شما ازدواج کنم ... حالا نظر شما چیست؟

نگاهش کردم ... خیره شدم در چشمهایش ... چشمها هیچوقت دروغ نمی گویند ... سرم را پایین انداختم و گفتم: موافقم که بریم برای آزمایش ...http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_redface.gif

هرچه گشتیم آزمایشگاه را پیدا نکردیم ...

ماشین را به کناره خیابان کشید  پنجره سمت من را پایین داد و از مردی که کنار خیابان ایستاده بود، پرسیدند : ببخشید آقا آزمایشگاه فلان کجاست؟

مرد نگاهی به ما انداخت و چیزی نگفت ... حاج آقا به خیال اینکه نشنیده است، سوالش را دوباره تکرار کرد ... مرد با عصبانیت گفت: حاج آقا مگه کوری؟ 200، 300 متر جلوتره دیگه ....

لبخندی زدند، تشکر کردند و به راه افتادند ....

از برخورد مرد شوکه شدم ...http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_surprised.gif

بلاخره تابلو فوق العاده کوچک آزمایشگاه را دیدیم ... به زحمت جای پارکی گیر آوردند و پیاده شدیم ...

قلبم به شدت می تپید ... اضطراب داشتم ... برای اولین بار در خیابان در کنار یک روحانی راه می رفتم ... آزمایشگاه دراز و کوچک و خیلی شلوغی بود ... از پله های آزمایشگاه که پایین آمدیم ... نگاه ها به سمت ما چرخید ... خجالت کشیدم ... دلم می خواست هرچه سریعتر از آنجا می رفتم ... فشار نگاه ها اذیتم می کرد ... به این همه نگاه عادت نداشتم ولی حاج آقا عین خیالش هم نبود ... گفت: شما روی صندلی بنشینید تا من برم دنبال کارها ... روی صندلی نشستم، بعد از چند لحظه آمد و کنارم نشست...http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_smile.gif

ـ باید منتظر بمونیم تا صدامون کنند ...

دوباره نگاه ها روی ما متمرکز شد ... از اضطراب و فشار نگاه ها خیس عرق شده بودم ... بعضی از خانمها بدجور بهم زل زده بودند و من از آنکه کسی بهم زل بزند متنفرم ... خانمی که روبه رویمان بود ... بدحجاب بود ... یک شال سر کرده بود و موهای بلوندش را از هر طرف به بیرون ریخته بود و آرایش فوق العاده غلیظی داشت ... زیرچشمی به حاج آقا نگاه کردم ... می خواستم ببینم نگاه می کند یا نه ... موبایلش را درآورده بود و داشت می خواند ... مردمکم را به منتها الیه سمت راست حدقه چشمم چسباندم تا ببینم چه می خواند ... هرلحظه احساس می کردم الانه که چشمهایم چپ شود ... داشت زیارت عاشورا می خواند ...

صدایمان کردند ... آنکه خونم را می خواست بگیرد، مرد بود ... حاج آقا نذاشت ... گفت باید بگید یه زن بیاد ... بعد از آزمایش گفتند برید طبقه بالا برای کلاس آموزشی ... رفتیم طبقه بالا ... گفتند: شما اینجا بنشینید من الان میام ...

می دیدم هی از این اتاق به آن اتاق می رود ، از پله ها پایین می رود، بالا می آید  تا بلاخره بعد از نیم ساعت آمدند و گفتند : بریم، کارمان تمام شد ... عصری جواب آزمایش را می دهند ...

ـ پس کلاس آموزشی چی ؟ اگه این کلاس رو نریم جواب رو بهمون نمی دن ...

ـ نه من صحبت کردم باهاشون، گفتم تمایل ندارم شما کلاس رو برید ... نامه گرفتم که بدون این کلاس جواب رو بهمون بدن ....

می خواست چشم و گوشم باز نشود .. .http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_neutral.gif بنده خدا نمی دانست قبلا از دوستهایم پرسیده بودم که سرکلاسش چه می گویند ...

سوار ماشین که شدیم ، گفتند: موافقید بریم امامزاده علی اکبر ؟

و نیم ساعت بعد من چنگ انداخته بودم به شبکه های ضریح امامزاده و با تمام وجودم دعا می کردم برای خوشبختی خودم وحاج آقا و تمام جوانان کشورم ...

بالای سر یکی از قبرهای شهدای امامزاده نشسته بودند ... تا چشمشان به من افتاد بلند شدند، آبمیوه ای که خریده بودند را دستم دادند ... و کنار هم روبه روی قبر شهید نشستیم ....

باید به کلاس عصرم می رسیدم .... تا وارد کلاس شدم همه بچه ها ریختند سرم و مجبورم کردند از سیر تا پیاز اتفاقات امروز را برایشان بگویم ...

زمان بین دو کلاس عصرم بود که پیامی برای گوشی ام آمد ...

ـ سلام .... جواب آزمایش رو گرفتم ... مشکلی نیست .... الحمدالله ....

نمی دانم بچه ها از کجا فهمیدند متن پیام را ... شاید از لبخند روی لبم بود که صدای جیغ و دستشان به هوا رفت ...

ان شالله ادامه دارد ...

................................................................................................................................................................................

پی نوشت 1:

دوستانی که تهران هستند یا گذرشون به تهران می افته حتما یه سر به امامزاده علی اکبر چیذر بزنند ... خیلی خیلی حال آدم رو خوب می کنه ... 

پی نوشت 2:

صـــــوتــــــ کفـــویـــت یعنی چی؟ از دکتر فرهنگ ....

 صـــــو تــــــ کفـــویت اعتــقادی .... از دکتر فرهنگ ....

 صـــــو تــــــ کفـــویـــت نــگرشی .... از دکتر فرهنگ ...

 صــــــو تــــــ کفـــویـــت ادراکـــی .... از دکتر فرهنگ ...

 صــــــو تــــــ کفـــویـــت اقتـــصــادی .... از دکتر فرهنگ ....

 صــــــو تــــــ کفـــویــت فــرهنـگی ... از دکتر فرهنگ ...

 صـــــو تـــــــ کفـــویـــت ظـــاهری .... از دکتر فرهنگ ...


 دوست جون های مجردم حتما این صوتها رو گوش کنید ...




طبقه بندی: خواستگاری، 

تاریخ : یکشنبه 29 آذر 1394 | 04:07 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30