تبلیغات
 ¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸ - یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد ...

یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد ...

سرم را پایین انداختم، احساس می کردم لپهایم گل انداخته اند، از گفتنش خجالت می کشیدم خب ... گفتم: حقیقتش من همیشه دوست داشتم که لباس عروس تنم کنم از این دامن پف پفی ها ... و گونه هایم بیشتر تر گل انداخت ...

خندید ...

گفت: باشه، هم برات عروسی می گیرم هم دامن پف پفی ...

و دوتایی کلی خندیدیم ...

بلاخره بعد از کلی گشتن، تالاری پیدا کردیم که به پولمان می خورد ، خوبی تالار این بود که خودش فیلمبردار و عکاس مطمئن هم داشت ... بعد از آنکه خانمی که مسئول فیلمبرداری و عکاسی بود تمام منوهای فول آپشن و قیمت قشنگش !! را با آب و تاب برایمان توضیح داد، به او گفتم: اگه ما هیچکدوم از این امکانات منوها رو نخوایم قیمت چند می شه؟ با تعجب گفت: یعنی قیمت پایه؟ می شه 300 هزار تومان ....

تعداد عکسهای آتلیه و سالن را هم انتخاب کردیم، عکسهای آتلیه که دانه ای 8000 تومان بود 15 تا و عکسهای سالن که دانه ای 5000 تومان بود 25 تا ... بنده خدا خانم مسئول کلی از دستمان کلافه و عصبانی شده بود که با این تعداد عکس نمی شود آلبوم درست کرد، و وقتی که بهش گفتم آلبوم نمی خواهم کم بود که از سرش دود بلند شود ....


رضایت چهره ی آقا سید از همه چیز برایم مهمتر بود خب،او فقط به خاطر دل من می خواست که عروسی بگیرد وگرنه خانواده اش که گفته بودند به جای عروسی گرفتن یک سفر زیارتی  بروید و بعدش هم بی سر و صدا بیایید بروید سر خانه و زندگیتان ...

یک روز که مثل همیشه رفته بودیم پاتوق ساکت و سرسبز همیشگیمان و از آن بالا کل تهران دود گرفته را نگاه می کردیم، با محبت در چشمهایم نگاه کرد و گفت: شما الان همسر یه طلبه ای مگه نه ؟

نیشم را تا بناگوش باز کردم و گفتم: بـــله ...

_ راضی ای ؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: بـــله ...

_ پس می شه یه خواهشی ازت بکنم؟

_ شما سروری آقا ... بفرما

_ می شه لباس عروست رو پوشیده انتخاب کنی ؟

_ جانم؟؟؟؟؟؟تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید

چشمهایم گرد شد ... لباس عروس پوشیده دیگه چه شکلیه؟ مگه لباس عروس پوشیده هم داریم؟ اول فکر کردم منظورش از این لباس عروسهاست که برای پوشیده کردنش یک کت کوچک هم برای لباس می دوختند و من چقدر از این مدل لباس عروس بدم می آمد ....

ولی وقتی که توضیح داد فهمیدم نخیر، منظورش لباس عروس آستین دار است ... مثل لباس عروس خواهرش که در دهه 60 ازدواج کرده بود ... 

گفتم: آخه از این لباس عروسها دیگه نیست ...

_چرا از آبجی که پرسیدم می گفتن تک و توک هست بعد تو که نمی خوای بخری می خوای بدی برات بدوزن، می تونی خودت طرحش رو بهشون بدی دیگه ...

از پیشنهادش اصلا خوشم نیامد ولی برای اینکه توی ذوقش نزنم خندیدم و گفتم باشه روش فکر می کنم ...

مغازه های کمی ، دو ، سه مدل در ژورنالهایشان مدل لباس پوشیده داشتند، خب معلوم بود ... آخر اینجور لباس عروسی که مد نبودند ...

بلاخره با همفکری و نظر خانواده آقاسید و مامانم ... طرح نهایی یک لباس عروس که هرکدام از اجزایش را از یک ژورنال برداشته بودند را با قیمت 350 هزار تومان انتخاب کردیم و من شدم اولین عروسی که در فامیل لباسش پوشیده بود ...

