تبلیغات
 ¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸ - سفرنامه 4 ...

سفرنامه 4 ...

از همون لحظه ای که تلفن خانه مان زنگ زد و آقا سید از  پشت تلفن گفت: برای عید میای بریم راهیان نور ؟ دلم هوای اینجا رو کرد ... 

راستش هوای تو رو ... 

راست تر ترش هوای اربـابــ رو ...

اینجا با اینکه عجیب بوی چادر خاکی حضرت زهرا می دهد ولی عجیب تر که دلم رو کربلایی می کنه ...

راستی چه رازی هست بین چادر خاکی و کربلا ؟

سومین سرزمین عشق

شــلـمـچــه







اینجا دلم رفت ...

پر کشید تا برسه به گنبد طلای ارباب ...

آه حسـیـنـ

آه حسـیـنـــ

آه حـسـیـنـــ

اون ساختمان سفید پاسگاه عراقه ...

فقط 7 ساعت تا وصال فاصله داشتیم ...
 
..............................................................................................................................

پی نوشت 1:

حقیقت این است که شهدا پرچم را بر دست گرفتند و یک نفس دویدند، در راه پرچم را به دست ما دادند و شهید شدند ما هم همانجا نشستیم و به جای دویدن، گریه کردیم....

پی نوشت 2 :

پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند، اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند.

شهید آوینی

پی نوشت 3:

وقتی به تو نگاه می کنم، وقتی به زندگیت نگاه می کنم، وقتی گذشته خاندانمون رو می بینم، وقتی یاد خواب بابا بزرگ می افتم، بیشتر از قبل باور می کنم که نگاه حضرت زهرا (س) به من و تو و کل خاندانمون بوده ... نمی تونم بگم ندیدمت، چون دیدمت حالا شاید تو واقعیت نه ... ولی دوستت دارم ...خیلی خوبه که هم خون تم ... تو مایع افتخار منی ... ممنونم که بودی، رفتی و هستی ...




طبقه بندی: سفرنامه، 

تاریخ : یکشنبه 15 فروردین 1395 | 10:10 ق.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات


  • paper | خرید بک لینک قوی | از قدیم تا کنون
  • فروش رپورتاژ آگهی ارزان | فروش لینک ارزان