تبلیغات
 ¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸ - بنفسی انتِ یا زینب (س) 9 ...

بنفسی انتِ یا زینب (س) 9 ...

بعد از جواب مثبت آزمایش خون و جواب مثبت خودم برای آینده زندگی ام ...

قرار بله برون برای آخر هفته گذاشته شد ...

بابا به مامان گفته بود که آن روز فقط انگشتری رد و بدل کنند و یا شیرینی بخوریم ... همین ... حرفی از عقد و صیغه و محرمیت زده نشود که ناراحت می شوم ... فعلا همینطور باهم بروند و بیایند تا فکرهایمان را بکنیم ...

همه ی سعی حاج بابایم این بود تا زمان عقد را عقب بیاندازد تا شاید نظرم عوض شود ... نه به خاطر اینکه داماد پسر بدی بود یا مشکلی داشت  ... نه ... به خاطر آنکه معتقد بود من آدم این میدان نیستم، من توان زندگی با یک طلبه را ندارم و یک طلبه نمی تواند خوشبختم کند ... هم زندگی خودم و هم زندگی پسر مردم را خراب می کنم ...

پنجشنبه شد ...

قلبم در دهانم می زد ... در عالم خودم بودم که 

در عالم خودم بودم که با صدای برادرم به خودم آمدم ... دفتر بله برونی را که حاج آقا به سلیقه خودش خریداری کرده بود را جلویم گرفت ... چشمکی زد و به دفتر اشاره کرد تا زیر تعداد مهریه را امضاء کنم ...

نگاهی گذرا به جمع کردم و تا یکی از آن امضاهای دایره ای کله گنده ام را زیر امضاء عج وجق حاج آقا کشیدم صدای صلوات جمع بلند شد ... لپهایم گل انداخت ... خجالت کشیدم خب ...

بعد از آنکه دفتر بله برون را همه به عنوان شاهد امضاء کردند ... حاج آقای پدر رو به بابا کرد و گفت: خب حاج آقا اجازه می دید، خطبه عقد خوانده بشه ؟ ... بابا سری تکان داد و گفت: اختیار دارید حاج آقا، اجازه ما هم دست شماست ...

شوکه شدم ... اصلا توقع چنین جمله ای را از بابا نداشتم ... آن همه اصرار و تاکید به مامان برای آنکه امشب عقدی نباشد پس چه شد یکهو .... اصلا فکرش را هم نمی کردم که امشب به عقد مردی عمامه به سر در بیاییم ....

چند لحظه بعد من و حاج آقا با صدای صلوات بلندی، کنار هم روی مبل نشستیم و حاج آقای پدر رو به روی ما از من سوال می کرد که آیا اجازه می دهم که وکیلم شود ؟

و من بعد از بار سوم بدون هیچ معطلی و بدون اینکه حتی بگویم با اجازه بزرگترها و پدر و مادرم، بلند بـلـه را گفتم ... آخر می ترسیدم آن حرفها در عقد اشکال ایجاد کند ...*

چهار ساعت بعد وقتی همه رفتند و خانه ساکت شد، انگار تازه مامان و بابا به خودشان آمدند ... تازه متوجه شدند چه اتفاقی افتاده است ...دیدم که بابا خودش را روی مبل رها کرد و سرش را در دستانش گرفت و صدای گریه مامان از اتاقشان می آمد ...

انگار این تازه اول ماجرا بود ...

.......................................................................................................................................................................................

در خاطرات عقد حضرت آقا خوانده بودم که قبل از آنکه دختر خانمها بله را بگویند بهشان می گفتند که بدون اجازه گرفتن از کسی و یا حرفی فقط بله را بگویید ... چون در عقد اشکال وارد می کند ... 

پی نوشت :

 عکس دفتر بله برونی که آقا سید به سلیقه خودشون خریده بودند ....




طبقه بندی: خواستگاری، 

تاریخ : دوشنبه 21 دی 1394 | 08:51 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30