تبلیغات
 ¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸ - بیایید خودمان را هم خانه تکانی کنیم ...

بیایید خودمان را هم خانه تکانی کنیم ...

نوبت کمد دیواری بود که باید می تکاندمش ....

تمام لباسها را بیرون آوردم، روی تخت ریختم و اسکاچم را در آب تایدی که از قبل درست کرده بودم فرو بردم و شروع به شستن در و دیوارهای کمد دیواری کردم ...

کارم که تمام شد، بین لباسها نشستم تا هم مرتبشان کنم و هم لباسهایی که دیگر کهنه شده بودند و نیازی به آنها نداشتیم را از بقیه جدا کنم ...

چشمم به مانتوی اناری رنگم افتاد ... وااای که چقدر رنگ و طرحش را دوست داشتم ...

انگار همین دیروز بود ... یک سالی بیشتر نبود که از زندگیمان می گذشت، جلوی آیینه ایستاده بودم و با ذوق به خودم نگاه می کردم و از دیدن سمفونی زیبایی که از ست شدن کیف و مانتویم به وجود آمده بود، چشمهایم برق میزد ... اقا سید در درگاهی در ظاهر شد ...

با ذوق گفتم: قشنگه؟؟؟


هیچ چیز نگفت، حتی خطوط صورتش هم تغییری نکرد، با کمی مکث به سمت کمد لباسها رفت و بعد از کمی جستجو از بین مانتوهایم مانتو مشکی ام که رویش با نخ طلایی گلدوزی شده بود را بیرون کشید و جلوی من روبه روی آیینه گرفت و گفت: هـــا .... به نظرم این قشنگه، اینو بپوش ...

با بی توجهی گفتم: ولی من می خوام امشب اینو بپوشم ...

و مانتوی مشکی ام را با اکراه از جلوی آیینه کنار زدم ...

من عاشق رنگهای شاد بودم، قرمز، نارنجی، زرد، سبز، آبی ... کلا رنگهای تیره و مرده افسرده ام می کرد ... هیچوقت دوستشان نداشتم، حتی از آدمهایی هم که فقط از این طیف رنگها استفاده می کردند هم فراری بودم، نگاهشان که می کردم قلبم می گرفت، هیچوقت هم به عنوان دوست انتخابشان نمی کردم ...

آقاسید گفت: ای بابا خانم، آخه این چه مانتویی که می خواهی بپوشی، هم کوتاه، هم رنگش جلب توجه می کنه ...

همینطوری که نمی خوام برم تو خیابون، چادر سرمه ... اونوقت نه رنگش معلوم می شه نه کوتاهیش، تازه اشم وقتی رسیدیم خونه خاله اتون که نمی خوام با مانتو باشم، لباس مهمونی هام رو می پوشم ... و به کت و دامن ام اشاره کردم ...

اخمهایش را درهم کشید و گفت: این که آستینش سه ربع است ...

خب باشه، چادر روش می پوشمها ...

صورتش جدی تر شد و اخمهایش را بیشتر درهم کشید و گفت: مگه من به شما نگفتم که دوست ندارم اینطوری لباس بپوشی ... یعنی چی چادر میاد روش ... خب شما نمی خوای اونجا کمک کنی، نمی خوای تو آوردن و بردن وسایل شام کمک کنی؟ اونوقت دستهات نمی یاد بیرون ...اونوقت معلوم می شه ...

خب ساق دست، دستم می کنم ...

چه حرفیه خب، ساق دست حجم دستت رو معلوم نمی کنه؟ به دستت نمی چسبه؟ تازه مگه من نگفتم خوشم نمی یاد تو مهمونی هایی که مرد نامحرم هست، دامن پات کنی که مجبور شی برای پوشیده شدن پاهات ساپورت پات کنی ... مگه من به شما نگفتم که...

پریدم وسط حرفش ... در چشمهایش خیره شدم و گفتم: دوباره شروع نکن ها... می گم چادر سرمه ... من خودم بیشتر از شما حواسم به پوشش و حجابم هست ...

اصلا عادت نداشتم کسی به حجابم گیر بدهد و یا بخواهد برایم ادای آقا بالا سرها را در بیاورد ...

آقاسید در حالی که دوباره به سمت کمد لباسها می رفت گفت: هی می گه چادر سرمه، خب باشه ، چه ربطی داره ... شما اونجا نمی خوای راه بری، بلند نمی شی...

بلوز آستین بلندی را از بین لباسها بیرون کشید و به دستم داد و گفت: این رو باهمین شلوار مشکیت بپوش ...

از عصبانیت شقیقه هایم می زد ... کار همیشه اش بود، هر دفعه که به میهمانی دعوت می شدیم، همین کار را می کرد ... فرقی هم نمی کرد میهمانی، میهمانی زنانه باشد یا نه ... همیشه در مورد لباسهایم نظر می داد و سعی می کرد هرطور که شده، آنطور که خودش می خواهد لباس بپوشم ... از این همه دخالت و نظر دادنش در مورد خودم و لباسهایم خسته شده بودم .... خسته شده بودم از بس که هی می گفت چی بپوشم و چی نپوشم ... این را بپوش و آن را نپوش ... خسته شده بودم ... از امر و نهی کردنهایش خسته شده بودم ...

فریاد زدم: خودم حواسم به حجابم هست، خودم می دونم چی بپوشم ... خودم می دونم چه لباسی برای کجا بهتره ...

