تبلیغات
 ¸.•*´•.♥ زن آقا ♥.•`*•.¸ - مطالب خواستگاری

مجردها بخوانند ...

سلااااام

همیشه یکی از سخت ترین قسمتهای خواستگاری اینکه نمی دونیم چه سوالاتی باید بپرسیم ...吹き出しだよ。記号だよ。びっくり のデコメ絵文字

من که خودم همیشه یکی از معضلاتم بود این چگونگی سوال پرسیدن ... دکتر فرهنگ در این زمینه به من خیلی کمک کردند ... صوتها و فیلمهاشون رو اینجا میزارم ...

 

  فـیـلـم 


سوالات خواستگاری در جـلسه اول ... دکتر فرهنگ

سوالات خواستگاری در جـلسه دوم ... دکتر فرهنگ

سوالات خواستگاری در جـلسه سوم ... دکتر فرهنگ 


 صــوتــــ  


کـفـویـت یـعنـی چـی ؟ ... دکتر فرهنگ

تعریف  کفویت اعتقادی .... دکتر فرهنگ

تعریف  کفویت نگرشی ... دکتر فرهنگ

تعریف  کفویت ادراکی ... دکتر فرهنگ

تعریف  کفویت اقتصادی .... دکتر فرهنگ

تعریف  کفویت فرهنگی ... دکتر فرهنگ

تعریف  کفویت ظاهری ... دکتر فرهنگ 


☆きゃわ★ のデコメ絵文字 نـکـاتــ ☆きゃわ★ のデコメ絵文字


+ مجموعه صوتهای ازدواج موفق دکتر فرهنگ واقعا عالیه ... این دوست وبلاگ نویسمون تمام صوتهای رو در ایـن وبـلاگ پیاده کردند ... دستشون درد نکنه ...حتما بخونید....

++ حاج آقا دهنوی شعار خیلی خوبی دارند ... به قول حاج آقا دهنوی ...

انتخاب عاقلانه، ازدواج عاشقانه ....



چه بسیار عشق هایی که پسند توست،

ولی به صلاحت نیست ..

پس با عقلت ببین !!!







طبقه بندی: مجردها بخوانند !!،  خواستگاری، 

تاریخ : چهارشنبه 28 بهمن 1394 | 05:48 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد ...

سرم را پایین انداختم، احساس می کردم لپهایم گل انداخته اند، از گفتنش خجالت می کشیدم خب ... گفتم: حقیقتش من همیشه دوست داشتم که لباس عروس تنم کنم از این دامن پف پفی ها ... و گونه هایم بیشتر تر گل انداخت ...

خندید ...

گفت: باشه، هم برات عروسی می گیرم هم دامن پف پفی ...

و دوتایی کلی خندیدیم ...

بلاخره بعد از کلی گشتن، تالاری پیدا کردیم که به پولمان می خورد ، خوبی تالار این بود که خودش فیلمبردار و عکاس مطمئن هم داشت ... بعد از آنکه خانمی که مسئول فیلمبرداری و عکاسی بود تمام منوهای فول آپشن و قیمت قشنگش !! را با آب و تاب برایمان توضیح داد، به او گفتم: اگه ما هیچکدوم از این امکانات منوها رو نخوایم قیمت چند می شه؟ با تعجب گفت: یعنی قیمت پایه؟ می شه 300 هزار تومان ....

تعداد عکسهای آتلیه و سالن را هم انتخاب کردیم، عکسهای آتلیه که دانه ای 8000 تومان بود 15 تا و عکسهای سالن که دانه ای 5000 تومان بود 25 تا ... بنده خدا خانم مسئول کلی از دستمان کلافه و عصبانی شده بود که با این تعداد عکس نمی شود آلبوم درست کرد، و وقتی که بهش گفتم آلبوم نمی خواهم کم بود که از سرش دود بلند شود ....



بفرمایید ادامه :)

طبقه بندی: خواستگاری، 

تاریخ : سه شنبه 27 بهمن 1394 | 05:12 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

خواهر کوچیکه ...

خبر ازدواج من با یک " آخوند" مثل بمب در فامیل ترکید ...

هیچکس باورش نمی شد، دختر حاجی ، یکی از تاجرهای بازار به عقد یک طلبه ی ساده ای در بیاید که از دار دنیا فقط یک ماشین دسته دوم دارد و زندگی اش را هم با شهریه ی طلبگی می خواهد تامین کند ...

هرکه خبر را می شنید، به خانه مان زنگ می زد ...

