تبلیغات
 ¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸ - خواهر کوچیکه ...

خواهر کوچیکه ...

خبر ازدواج من با یک " آخوند" مثل بمب در فامیل ترکید ...

هیچکس باورش نمی شد، دختر حاجی ، یکی از تاجرهای بازار به عقد یک طلبه ی ساده ای در بیاید که از دار دنیا فقط یک ماشین دسته دوم دارد و زندگی اش را هم با شهریه ی طلبگی می خواهد تامین کند ...

هرکه خبر را می شنید، به خانه مان زنگ می زد ...

_ حالا چرا آخوند ؟ حداقل یه بسیجی یا یه سپاهی، چرا آخوند خب ؟؟ مگه آدم قحط بود ...

_ دخترت رو با دستهای خودت بدبخت کردی ...

_ باورم نمی شه، کار خودتون رو کردید ؟؟

_ حالا چند وقت دیگه که سرش هووو اومد، می فهمید چه اشتباهی کردید ... آخوندند دیگه می گن اسلام گفته چهارتا بگیر ...

حرفهای نوه عمه و نتیجه خاله و ندیده عمو از یک طرف و دعوای مفصل خانواده پدریم با حاج بابایم از طرف دیگر مامان و بابا را تحت فشار قرار داده بود ...خانواده پدری ام تا حدودی با ما قطع رابطه کردند حتی برای جشن نامزدی ام هم نیامدند ... آخر ازدواج من با یک " آخوند" را توهین به خودشان می دانستند .... فکر می کردند ما به عقاید و تفکراتشان دهن کجی کرده ایم ... به هرحال به نظرشان یک آخوند در فامیل یعنی نفوذی رژیم ...

از دانشگاه که برگشتم، 

از دانشگاه برگشتم، مامان ناراحت و عصبی بود، معلوم بود که خیلی دارد خودش را کنترل می کند تا من متوجه ناراحتی و عصبانیتش نشوم ... بعد از آنکه کلی اصرار کردم و قربان صدقه اش رفتم، آخر سر گفت: داییت زنگ زده بود ... می گفت زنداییت گفته ما اشتباه کردیم، نباید با ازدواج تو موافقت می کردیم ... اول باید خواهرت ازدواج می کرد بعد تو ... حالا که تو ازدواج کردی، دیگه کسی به خواستگاری خواهرت نمی یاد ... صورت مامان گَر گرفت ... گفت :منم گفتم دخترهای من بزرگتر دارند، مسلما ما خودمون بهتر می دونیم که چکار باید بکنیم ...

دایی هم ناراحت شده بود و با مامان قهر کرده بود ...

دلم گرفت ... ازدواج من به عنوان دختر کوچکتر، آن هم با یک طلبه فشار زیادی را به خانواده تحمیل کرده بود ... و خدا می داند که من این را نمی خواستم ...

خواهرم از اول راضی بود ... خودش بارها رضایتش را گفته بود ... از خیلی قبل ترها ، از اولین خواستگاری که مامان و بابا برایم راه داده بودند ... همیشه به من می گفت اگر کسی را پسندیدی، بله را بگو ، من راضی ام که تو زودتر از من ازدواج کنی ...

ولی حالا حرفهای مردم همه مان را آزار می داد ...

حرفهای نوه عمه و نتیجه خاله و ندیده عمو و دوست و آشنا در مورد آخوندها کم کم داشت روی مامان تاثیر می گذاشت، هر روز صبح با صدای خفه ی گریه ی مامان که از بالای سرم می آمد از خواب بیدار می شدم، بارها به طور غیر مستقیم با چشمانی نگران بهم گفته بود که اگه پشیمون شدی بهمون بگو، هنوز دیر نشده ها ...

بابا کم حرف شده بود، دیگر مثل قدیم سربه سرم نمیگذاشت ...

و خواهرم ...

بیشتر غم و غصه ام برای خواهرم بود ... هیچوقت فکر نمی کردم با ازدواج من، آدمها اینقدر اذیتش کنند، اینقدر نیش و کنایه اش بزنند ... ولی او هیچوقت چیزی نمی گفت و باز هم مثل گذشته می گفت و می خندید ...