می گفتم و می گفت ... انقدر گفتیم و گفتیم تا آنکه مثل همیشه من به گریه افتادم و آقاسید هم با عصبانیت از اتاق بیرون رفت ... آخر همه نمایشنامه هایمان همینطور تمام می شد .... هروقت که می خواستیم به مهمانی برویم و یا باهم از خانه بیرون برویم قبلش همین اتفاق می افتاد ... دعوا و قهر و گریه ...

در این فکرها بودم که آقاسید با سینی چای وارد اتاق شد....

خسته نباشی خانم جانم، براتون چایی آوردم ...

عه، آقاجانم شما چرا ... خودم می اومدم میریختم ... دستت درد نکنه مهربونم ...

-نوش جانت خانمم ...

مانتو اناری رنگم را بالا گرفتم و گفتم: به نظرت اینو بدیم بیرون؟ رنگ و اندازه اش در شان من نیست ...

چشمهایش برق زد یعنی اینکه اره خیلی موافقم ولی لبخندی زد و گفت: نمی دونم خانم جانم، هرطور خودت صلاح می دونی ...

مانتوام را جدای از لباسها گذاشتم و گفتم: میای باهم لباسهام رو تفکیک کنیم ؟ تو بگو کدومها خوبن ... کدومها خوب نیستن ... کدومها رو خوبه تو مهمونی که توش نامحرم هست بپوشم کدومها خوبه تو مهمونی زنانه بپوشم و کدومها رو کلا دیگه خوب نیست بپوشم،  باشه؟

همانطور که قند را در دهانش می گذاشت چشمکی زد و خطوط صورتش به خنده باز شد ...

یک سال و نیمی هست که هر دو تغییر کرده ایم ... 

.............................................................................................................................................

پی نوشت1:

خانم چینی چیان می گفتند :«وقتی که دو نفر باهم ازدواج می کنند، یعنی اینکه به این نتیجه رسیدن که به هم می خورن که باهم ازدواج کردند ، حالا این به هم خوردن یعنی چی؟  یعنی اینکه این دو تا آدم می توانند جاهای خالی روحی و شخصیتی همدیگه رو پر کنند، نه اینکه مثل هم اند ... یعنی « هُنَّ لِبَاسٌ لَّكُمْ وَ أَنْتُمْ لِبَاسٌ لَّهُنَّ»»

پی نوشت 2:

باز به قول خانم چینی چیان «غالبا در دعواها موضوع دعوا و اینکه سر چه چیزی شروع می شه مهم نیست، مهم اینکه باید بدونیم وقتی که دعوا شروع شد، شیطان دیگه امانمون نمیده، ما می شیم جولانگاه شیطان، هی تو گوشمون می خونه (کم نیاری ها، جوابش رو بده، غلط کرده که اینو میگه ) وقتی که دیدید داره دعوا می شه دیگه موضوع رو کش ندید .... یا سکوت کنید یا از اتاق برید بیرون یا برید آب بخورید ... بعد که آروم شدید بر اساس قواعد شخصیتی که از همسرتون می شناسید باهاش در کمال آرامش صحبت کنید ...

پی نوشت 3:

کلاسهای همسرداری که توسط اساتید خوب و مومن برگزار می شه واقعا خیلی خوبه، چه خانم چه آقا تو این کلاسها واقعا یاد می گیرن که چطور باهم رفتار کنند، خیلی از خانمها دنیای مردانه رو نمی شناسن و خیلی از اقایون هم دنیای خانومانه رو نمی شناسن ...حضور در این کلاسها یا شنیدن فایلهای صوتی این کلاسها خیلی در شناخت این دو دنیا می تونه کمک کننده وموثر باشه ...

شناختن همسر به این معنی نیست که بدونیم چه غذایی دوست داره و یا از چه رنگی خوشش میاد ... شناخت یعنی زوایای روحی و شخصیتی همسرمون رو بشناسیم ... یه دوست داشتم وقتی با همسرش دعواش می شد برای اینکه دعوا رو مدیریت و تمام کنه به همسرش می گفت خیلی خب باشه تو درست می گی ... فکر می کرد با این حرف همسرش آروم می شه ولی همسرش بعد از شنیدن این حرف عصبانی تر می شد ... بهش گفتم می دونی چرا عصبانی تر می شه؟ چون اون این برداشت رو از حرف تو می کنه که خیلی خوب بسه دیگه خفه شو ... و به همین خاطر عصبی تر می شه ... تو باید بگی... هوووم، موافقم، منم قبول دارم وبعد که آروم شد نظر خودت که با همین جملات تایید کننده شروع می شه بهش بزنی ....

پی نوشت 4:

صوت مشاجره ممنوع از استاد صادقیان (حتما گوش بدید)

فیلم همسر نمونه، قهر کردن از حاج آقا پناهیان

صوت ادب گفتگو (قسمت اول) از حاج آقا ولدی

صوت ادب گفتگو (قسمت دوم) از حاج آقا ولدی


بعدا نوشت:

ساق دست برای لباسهایی که آستین بلند دارند، کارایی خیلی خوبی داره چون لباس آستین بلند عموما به خاطر تحرکی که دارند مچ دست رو نمی پوشانند ولی آستین دست این کار رو می کنه و چون لباس آستین بلنده خود آستین اون لباس مانع از این می شه که حجم دست معلوم بشه ... گفتم که خدایی نکرده سوءتفاهمی پیش نیاد 





طبقه بندی: همسرانه ، 

تاریخ : شنبه 1 اسفند 1394 | 12:47 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30


  • paper | خرید بک لینک قوی | از قدیم تا کنون
  • فروش رپورتاژ آگهی ارزان | فروش لینک ارزان