_ حالا چرا آخوند ؟ حداقل یه بسیجی یا یه سپاهی، چرا آخوند خب ؟؟ مگه آدم قحط بود ...

_ دخترت رو با دستهای خودت بدبخت کردی ...

_ باورم نمی شه، کار خودتون رو کردید ؟؟

_ حالا چند وقت دیگه که سرش هووو اومد، می فهمید چه اشتباهی کردید ... آخوندند دیگه می گن اسلام گفته چهارتا بگیر ...

حرفهای نوه عمه و نتیجه خاله و ندیده عمو از یک طرف و دعوای مفصل خانواده پدریم با حاج بابایم از طرف دیگر مامان و بابا را تحت فشار قرار داده بود ...خانواده پدری ام تا حدودی با ما قطع رابطه کردند حتی برای جشن نامزدی ام هم نیامدند ... آخر ازدواج من با یک " آخوند" را توهین به خودشان می دانستند .... فکر می کردند ما به عقاید و تفکراتشان دهن کجی کرده ایم ... به هرحال به نظرشان یک آخوند در فامیل یعنی نفوذی رژیم ...

از دانشگاه که برگشتم، 


بفرمایید ادامه :)

طبقه بندی: خواستگاری، 

تاریخ : سه شنبه 20 بهمن 1394 | 09:36 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

بنفسی انتِ یا زینب (س) 9 ...

بعد از جواب مثبت آزمایش خون و جواب مثبت خودم برای آینده زندگی ام ...

قرار بله برون برای آخر هفته گذاشته شد ...

بابا به مامان گفته بود که آن روز فقط انگشتری رد و بدل کنند و یا شیرینی بخوریم ... همین ... حرفی از عقد و صیغه و محرمیت زده نشود که ناراحت می شوم ... فعلا همینطور باهم بروند و بیایند تا فکرهایمان را بکنیم ...

همه ی سعی حاج بابایم این بود تا زمان عقد را عقب بیاندازد تا شاید نظرم عوض شود ... نه به خاطر اینکه داماد پسر بدی بود یا مشکلی داشت  ... نه ... به خاطر آنکه معتقد بود من آدم این میدان نیستم، من توان زندگی با یک طلبه را ندارم و یک طلبه نمی تواند خوشبختم کند ... هم زندگی خودم و هم زندگی پسر مردم را خراب می کنم ...

پنجشنبه شد ...

قلبم در دهانم می زد ... در عالم خودم بودم که 


بفرمایید ادامه :)

طبقه بندی: خواستگاری، 

تاریخ : دوشنبه 21 دی 1394 | 07:51 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

بنفسی انتِ یا زینب (س) 8 ...

کلی تحقیق و پرس و جو کردم ، کلی فکر کردم ...

زنگ زده بودند تا روز آزمایشگاه را تعیین کنند ...

مامان نظرم را پرسید: بلاخره چکار می خوای بکنی ؟

کلی برایشان توضیح دادم، گفته ها و شنیده هایم را ... استدلالهایم را ... آخرش هم گفتم اگر شما از لحاظ اخلاق و رفتار تاییدشان می کنید .. من موافقم ...

بابا اخمهایش را درهم کشید: تو قرار که زندگی کنی ... نه من و مامانت ... بازم خوب فکرهات رو بکن، زندگی مشترک بچه بازی نیست که الان بگی آره فردا که یکم زندگی سخت شد، بگی نه ها ...

قرار آزمایشگاه گذاشته شد ...

به مامان و بابا گفته بودم، تمام آنچه که دغدغه شما و خودم هست رو می خواهم بهش بگم ... بی رودربایستی ... اگر پذیرفت و جوابهای منطقی و خوبی داد، باهاش میرم برای آزمایش ... وگرنه برمی گردم و همه چیز تمام می شه ...

آیفون روشن شد ... و چندلحظه بعد من در صندلی جلو، کنار حاج آقا نشسته بودم ...

ببخشید یک سری حرف دارم که 


بفرمایید ادامه :)

طبقه بندی: خواستگاری، 

تاریخ : یکشنبه 29 آذر 1394 | 03:07 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

بنفسی انتِ یا زینب (س)7 ...

تفاوت فرهنگی و فاصله طبقاتی خود دلیلهای محکمی بودند برای آنکه فرآیند خواستگاری از نظر مامان و بابا تمام شده باشد ... آنها فقط منتظر جواب «نــه» من بودند تا همه چیز را رسما به خانواده آقای داماد بگویند ...