خودم هم از حرفها و حدیثهای آدمها در امان نبودم ... هرکه مرا می دید و از خبر ازدواجم با یک طلبه مطلع می شد ... چیزی می گفت، متلکی می انداخت و اگر می دانستند که زودتر از خواهرم ازدواج کرده ام یا بهم تهمت هول بودن و خودخواه بودن می زدند و یا برچسب (......) ...

آقا سید همه اینها را از حالات و رفتارهای فامیل می فهمید، می فهمید که زیر ذره بین است ، گفته بودم که طلبه ندیده اند ... گفته بودم فامیل تمام تصورشان از طلبه ها تعریف شبکه های ماهواره ای از آخوندهاست ... می گفت: می فهمم، درستش می کنم ...

و انصافا هم تا حد زیادی درستش کرد، بعد از سه، چهارماه می دیدم که نگرانی های مامان و بابا کمتر شده ... چشمهای مامان دیگر نگران نبود و بابا بازهم سرحال شده بود ... حتی یکبار که به یک مهمانی فامیلی دعوت شده بودیم ،هنگام خداحافظی یکی از مردهای فامیل با خنده به پشت سیدعلی زده بود و گفته بود وااای سید جون اگه همه آخوندها مثل تو بودند دیگه کسی از آخوند جماعت فرار نمی کرد ...

......................................................................................................................................................................

پی نوشت1:

یه بار مهمونی که خونه عمه ام دعوت بودیم، استکانهای چای رو جمع کردم و بردم توی آشپزخونه وقتی وارد آشپزخونه شدم خیلی تعجب کردم، روی تمام درهای کابینتهای پایینی آشپزخونه یکی درمیون عکس امام و آقا چسبیده بود ... از عمه ام پرسیدم این عکس ها رو برای چی اینجا زدید ؟ گفت: آریانا خیلی دوست داره که کابینتها رو بریزه بهم و همه چیزهای توش رو بریزه بیرون برای همین منم عکسهای اینا رو زدم تا بترسه و دیگه نره سمت کابینتها ... 

دخترعمه ام سه سالشه، یه دختر شیرین و کمی بازیگوش ... جالبه هروقت آقاسید رو می بینه بغض می کنه و سریع میره تو بغل باباش قایم می شه ... 

پی نوشت 2:

لفظ آخوند لفظی که عموما فامیل ها و دوست و آشنا از آن استفاده می کنند که بار معنایی منفی داره ...طلبه لفظ درست تریه ...

پی نوشت 3:

می گویند: حرفها هم دست دارند، دست های بلندی که گاهی گلویی را می فشارند و نفس می گیرند ...

می گویند: حرفها هم پا دارند، پاهای بزرگی که گاهی جایشان را روی دلی می گذارند و برای همیشه می مانند. 

می گویند: حرفها هم ...

سنجیده سخن گفتن از سکوت هم دشوارتر است ...

رسول خدا (ص) فرمودند: (کسی که مومنی را اندوهگین سازد، آن گاه دنیا را به او ببخشد، این بخشش، گناه او را جبران نمی کند و پاداشی هم ندارد.)

امام رضا (ع) از پیامبر (ص) نقل می کنند: آن گاه که بدون حق مومنی را برنجاند ، مانند این است که خانه کعبه و بیت المعمور را ده بار ویران کرده باشد و مثل این است که هزار ملک از ملائکه مقرب الهی را به قتل رسانده باشد.

پی نوشت 4:

خواهر نقطه اش که بیفته پایین می شه جواهر، پس خیلی فرقی باهم ندارن، خواهر که داشته باشی اگر یه دنیا هم دشمنت باشند، خواهرت رفیقته ...

بعدا نوشت:

قبلا یه شرح حال مختصری از خودم نوشته بودم، اون مطلب رو می تونید از ایــنـجـا بخونید ...




طبقه بندی: خواستگاری، 

تاریخ : سه شنبه 20 بهمن 1394 | 09:36 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30