می دانستم هزینه های آرایشگاه بالاست، بلاخره چندماه قبلش بابا برایم جشن نامزدی گرفته بود و هزینه ها دستم بود، برای همین وقتی گفت یکی از دوستان خواهرش که زیرزمین خانه شان را آرایشگاه کرده است و می تواند تنها با 200 هزار تومان  آرایش عروس را هم انجام بدهد قبول کردم، ولی هیچ چیز به مامان اینها نگفتم ... هروقت که بحث آرایشگاه و اسم و رسمش که می شد طفره می رفتم و بحث را منحرف می کردم ... آخر برای مامان اینها و فامیل اسم و رسم آرایشگاه خیلی مهم بود، کلاس داشت خب   و من هم چون نمی خواستم ناراحتی پیش بیایید، بهشان نمی گفتم ...

با توافق خودمان دو تا کارت دعوت عروسی بیشتر سفارش دادیم، یکی را برای امام زمان و دیگری را هم برای امام رئوف ...love smileys

غذای عروسیمان هم دو جور بود که روی میزها سرو می شد، باقالی پلو و جوجه کباب با سالاد کاهو و یک نوع ژله ...

از قبل به همه سپرده بودم که عروسی، عروسی یک طلبه است پس از رقص و اینها خبری نیست، گفته بودم که اولین کسی که بلند شود برخورد می کنم و خانواده که می دانستند من هیچوقت با کسی شوخی ندارم، حواسشان را کاملا جمع کردند ...

آقا سید از قبل به من سپرده بود که به خانواده بگویم که اصلا در خیابان و نزدیک خانه مان بوق بوق نکنند، دیر وقت است و مردم خوابند ... خدایی نکرده از خواب می پرند و حق الناس به گردنمان می آید ... با اینکه پذیرفتنش از طرف خانواده سخت بود ولی پذیرفتند و فقط فلاشرهای ماشینها بود که روشن و خاموش می شد ...

لحظه ی خداحافظی از همه سخت تر بود وقتی که بابا ، من و آقاسید را دست به دست هم داد، و همه خداحافظی کردند و رفتند بغض گنده ای راه گلویم را بسته بود، خیلی خودم را کنترل کردم که اشکهایم سرازیر نشود ولی وقتی که خواهرم به عنوان آخرین نفر بغلم کرد، های های زدم زیر گریه ... بنده خدا چادرش از کرم پودرهای صورتم سفید شد ...

و اینچنین بود که زندگی مشترک ما آغاز شد ...

.................................................................................................................................................

پی نوشت:

جالب بود که اکثر فامیل از مدل لباسم خوششون اومد و بعد از من، خیلی از فامیل و دوست و آشنا که حتی چندان مذهبی هم نبودند، لباس عروسشون رو پوشیده انتخاب کردند ... جالبه که وقتی لباس عروسم رو پوشیدم خودم هم احساس کردم که این نوع لباس خیلی شکیل تر و سنگین تر برای یک عروس ...
 

پی نوشت 2:

اون زمان، آلبوم دیجیتال یک میلیون تومان و آلبوم ساده 100 هزار تومان بود، بعد از اینکه عکسها رو گرفتیم منم رفتم سر بازار بزرگ، یک آلبوم خریدم  فقط 12000 هزار تومان ... شکلک های شباهنگShabahang

پی نوشت 3:

بالای شهرک شهید محلاتی واقع در مینی سیتی، جایی سرسبز بر بام تهران ... طلائیه واقع در انتهای اتوبان بابایی ... جنگل لویزان به خاطر بزرگ بودن و مکانهای دنج داشتنش مکانهای خوبیه برای خانواده و زوجهای مذهبی ... اگه اهل کافه رفتن هم هستید، کافه نخلستان و کافه کراسه دو کافه ای هستند که فضایی کاملا مذهبی با مراجعه کننده های کاملا مذهبی داره ... اگه کسی مکانهای دیگه ای هم می شناسه ممنون می شم که معرفی کنه ...

پی نوشت 4:

قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم:

(لا ولیمة الا فی خمس: عرس او خرس او عذار او وکار او رکاز.)

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:

سور و ولیمه در پنج مورد است:

1- عروسی 2- تولد اولاد 3- ختنه کردن نوزاد 4- خریدن خانه 5- بازگشت از سفر مکه.(من لا یحضره الفقیه، ج 3، ص 263)

همچنین ایشان می فرمایند :

قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم:

«ان من سنن المرسلین الاطعام عند التزویج.»

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:

سور دادن و اطعام در ازدواج، از سنت پیامبران است.(فروع کافی، ج 5،ص 367)




طبقه بندی: خواستگاری، 

تاریخ : سه شنبه 27 بهمن 1394 | 05:12 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30