بابا با من سرسنگین شده بود، همه حرفش این بود که من تو رو طوری تربیت نکرده ام که بتونی با طلبه زندگی کنی، بدبخت می شی ... و مامان هر روز بهم فشار می آورد که خودتم می دونی که نمی تونی اینطوری زندگی کنی، پس چرا دست دست می کنی ؟ ما که هی به تو گفتیم که طلبه به خانواده ما نمی خوره ... تو باور نمی کردی، حالا منتظر چی هستی ؟ نکنه یه وقت بهش بله بگی، اصلا طلبه هیچی ... ما با اینها تفاوت فرهنگی داریم، شما دوتا نمی تونید همدیگه رو درک کنید ... و از آن طرف تلفن های پی در پی خانواده آقای داماد برای تعیین زمان بله برون بدجور مضطرم کرده بود ...

در برزخ بین عقل و دلم گیر کرده بودم ... عقلم از ادامه خواستگاری منعم می کرد و به خواستگاران بهتر امیدوارم می کرد و دلم نهیبم می زد که طلبه، طلبه است ... زندگیش همینطور است، خودت را گول نزن، اگر عاشق ازدواج با طلبه هستی باید اینطور زندگی را هم بپذیری ...

هر روز نماز استغاثه به حضرت زهرا را می خواندم و کلی گریه و زاری می کردم ... کل قضیه را برای حضرت زهرا تعریف می کردم و می گفتم بی بی جان دستم به دامنتان، کمکم کنید ... اگر این ازدواج ذره ای به خیر و صلاح نیست خودتان کاری کنید که نشه ... بی بی جان شما دلیل خلقتید، شما عالمید بر احوالات همه ... اگر ذره ای در احوالات این سید علی کژی و نادرستی هست کاری کنید که این ازدواج سر نگیره ... بی بی جان کمکم کنید ...



بفرمایید ادامه :)

طبقه بندی: خواستگاری، 

تاریخ : شنبه 21 آذر 1394 | 10:47 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

بنفسی انتِ یا زینب (س) 6 ...

قرار شد من و مامان و بابا به خانه شان برویم ...

نام منطقه ای که درآن زندگی می کردند خوب بود، جزو منطقه های نسبتا بالایی شهر محسوب می شد ... آدرس را گرفتیم و راه افتادیم ... بلاخره پرس جو کنان محله شان را پیدا کردیم ...

چشمم که به محله شان افتاد ... وا رفتم ...

یک آن احساس کردم در یکی از حلبی آبادهای تهران پا گذاشته ام ... انگار نه انگار که اینجا جزو یکی از مناطق پنجگانه تهران بود ... مناطقی که جزو مناطق شمال شهر محسوب می شدند ...

مامان و بابا سکوت کرده بودند .. زیرچشمی نگاهشان می کردم ... چهره مامان بهت زده، و اخمهای بابا درهم گره خورده بود ... می شناختمش ... می دانستم که این یعنی آنکه بهش برخورده است ... بابا زنگ خانه شان را زد ... در باز شد ...

بالای پله ها منتظرمان بودند ... حاج آقا و حاج خانم تا دیدندمان جلو آمدند برای روبوسی و بعد از آنها خواهرانش و در آخر سید علی ... با همه سلام و احوال پرسی کردیم و وارد خانه شان شدیم ...

وارد پذیرایی که شدم چشمانم گرد شد ... انگار غافلگیری های آن روز تمامی نداشت ...



بفرمایید ادامه :)

طبقه بندی: خواستگاری، 

تاریخ : سه شنبه 3 آذر 1394 | 01:00 ب.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

بنفسی انتِ یا زینب (س) 5 ...

عادت داشتم بعد از هر جلسه خواستگاری، سوال و جوابها را در مجمع خانوادگیمان مطرح کنم ... همه اعضای خانواده می نشستیم و در مورد سوال و جوابهای آقاپسر نظر می دادیم ... نظر بابا و برادرم برایم خیلی مهم بود ... به هر حال مرد بودند و خیلی بهتر از من، جنس مردانه را می شناختند ... می گفتم فلان سوال را پرسیدم و اینطور جواب دادند ... و چشم به دهان حاج بابایم می دوختم تا ببینم نظرش چیست ...

اواخر اسفندماه بود، حدود یک ماه و نیم از فرایند خواستگاریمان می گذشت ... تازه از دانشگاه آمده بودم ... کیف و چادرم را گوشه اتاق رها کردم و روی تخت ولو شدم ... از خستگی زیاد سریع خوابم برد که با تکانهای شدیدی از خواب پریدم ...

ـ هان .... چیه ؟ چی شده ؟

مامان دستش را روی دهانه ی گوشی گذاشت و با صدای خفه ای گفت: اسم چندتا از دوستهات رو بگو ..

ـ ها ... خب زهرا، مریم، رقیه، معصومه، فهیمه ...

ـ نه اسم دوستات، با شماره هاشون رو بگو ... تلفن را کمی بالا آورد و گفت: می خوان برن تحقیق...



بفرمایید ادامه :)

طبقه بندی: خواستگاری، 

تاریخ : جمعه 29 آبان 1394 | 08:56 ق.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

بنفسی انتِ یا زینب (س) 4 ...

این بار دیگر هنگام ورودشان بودم ... وقتی به چهره شان نگاه کردم احساس کردم نسبت به دفعه قبل تغییر کرده اند ... انگار چهره شان بهتر شده بود...

حالا دیگر باید سوالات تخصصی تر را می پرسیدم ...

در این چندسال که مامان و بابا اجازه ورود خواستگارها را داده بودند .. فایلهای صوتی و تصویری زیادی از روانشناسها و کارشناسان مذهبی در مورد خواستگاری گوش داده بودم و یا دیده بودم برای همین به این نتیجه رسیده بودم که سوالهایم باید خلاقانه باشد و برگرفته از روحیاتم و چیزهایی که برایم مهم اند ...

وقتی که دوباره روی میزناهارخوری نشستیم، گفتم : ببخشید چون زمان صحبتهامون طولانی می شه و برای اینکه بنده فراموش نکنم چه چیزی در این جلسات گفته شده با اجازتون صحبتهاتون رو ضبط می کنم ... و گوشی ام را از زیر چادرم درآوردم ... معلوم بود که کمی جا خورد و معذب شد ولی گفت : نه خواهش می کنم بفرمایید ...

می پرسید و می پرسیدم ...



بفرمایید ادامه :)

طبقه بندی: خواستگاری، 

تاریخ : یکشنبه 24 آبان 1394 | 08:08 ق.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

بنفسی انتِ یا زینب (س) 3...

صدایش تربیت شده بود ... یک صدای بَم و مردانه ... از صدایش معلوم بود که منبری است، کاملا شمرده، شمرده و آرام صحبت می کرد ... یک امتیاز مثبت دیگر هم دادم، معلوم بود که آدمی است که می تواند بر هیجاناتش غلبه کند ...

به لطف جابه جایی که مامان انجام داده بود نمی توانستم درست زیرنظرش بگیرم ... کمی در صندلی جابه جا شدم تا بهتر بتوانم ببینمش ...

راستش شیک پوشی برایم مهم بود، سِت کردن رنگها و آراسته بودن برایم مهم بود، معتقد بودم آراستگی و زیبایی لباس اولین عامل جذب دیگر افراد است و خب پس یک روحانی باید به هماهنگی لباسهایش باهم اهمیت دهد ... درست است که اصلا از محمد خاتمی خوشم نمی آید ولی همیشه شیک پوشی اش را تحسین می کردم، دوست داشتم همسر طلبه ام هم مثل محمد خاتمی همانقدر جنتلمن می بود ... نگاهی به لباسهایش کردم، ترکیب رنگهایش بد نبود ولی خیلی بهتر می توانست باشد ... چشمم به جورابهایش افتاد ... فوق العاده سفید بودند ... این خوب بود، یعنی به تمییزی اهمیت می دهد... یاد جورابهای برادرم در روز بله بری اش افتادم ... چقدر مامان از دستش حرص می خورد... زیر لب به من می گفت: ای واای ببین چی پوشیده، باز رفته اون جورابه که کشش شُل رو پاش کرده ... جوراب برادرم لوله شده بود و کمی پایین آمده بود ... از یادآوری جورابهای لوله شده برادرم خنده ام گرفت ولی سریع خودم را جمع کردم ...

یک چیز دیگر هم برایم مهم بود، که با دیدن دستهایش جواب سوالم را گرفتم ... 

داشت در مورد خودش و عقایدش حرف می زد که دست در جیب قبایش برد و گوشی اش را بیرون کشید تا ببیند چقدر زمان گذشته است ... در دلم گفتم: اوووووووه، ایول الله ...  گوشی اش لمسی بود(آن موقع ها گوشی لمسی تازه به بازار اومده بود و افراد خیلی کمی از آن داشتند) چشم انداختم تا مارکش را ببینم، نوکیا بود .... باخودم گفتم: خوبه این یعنی اینکه بروزه و دنبال بهترینهاست (آن موقع ها نوکیا هنوز جزو مارکهای فوق العاده خوب و بی رقیب موبایل در ایران بود)...

یک ساعت و نیم صحبت کرد، حرفهایش که تمام شد، پرسید : شما سوالی ندارید ؟ خواستم بگویم: ای آقا، اصلا شما گذاشتید بنده صحبت کنم؟ ماشالله به این چونه ... ولی گفتم: با اجازتون بنده هم چندتا سوال بپرسم، البته صحبتهاتون به خیلی از سوالاتم جواب داد ولی با اجازه چند سوال بپرسم ...

ـ خواهش می کنم بفرمایید ...

ورقه و خودکارم را از زیر چادرم بیرون آوردم و روی میز ناهارخوری گذاشتم ، ورقه ام را طوری گذاشتم که نتواند بخواند، دستم را هم گذاشتم رویش ... زیرچشمی نگاهش کردم، چشمهایش بزرگ شده بود، معلوم بود تعجب کرده است ... همیشه برای جلسه اول، سوالات کتاب گلبرگ زندگی آقای دهنوی را می پرسیدم ، آنهایی را که در حین صحبتهایشان در موردش صحبت کرده بودند را کنار گذاشتم و بقیه را پرسیدم و جوابهایشان را می نوشتم ...

بعد از دو ساعت صحبت کردن ، خداحافظی کردند و رفتند ... با شنیده شدن صدای در همه از اتاقهایشان ریختند بیرون ... مامان با ذوق زدگی گفت: بد بود به جای خداحافظی، گفتم حاج آقا التماس دعا ؟؟  همه خندیدیم ... تا به حال در عمرمان روحانی ندیده بودیم خب، همیشه از پشت قاب تلویزیون نگاهشان می کردیم ...گفتند نظرت چیه ؟

ـ صحبتهایی که کرد که بد نبود، منتها از قیافه اش خوشم نیومد ...

ـ یعنی بگم نه ؟

ـ نمی دونم والاع ... ولی می گما آقای دهنوی می گن مردها جاذبه ثانویه دارن برخلاف خانمها که جاذبه اولیه دارن ... می خوایین جلسه دوم هم بگیم بیان، ببینیم جاذبه ثانویه ای می بینیم یا نه ...

همه خندیدند ..

قرار جلسه دوم هم گذاشته شد ...

ان شالله ادامه دارد ...

................................................................................................................................................................................................

*من روی جوراب خیلی حساسم، نمی دانم چرا ... به نظرم جورابها یه جورایی بیانگر شخصیت طرف هستند ... اگر جورابی کثیف یا پاره یا نخ کش یا شل و ول باشه بهم این حس رو القا می کنه که طرف مقابلم شلخته و یا بی خیال و غیرقابل اعتماد ...

پی نوشت 1:

الان گویا سوالات کتاب گلبرگ زندگی لو رفته آقا پسرها هم خوندنش گویا ولی زمان ما هنوز مخفی بود...


پی نوشت 2:

به دوستان دم بخت گوش دادن فایلهای ازدواج موفق دکتر فرهنگ رو پیشنهاد می کنم ... یه مجموعه 40 قسمتی ولی واقعا کاربردی و آگاهی دهنده است ...

پی نوشت 3:

یه چندتا فایل تصویری از دکتر فرهنگ دارم که در مورد سوالات خواستگاری در جلسات اول و دوم و سوم و نحوه خواستگاری صحبت می کنند، نمی دونم چطوری باید بزارمشون اینجا، اگه کسی می دونه ممنون می شم که کمکم کنه ...

پی نوشت 4:

دوستان دم بخت اینجا رو هم بخونید ، دستشون درد نکنه صاحب وبلاک متن صحبتهای دکتر فرهنگ در مجموعه ازدواج موفقشون رو پیاده کردن ...

بعدا نوشت :

اینها نظرات شخصی منه و هیچ لزومی هم نداره که حتما درست باشه ... گفتم بگم که خدایی نکرده برای کسی سوءتفاهم به وجود نیاد ...




طبقه بندی: خواستگاری، 

تاریخ : پنجشنبه 21 آبان 1394 | 08:48 ق.ظ | نویسنده : بانوی خانه | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2